اخبار استان زنجان

بخدا اینها هم مثل شما انسانند!

به گزارش سایت زنجانت :

چند روز پیش به اتفاق چد تن از دوستان ، برای انجام کاری به محله خیام زنجان رفته بودیم که بر حسب اتفاق مهمان چند تن از کارتن خواب های شهر شدیم ! تعجب نکنید در زنجان هم کارتن خواب داریم .

مشغول کار خودمان بودیم که متوجه شان شدیم . خیلی راحت آن طرف بدون کوچکترین اعتنایی به ما نشسته بودند دور آتش . کنجکاو شدم و خیلی ساده رفتم سراغشان . اول فکر کردند از سازمان و نهادی آماده ایم ؛ ما هم چیزی بروز ندادیم ؛ خوب که گلایه ها و شکایت هایشان را کردند حقیقیت را گفتیم . دعوتمان کردند داخل جمعشان تا چایی بخوریم . من تنها رفتم و دوستانمام مشغول کار خودشان شدند . نزدیک آتش که نشستم تازه سرمای آنجا را احساس کردم . واقعا شب سردی بود . رخت و لباس خاکی و کثیف ، یک اتاقک ساخته شده از گونی و پارچه و کارتون ، یک قوری سیاه که داشت روی آتش قل قل می کرد و چند استکان لپ پریده و یک ضرف کِرم که حالا شده بود قنددان . همه زندگی شان بود . گرم صحبت که شدیم خودم را هم معرفی کردم . حال به اسم صدایم می کردند . یکیشان – که مرد مسنی با ته ریش سفیدی بود و سید هم صدایش می کردند – می گفت که معتاد است و چندباری رفته است بهزیستی و خواسته است که ترکش بدهند ولی چون پول کمپ را نداشته ، بیرونش کرده اند . می گفت سه روز جلوی کمپ ترک اعتیاد خوابیدم و گفتم که پول ندارم تا حاضر شدند و قبولم کردند . حالا هم چند روزی است که بیرون آمده ام و پول خرید دوا و درمانش را ندارم . می پرسم زن و زندگی ات کجایند . سرش را پایی می اندازد و آرام و شمرده جواب می دهد :

داشتم .  بیرونم کردند . خونه و مغازه داشتم . کارم قصابی بود . زن و بچه هام بیرونم کردند . بعدش رفتم شهر … توی یک مسافرخانه ای کار کردم . چند روزی هست که از آنجا هم بیرونم کردند و چون مقداری به صاحب مسافرخانه بدهکار بودم کارت یارانه و شناسنامه ام هم پیشش گرو است دارد ماه به ماه یارانه ام را برداشت می کند ؛ بدون شناسنامه هم کار پیدا نمی کنم . دو ماه مانده قرضم تمام شود .

– خیلی متعجب می پرسم : یعنی ۹۰ هزار تومن بدهی ات مانده ؟!

– آره . اگر شناسنامه ام را بگیرم می روم تهران . کار پیدا می کنم . تا حالا کاری نبوده که نکرده باشم . بچه زرنگی هستم .

این را گفت نگاهمان هم گره می خورد و سرش را بیشتر پایین می کند .

– شب بعد تاریکی می آیم اینجا می خوابم . صبح هم قبل روشنایی میزنم بیرون . می روم سراغ آشغال های مردم . شاید چیزی گیرم بیاید … نمی خواهم مردم من را اینجا ببینند ، ناراحت می شوند . خودم هم خجالت می کشم . بعضی ها هم اذیت می کنند .

یعنی چکار می کنند ؟

– با سنگ می زند و می آیند رخت و لباسمان را بهم میریزند …

– کیا ؟

– بماند …

آن یکی که جوان بیست و پنج شش ساله ای به نظر می رسد ، چایی را تعارف می کند و اصرار هم می کند که باید بخوری . می پرسم تو مشکلت چیست ؟ می گوید از بچگی کارتن خواب بوده . پدر و مادرش مرده اند و تا ده یازده سالگی توی یتیم خانه بوده است . می گوید شناسنامه ندارد . می پرسم ، نرفتی بگیری ؟ می گوید اصلا آدم حسابم نمی کنند که بروم جایی … این را که گفت اشکش از گوشته چشمش آرام روی گونه اش می لغزد . زبانش هم می گیرد و می گوید موقع ناراحتی اینجوری میشوم . می پرسم معتاد که هستی ؟ اشکهایش بیشتر می شود و به هزار زحمت قسم می خورد که نیست .

یکی هم که آن گوشه خوابیده است . می گفتند مشکل اعصاب و روان دارد . شبها می رود کارتن جمع می کند . گفتند بیدارش نکینم بهتر است چون ناراحتی می کند و اعصاب همه را بهم میریزد .

همین حین جوانی از را می رسد و احوال پرسی گرمی با سید می کند . از او می پرسم تو هم پیش اینها می مانی . می گوید بله . حالت چهره اش می گوید از اینکه ما آنجاییم ناراحت است . یکی دو دقیقه می نشیند و بعد تنها با سید خداحافظی می کند و می رود . می پرسم ناراحت شد و رفت ؟ سید می گوید : برمی گردد . اخلاقش همین است .

فکر کنم یه نیم ساعتی پیش آنها نشسته بودم که دوستم صدایم زد و گفت که باید برویم . قضیه را به دوستانم که می گویم اصرار می کنند که برویم و برایشان غذای آماده بگیریم . می روند و چند دقیقه بعد با چند پرس غذا برمی گردند . بقدری از من! تشکر می کنند که می خواهم زمین دهن باز کند و مرا قورت دهد !


این یک خاطره را برای آن نوشتم که چندی پیش ، یکی از سایت های آبکی شهرمان و پیرو آن چند مجله و هفته نامه گفتگوی های متناوبی را با این مسئول و آن مسئول می کنند که مراقب معتادان خطرناک و ولگردان و کارتن خوابان جانی شهر باشید! و هر اداره و نهاد هم به فراخور حوزه مدیریتش گزارش می دهد که ما برای مقابله با این مشکل فلان کردیم و بهمان می کنیم .

می خواستم بگویم ، جناب مسئول و مدیر ، بخدا اگر تو و زیر مجموعه ات تا حالا که چند دهه از انقلاب پابرهنگان و کوخ نشینان این مملکت می گذرد، وظیفه ات را درست انجام میدادی ، کجا وضعیت شهر و کشور اینگونه بود . اگر هر از چندگاهی گذرت به این مکان ها می افتاد ، اگر فقط سالی یکبار سری به خانه و کاشانه این مستمندان و مستضعفان می زدی ، دیگر عذاب وجدان اجازه نمی داد که صبح تا شب کارت بشود همایش و مصاحبه و دیدار و افتتاح و روبان قرمز و کلنگ زدن های بی خاصیت … .

اگر تویِ صاحب رسانه و روزنامه و مجله و …، دغدغه داشتی که این اعتیاد خانمان سوز گریبان این مملکت را نمی گرفت . اگر در میان هزاران مصاحبه آبدوغ خیاری و بیخود با مدیران تکراری ، سالی یکبار وضعیت زندگی این مردم را گزارش میدادی ، الان مسلما وضع بهتر بود .

اگر همه مان در هر پست و مقامی کارمان را صحیح انجام می دادیم ، سیل مشکلات اقتصادی و فرهنگی و اخلاقی الان خانواده و فرزندانمان را نمی برد …

همه اینها به خودمان برمی گردد . به انتخاب هایمان ، به دغدغه هایمان به تلاش هایمان … خلاصه این مشکلات را گردن دیگران نیاندازیم . خودمان مقصریم . تنها خودمان …

ارسالی : سعیدی راد

منبع خبر :: مطالعه متن کامل

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


Close