خانه | اخبار ایران و جهان | شهیدی که مادر خود را شفا داد/عنایت خاص حضرت سیدالشهدا(ع)به این شهید والامقام/فیلم/تصاویر

شهیدی که مادر خود را شفا داد/عنایت خاص حضرت سیدالشهدا(ع)به این شهید والامقام/فیلم/تصاویر

به گزارش سایت زنجانت :

گام اول: محبت

سال ۱۳۵۱ ـ تهران

دکتر نگاهی به آزمایش های بچه کرد. چند بار معاینه کرد و در آخر گفت: «مننژیت مغزی». بچه تان مننژیت مغزی گرفته، باید بستری شود. تب بالا و تشنج و گریه های شدیدی داشت که امان همه را بریده بود. کودک را بستری کردند. بعد از بیست وچهار ساعت که توی دستگاه بود، دکتر به مادرش گفت: باید آب کمر بچه را بگیریم برای آزمایش های تکمیلی. ممکن است بعد از اینکه آب کمر را کشیدیم، بچه سالم بماند که البته به احتمال نودوپنج درصد فلج می شود. شما رضایت نامه امضا کنید تا ما ادامه دهیم. مادر وقتی این را شنید، رضایت نامه را امضا نکرد. دکتر هم با برخورد تند و توهین آمیز پرونده را برداشت و مطالبی پایین آن نوشت تا دیگر هیچ بیمارستانی این بیمار را قبول نکند. بعد هم پرونده را مقابل مادر انداخت. مادر گفت: خدایی که این مریضی را به بچه من داده، خودش می تواند خوبش کند. خدا می داند که من نمی توانم بچه فلج را نگهداری کنم و کودکش را بغل کرد و رفت خانه. چند روز گذشت. حال بچه روزبه روز خراب تر می شد. حالا دیگر چشمانش بسته نمی شد. یک قطره آب هم نمی خورد. دست و پایش کاملاً خشک و بی حرکت شده و سرش به عقب برگشته بود. مادر سه روز بود که یک آینه گذاشته بود مقابل دهان کودکش تا بفهمد که نفس می کشد یا نه. دیگر مضطر شده بود. دنبال پناهگاه می گشت تا به او پناه ببرد. از همه جا بریده بود. کودکش را بغل کرد و پله ها را بالا رفت و روی بام نشست. کودک را مقابل خودش خواباند. دو رکعت نماز با همان دل شکسته و حال پریشان خواند و هزار بار ذکری گفت که فرج را برایش هدیه آورد: صلی الله علیک یا رسول الله. آخر هم با حال زار گفت: یا رسول الله، اگر کودکم، محمدم، قابل است که بماند شما شفایش بدهید و اگر هم نه، این طفل را از این زجری که می کشد راحت کنید. مادر برای لحظاتی خواب چشمانش را گرفت. سوار سفیدپوشی را دید که آمد و….

وقتی به خودش آمد، محمد را بغل کرد و از پشت بام پایین آمد، می دانست که اتفاقی می افتد. چشمش به ساعت بود. یکی ـ دو ساعت نگذشته بود که محمد آرام آرام پلک زد. سرش را چرخاند. دست و پایش را تکان داد و با نگاهش مادر را جستجو کرد. مادر آرام صدا زد: محمد، محمدجان، بیا بغل مادر. می آیی محمدجان. محمد روی دو زانو تکیه کرد و خم شد و آهسته کمر راست کرد و به آغوش گرم مادر پناه برد. فردا صبح مادر پروندة پزشکی محمد را برداشت، او را بغل کرد و رفت بیمارستان پیش همان دکتر و….

گام دوم: صباوت

محمد، سالم و سرزنده و پر از انرژی بود؛ کودکی پرجنب وجوش که برای خودش همه کاری می کرد، اما اهل بدی کردن نبود. دوران کودکی او تا نوجوانی اش هم زمان بود با اوج گرفتن انقلاب. مادر هم اهل تظاهرات و اعلامیه پخش کردن بود و محمد هم دنبال بازی کردن های خودش. اما وقتی هفت ساله شد، خیلی خاص دل به نماز سپرد. بدون اینکه کسی به او تذکر دهد، تا صدای اذان را می شنید بازی اش را رها می کرد، وضو می گرفت و به نماز می ایستاد. حتی نماز صبحش را هم مقید شده بود که بخواند. می گفت: باید بیدارم کنید. اگر یک روز دیر صدایش می کردند می زد زیر گریه و می گفت: چرا این قدر دیر بیدار شدیم. مگر خواب مرگ گرفته بودمان. ببینید آفتاب دارد درمی آید و…. محمد شده بود زنگ نماز اهالی خانه.

گام سوم: حرکت

پنجم ابتدایی را تمام کرد، اما درس خواندن خیلی به مغزش فشار می آورد. دکتر گفت: نباید به این بچه فشار درس وارد کنید. برای مغزش ضرر دارد. درس را رها کند. اما محمد مگر می توانست بیکار باشد. کنار تمام کارهای خانه که برای مادر می کرد و البته دلیلش هم این بود که کجای اسلام آمده که همة کارهای خانه را باید مادر انجام دهد، خیاطی هم می رفت. چند ماهی شاگرد خیاطی بود که لباس مردانه می دوخت. خیلی زود یاد گرفت و برای خودش خیاط شد. پدر هم برایش چرخ خیاطی و وسایل کار خرید. محمد حالا توی زیرزمین خانه خیاطی می کرد و درآمد داشت. خیلی هم مردانه عمل می کرد. پولش را حساب شده خرج می کرد، دقیق و با برنامه. هر سه وعده هم کار را تعطیل می کرد و می رفت مسجد برای نماز. البته فرقی نمی کرد برایش چه بازی، چه کارخانه، چه خیاطی، هرچه بود می گذاشت کنار و راهی مسجد می شد و الوعده وفا، یا الله.

گام چهارم: ارادت

قم ـ بلوار امین ـ مسجد المهدی(عج)

پایگاه مسجد خیلی فعال شده بود. گروه گروه اعزام به جبهه داشتند. جوانان در مسجد موج می زدند. محمد هر بار موقع نماز که می رفت مسجد، کلی دلش می خواست که عضو پایگاه شود. آن عقب می ایستاد و بسیجی ها را نگاه می کرد. گاهی هم خودش را قاطی می کرد، اما انگار تا عضو نباشی فایده ندارد. یک روز دیگر طاقت نیاورد. از مسجد که آمد، یک راست رفت سراغ مادر و گفت: من می خواهم بروم بسیج مسجد، عضو بشم. شناسنامه ام را بدهید. مادر هم شناسنامه را داد دست محمد و رفت. هنوز دقایق به ساعت نرسیده بود که محمد با ناراحتی برگشت و رفت گوشة اتاق نشست و صدای گریه اش مادر را خبر کرد. مادر با تعجب بر اشک های مرد کوچکش نگاه کرد و گفت: چی شده؟ محمد گفت: قبولم نکردند. اشکش را با گوشة آستین پاک کرد و گفت: گفتند بچه ای، زود است. صبر کن نوبت تو هم می شود. دوباره هق هق اش بلند شد. مادر کمی نگاهش کرد و گفت: خیلی اشتباه کرده اند که قبولت نکرده اند. حالا بلند شو برویم، درست می شود. مادر چادرش را سر کرد و با محمد رفت. مادر به مسئول ثبت نام گفت: حاج آقا، اگر یک نفر بخواهد پناهنده به اسلام بشود شما ردش می کنید؟ مسئول با تعجب سرش را بلند کرد. مادر ادامه داد: این بچة من می خواهد عضو شود و پناهنده به بسیج شود و…. مسئول، سرش را از ناچاری پایین انداخت. مانده بود که چه بگوید. آهسته گفت: والله مادر، خیلی از مادرها می آیند به ما اعتراض می کنند که چرا بچة هجده ـ بیست ساله شان را عضو بسیج کرده ایم، آن وقت شما خودتان آمده اید اصرار می کنید ما این بچه را عضو کنیم. مسئول بهانه آورد برای اینکه محمد را ننویسد، مادر مقاومت کرد. مسئول دلیل و قانون رو کرد، مادر اصرار کرد و بالاخره پیروز شد.

گام پنجم: لیاقت

حالا محمد یک دل مشغولی مهم تر پیدا کرده بود. تا کارهایش در خانه و خیاطی تمام می شد، می رفت مسجد و پایگاه. بزرگ ترها هم به او محبت خاص پیدا کرده بودند. هر وقت می رفتند گشت و اردو و تمرینات نظامی و… محمد را هم با خودشان می بردند و این باعث می شد که جسم و روح محمد روزبه روز بیشتر رشد کند و پرورش یابد. پدر محمد هم مدام جبهه بود و در ستاد پشتیبانی مشغول کارهای بنایی و ساخت و سازهای مورد نیاز رزمندگان بود. محمد تازه وارد سیزده سالگی شده بود که با پدر راهی منطقة سومار شدند. آنجا داشتند برای رزمندگان تنور نان درست می کردند. هرچند قبل از آنکه تنور نان داغی برای رزمنده ها درست کند، عراقی ها بمب بارانش کردند و داغ نان گرم را به دل همه گذاشتند. آن جبهه رفتن و دیدن ها و شنیدن ها برای محمد خیلی شیرین و پردرس بود و البته فتح بابی شد برای او. حالا دیگر نمی شد محمد را در شهر نگه داشت. جبهه شده بود خانة اول و دومش. می رفت و می آمد.

گام ششم: عنایت

دیده بود بعضی از بچه ها نیمه های شب بلند می شوند برای نمازخواندن، آن هم نمازهای طولانی و اشکی. صبح، همین بچه ها شیرین ترین ها می شدند بین همه؛ خواستنی و تو دل برو. دنبال این بود که نماز شب را یاد بگیرد. یک ورقه و یک خودکار برداشت و رفت پیش فرمانده شان. کمی این پا و آن پا کرد. انگار خجالت می کشید. فرمانده نگاه کرد دید محمد با یک کاغذ و قلم آمد، اما حرفش را قورت می دهد. بالاخره گفت: من… من… یعنی می شود نماز شب را برایم بنویسید. یعنی چه جوری نماز شب می خوانند. فرمانده ته دلش از داشتن محمد ذوق کرده بود، اما خیلی جدی ورقه را گرفته بود و با خودکار رویش نوشته بود: نماز شب یازده رکعت است. هشت رکعت نافله که دو رکعت دو رکعت باید بخوانی و سلام بدهی و سه رکعت دیگر هم که یک دو رکعت می خوانی به نیت نماز شفع و یک رکعت هم به اسم نماز وتر. در قنوت نماز وتر، چهل مؤمن را دعا کن. هفتاد بار بگو هذا مَقامُ العائِذِ بِکَ مِنَ النار. هفتاد بار بگو…، سی بار بگو… و محمد شد جزو گروه نماز شب خوان ها.

گام هفتم: مقاومت

گردان، محاصره شده بود. از شب که عملیات کرده بودند و خط را شکسته بودند تا حالا که غروب روز بعد بود، گردان در محاصره قرار گرفته بود. منطقة فاو، نمک زار بود و آب و غذای بچه ها رو به اتمام. بعد از یک شبانه روز جنگیدن، گرسنگی و تشنگی و خستگی امان همه را بریده بود و حالا هم که محاصره یعنی صبر بعد از جنگ. پنج روز طول کشید؛ پنج روزی که زخمی ها را جزو شهدا کرد، مهمات را تمام کرد. گرسنگی همه را لاغر و رنجور کرد و تشنگی، تشنگی، امان از تشنگی… فدای لب تشنه ات یا حسین(ع). این پنج روز همه عهد کردند که مقاومت کنند که بمانند، که پشیمان و خسته نشوند و… نشدند. تا اینکه محاصره را شکستند و بچه ها را نجات دادند، اما با چه حالی. زخمی هایی که حالا پلاکشان و اسمشان را یادداشت می کردند تا خبر پروازشان را به خانواده هایشان بدهند و سالم هایی که مثل همیشه نبودند؛ رنجور و ضعیف و بیمار. به قول مردم، اسکلتشان مانده بود. محمد با این قیافه به خانه برگشت. سیل متلک ها شروع شد. همه به مادر می گفتند: از بچه ات سیر شدی که این طور به سرش می آوری. مگر دیگر او را نمی خواهی. این چه قیافه ای است که نوجوانت پیدا کرده. مادر هم اعتقادش محکم بود. می دانست که چه کار دارد می کند. برای چه هدفی جان می گذارد. سیر راهش را، مقصدش را می شناخت. محکم جواب همه را می داد: امام حسین(ع) از بچة شش ماهه تا بالاتر را فدا کرد. نکند حسین(ع) هم از سر بچه اش گذشته بود. یک عمری توی روضه ها گفتیم: حسین جان، دوستت داریم؛ پس دروغ می گفتیم؟ بچة من هر وقت خوب بشود دوباره راهی جبهه می شود.

گام هشتم: عبادت

منطقه ای که لشکر چادر زده بود، جای امنی نبود؛ نه از لحاظ دشمن، بلکه از جانب مار و عقرب ها. به بچه ها اعلام شد که کسی حق ندارد شب از محل اسکانش بیرون برود. اگر هم رفتید باید مسلح بروید و بیایید. اما یکی بود که بی خیال همة مار و عقرب ها، نیمة شب بلند می شد. آهسته لباس می پوشید، کفش هایش را دست می گرفت و بی صدا بیرون می رفت. فرمانده شان متوجه این کار محمد شد. یک شب فرمانده، آرام دنبال محمد رفته بود. از چادرها دور شده بودند که محمد وارد گودالی شد. حالا فقط قسمتی از سرش پیدا بود. فرمانده چند دقیقه صبر کرده بود، اما وقتی دید محمد از آن گودال بیرون نمی آید، نزدیک شد. دید محمد قامت بسته و نماز می خواند؛ درون قبری گود و چه اشکی می ریزد. حال فرمانده دگرگون شده بود از این جوان چهارده ـ پانزده ساله. رفته بود عقب تر، بی خیال مار و عقرب ها نشسته بود و محمد را تماشا کرده بود. وقتی محمد به العفو رسید، صدای گریه اش شدیدتر و بلندتر شده بود. به سجده افتاده بود و… و یک دعا: اللهم ارزقنا الشهاده فی سبیلک.

گام نهم: شجاعت

تمام نیروها را جمع کردند و فرمانده شروع کرد به صحبت. گفت: عملیات در منطقة حساسی است. کار، سخت و دشوار است. با توکل به خدا و کمک اهل بیت، ما پیروزیم. اما باید از بین شما، سیصد نفر داوطلب شوند؛ سیصد نیرویی که خط شکن هستند، خط شکنانی که شهادتشان حتمی است. احتمالاً هیچ کدام برنمی گردند. حتی شاید جنازه هایشان هم بماند. از فرمانده تا تک تیرانداز شهید خواهند شد. این گروه می روند تا راه باز شود برای ادامة عملیات و پیشروی نیروهای دیگر… حالا هرکس داوطلب است از اینجا بلند شود و آن طرف بنشیند. بچه ها که سرشان پایین بود و در عالم خودشان سیر می کردند و آنهایی که مات فرمانده شان شده بودند، همه سر بلند کردند و امتداد دست فرمانده را نگاه کردند. یکی باید بلند می شد تا هرکس دلش می تپید برای یگانه شدن، برای اول شدن، برای اثبات خلیفة اللهی انسان به ملائک. اولی که بلند شد و در امتداد دست فرمانده حرکت کرد، دومی و سومی و… محمد و دویست ونودونه و سیصد نفر.

محمد شانزده ساله یکی از این سیصد نفر شده بود که انتخاب کرد دیگر در این دنیا نماند. آن طرف، آرام روی زمین نشسته بود. دلش می خواست راه باز کند برای اینکه یک گام اسلام جلو برود. اسلام یک کل مطلق است و اجزای ریز و درشت باید فدا شوند تا آن کل، آن اصل، ثابت بماند، پایدار و باقی باشد و آسیب نبیند. قرار شد که این سیصد نیرو برای آخرین خداحافظی به شهر بروند؛ آخرین دیدار، آخرین لبخند، آخرین کلام، آخرین نگاه.

گام دهم: شهامت

سحر بود که به خانه رسید. مادر بیدار شده بود و با تعجب به محمد نگاه کرد. محمد خندید و مادر را بوسید. مادر نگاهش به موهای بلند محمد افتاد. محمد گفت: فقط این بار این قدر بلند شده. یک عکس قشنگ برای حجلة شهادتم بگیرم، بعد کوتاهش می کنم. مادر دوباره با تعجب به محمد نگاه کرد. محمد به شیطنت سری تکان داده بود و گفت: باور کن مادر، برای آخرین بار آمده ام که همدیگر را ببینیم. دیگر نمی خواهم منتظر باشم. این آخرین دیدار ماست. وعده مان دیگر پل صراط.

گام یازدهم: رضایت

پنج روز عزیزترین مهمان خانه، محمد بود. مثل همیشه به مادر در کارهای خانه کمک می کرد. می رفت و می آمد و حرف می زد. هیچ کس چیزی نمی دانست اما خودش می فهمید که دارد چه می کند، چه می گوید، چرا می گوید، کجا می رود، چرا می رود، چرا می آید، چگونه می نشیند، چرا می خندد، چرا گریه می کند، چگونه قرآن بخواند و…. همة کارهایش حساب شده و دقیق بود. روز پنجم خیلی مستأصل شده بود. می آمد توی خانه چرخی می زد. کمی مادر را نگاه می کرد، بعد می رفت بیرون. دوباره همین طور، سه بار و چهاربار، سرانجام مادر گفت: محمدجان قیافه ات می گوید که حرفی داری. فکر کنم دربارة جبهه ات هم باشد. من گوش می کنم، بگو مادر جان. محمد انگار باری از روی دوشش برداشته شود، آرام و خوشحال گفت: می خواهم تنها با شما صحبت کنم. اگر شد شب تنهایی صحبت کنیم. مادر گفت: شب پدرت هم می آید، بهتر است. محمد گفت: نه مامان جان، بابا نباشد. چون نمی تواند، به خودت می گویم. غروب محمد به دامادشان گفت: برویم گلزار، دلم می خواهد از شهدا خداحافظی کنم. رفتند گلزار. محمد با حال دیگری قدم برمی داشت. بین قبرها راه می رفت. به عکس شهدا خیره می شد. اخم می کرد، ساکت می شد، می خندید، ذکر می گفت…. وقتی هم رفتند کنار قبرهای خالی آماده شده، قبرها را نشان داد و گفت: یکی از این قبرها برای من است. تا ده ـ بیست روز دیگر می آیم اینجا. دامادشان با تشر گفته بود: برو بچه، از این حرف ها نزن.

گام دوازدهم: وصیت

شب شد. اهل خانه، همه خوابیدند؛ جز مادر و محمد. محمد، مادر را توی اتاق خودش برد. کمی به وسایلش نگاه کرد. مادر منتظر بود. محمد نفس عمیقی کشید. رویش نمی شد توی چشمان منتظر و پرمحبت مادر نگاه کند. آرام آرام شروع کرد: می دانی مادرجان، این دفعة آخر و لحظات آخر است که ما همدیگر را می بینیم. من این بار که بروم دیگر برنمی گردم. مادر خندید و گفت: هر خونی لیاقت شهادت ندارد مادرجان. محمد مکثی کرد و گفت: اما من این دفعه صددرصد شهید می شوم. شما از خدا بخواه که در نبود من صبر کنی. این وسایلم را هم بین دیگران قسمت کن. چرخ خیاطی ام برای خودتان. دوتا شلوار را بده به فلان فامیل که وضع چندان خوبی ندارند. بگو محمد گفته یادگاری از من داشته باشید. بقیة وسایلم را بفروشید و خرج مراسم عزایم کنید. نمی خواهم زحمت پدر باشد. فقط مادر یک خواهش هم دارم، اینکه دعا کن طوری شهید بشوم که نیاز به غسل نداشته باشم. یک کفن از مکه برای خودت آورده ای، آن را به من بده. آن شال سبزی را هم که از سوریه آورده ای روی صورتم بگذارد. راستش من خیلی مسجدمان را دوست دارم. جنازه ام را ببرید توی مسجد و آنجا بر من نماز بخوانید؛ تا پیکر بی جانم آنجا را حس کند. بعد خاکم کنید. محمد ساکت شد. مادر مانده بود که چه کند. لبخندی زد و به زور گفت: آره مادر، شما حرف هایت را بزن، ولی خب خدا که به هر خونی لیاقت شهادت نمی دهد. محمد سرش را انداخت پایین و گفت: مامان دوست ندارم دنبال جنازه ام گریه کنی. چون کسی که انقلاب را نمی تواند ببیند، اگر گریة تو را ببیند خوشحال می شود. اما هر وقت تنها شدی گریه کن. از خدا بخواه کمکت کند امانت الهی ای را که بهت داده، خودت به او پس بدهی. دوست دارم توی قبرم بایستی و به خدا بگویی که خدایا این امانت الهی را که به من دادی به تو برگرداندم. مادر دوباره جمله اش را تکرار کرد. محمد دوباره لبخند شیرینی زد و ادامه داد: من خیلی مادرها را دیدم که بچه شان را توی قبر گذاشتند، اما موقعی که می خواستند از قبر بیرون بیایند دیگر نمی توانستند. شما این طور نباش. فقط دعا کن که در شهادتم از امام حسین(ع) سبقت نگیرم. دوست دارم که بدن من هم سه روز روی زمین نماند. بعد هم که برایم مراسم می گیری خیلی مراقب باش. دوست ندارم بی حجاب توی عزاداریم شرکت کند. اصلاً هرکس حجاب درستی نداشت بگو برود بیرون. محمد دوباره ساکت شد، اما این بار دیگر حرفش را ادامه نداد. آرام بلند شد و از اتاق رفت بیرون. مادر ماند و چشمان پرسؤالش و دل لرزانش. سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا، کسی جز من و محمد اینجا نبود، اما یقین دارم که تو هستی. از همین حال فهم و درک و لیاقتش را به من بده تا مقابل حضرت زینب(س) سرشکسته نباشم.

 

گام سیزدهم: وداع

مادر لباس های محمد را شسته و اتو کرده بود. صبح، ساکش را آورد و گفت: محمدجان، لباس هایت را توی ساکت بگذار. محمد گفت: دلم می خواهد این بار شما ساکم را ببندید. مادر گفت: چه فرقی می کند؟ محمد گفت: فرقش این است که هر وقت در ساک را باز می کنم بوی شما را می دهد و احساس تنهایی نمی کنم. مادر نشست به بستن ساک محمد. محمد هم آماده شد. ساکش را برداشت. مادر رفت تا کاسة آبی پر کند و قرآن بیاورد. محمد پوتین هایش را پوشید. مادر رفت تا از توی حیاط یک گل بکند و توی کاسة آب بیندازد و پشت سر محمد بریزد. در خانه را باز کرد. مادر تا گل را چید، انگار چیزی ته دلش فرو ریخت. محمد منتظر مادر بود. مادر نمی توانست بیاید، آرام نشست و کاسة آب را زمین گذاشت. محمد از همه خداحافظی کرده و منتظر مادر بود. مادر قرآن را برداشت و رفت پیش محمد. محمد، مادر را بوسید. مادر، محمدش را بویید و از زیر قرآن ردش کرد. محمد، آرام گفت: مادر، محمدت را خوب ببین که دیگر نمی بینی اش. مادر گفت: برو محمدجان، بخشیدمت به علی اکبر آقا حسین. محمد پا از خانه بیرون گذاشت. مادر نگاهش می کرد؛ نگاه به راه رفتنش، به قد و بالایش. محمد رسیده بود وسط کوچه، دوباره برگشت و مادر را نگاه کرد و گفت: مادر، دوباره محمدت را ببین که دیگر نمی بینی اش. مادر قدمش را از کوچه برداشت و داخل خانه گذاشت و گفت: خدایا، من راضی هستم. نکند دلم بلرزد. محمد رفت سر کوچه. برگشت و دستش را به دیوار گذاشت. مادر دوباره از خانه بیرون آمده بود. محمد با صدای بلند گفت: مادر، دوباره محمدت را ببین که دیگر نمی بینی اش. مادر نگاهش کرد و گفت: برو محمدجان، بخشیدمت به علی اکبر آقا امام حسین(ع). محمد رفت.

مادر با خود گفته بود: همة جوان های عالم فدای علی اکبر حسین(ع)، نه فقط محمد، همة جوان ها. کاش تاریخ بازمی گشت. عصر عاشورا بود و ما بودیم. آن وقت هیچ گاه نمی گذاشتیم تا علی اکبر برود. کاش و تنها کاش.

گام چهاردهم: شهادت

حالا که از همه چیز دل بریده بود، تازه معنای دل را می فهمید. تا حالا هرچه بود دل نبود؛ تارهایی بود که دور دلش را پر کرده بود. حالا لطافت و زیبایی دلش را درک می کرد. از وقتی که بندها را پاره کرده بود، دلش بال و پر می زد. حالا اصل همه چیز را می دید. خنده اش معطر شده بود؛ نگاهش، آسمانی و کلامش، روحانی. اللهم ارزقنا قلبا یدنیه منک شوقه و لساناً یرفع الیک صدقه و… دعایش مستجاب شده بود. همه دعاهایش یک جا به اجابت رسیده بود. چند روز دیگر محمد از قید این جسد دنیایی راحت می شد و در آسمان جای می گرفت. آن وقت همة زمین و آسمان زیر نظرش می آمد. شاهد همة کُنه ها می شد و زمان را در اختیار می گرفت. رمز عملیات، بچه های خط شکن را راهی کرد. گردان سیصد نفرشان موفق شدند خط را بشکنند و راه را باز کنند. دشمن آتش باری اش شدت عجیبی داشت. عملیات لو رفته بود. کار خیلی سخت تر از آنچه فکر می کردند شد. بچه ها مقاومت می کردند. گوشت بچه ها سپر گلوله ها بود. محمد از جایش بلند شد و داشت می رفت عقب تر. فرمانده فکر کرد محمد ترسیده. صدایش زد و پرسید: کجا می روی؟ مگر وضعیت را نمی بینی؟ کمی نیرو و آتش دشمن را؟ محمد گفت: حاج آقا، خیالت راحت باشد، دارم می روم نماز بخوانم. امام حسین(ع) هم ظهر عاشورا در موقع اذان، اول نماز خواند، حاج آقا آسمان را نگاه کرد. وقت نماز بود. محمد با پوتین و اسلحه به دست قامت بست. زیر آن باران گلوله نماز خون خواند و سریع برگشت. یک ساعتی از ظهر نگذشته بود. درگیری نفس بچه ها را بریده بود. لحظه به لحظه یک گل پرپر می شد که ناگهان محمد بلند شد و تمام قامت ایستاد. با تعجب نگاهش کردند. محمد دستش را به طرف بچه ها بلند کرد و با صدای رسایی گفت: بچه ها من هم رفتم، خداحافظ. آرام زانو زد و افتاد. حاجی دوید طرف محمد و دید که گلولة آر پی جی پشت محمد را کاملاً برد و تنها صورتش است که سالم مانده. محمد رفت مثل همة دوستانش، اما جنگ ادامه داشت. بدن محمد ماند زیر آفتاب داغ جنوب، سه روز پیکرش تندی خورشید را تحمل می کرد.

اثبات گام چهاردهم

۹/۱۰/۶۵

بدن محمد را آوردند. مادر از همان شب شهادت محمد که دلش لرزیده بود، قلبش تیر کشیده و بی خواب شده بود. می دانست که دیگر نباید منتظر باشد و حالا بعد از سه روز، خبر پرواز محمد آمد و جنازه اش. پدر، جبهه بود. سه روز هم جنازه در سردخانه ماند تا پدر بیاید. مادر، صبح زود تنهایی به ملاقات محمد رفت. او را بلند کرده و بوسیده و بویید. حرف هایش را با محمد زد. با اینکه چند روز از شهادت محمد می گذشت، زیر آفتاب داغ مانده بود، در سردخانه بود، باز خون بدنش تازه بود و روان. محمد را طبق خواستة دلش، بردند مسجد المهدی(عج) برای وداع. بعد مادر رفت توی قبری که نگاه محمد دنبالش بود. محمد را در آغوش گرفت و آرام خواباند. بعد به محمد گفت: لحظه به لحظه وصیت کردی، من هم عمل کردم. حالا تو سلام مرا به مادر پهلو شکسته ام برسان و بگو آن موقع که هیچ کس به دادم نمی رسد، موقع وحشت و تنهایی قبر، مادر تو به داد من برس. مادر سرش را بلند کرد و آرام و سربلند از قبر بیرون آمد….

دو تصویر دیده نشده از شهید معماریان

اثبات گام های چهارده گانه ـ حقانیت

سال ۱۳۶۷، ماه محرم

دو سال از شهادت محمد می گذشت. مادر بر اثر سانحه ای دچار شکستگی پا شد و خانه نشین. ایام محرم بود، اما مادر نمی توانست مثل هر سال در کارهای مسجد شریک باشد. روز هشتم محرم. مادر دیگر طاقت نیاورد و به هر سختی بود راهی مسجد شد و همراه دیگران برای شام عزاداران، سبزی پاک کرد. فردا هم همین طور. شب عاشورا بود و مادر گوشة مسجد نشسته بود و همراه روضه خوان و مردم عزاداری می کرد که دلش شکست. رو کرد به حسین فاطمه(ع) و عرض کرد: یا امام حسین(ع)، اگر این عزاداری من مورد قبول شماست لطفی کنید تا این پای من خوب شود؛ تا فردا که برای کار کردن می آیم نخواهم از دیگران کمک بگیرم. آقا، اگر پایم خوب شود می روم توی آشپزخانه و تمام دیگ های غذا را می شویم. مادر آمد خانه و خوابید. سحر که بیدار شد، هنوز دردمند بود و خسته. نماز صبحش را خواند، رو کرد به کربلا و گفت: آقاجان، صبح آمد و پای من هنوز خوب نشده… با آقا نجوا می کرد که دوباره خوابش برد. خوابی پربرکت که هم مادر را بهره مند کرد و هم حالا که بیست سال از آن سحر می گذرد، دیگران را.

مادر خواب دید که در مسجد المهدی(عج) است و مسجد بسیار شلوغ است. کسی گفت: یک دسته دارند برای کمک می آیند. مادر رفت دم در مسجد و دید یک دسته عزادار می آیند. دسته ای منظم، یک دست سفیدپوش با نواری مشکی و کفنی که بر گردنشان است. دستة جوان هایی که سه به سه حرکت می کردند، نوحه می خواندند و سینه می زدند.

نوحه خوانشان شهید سعید آل طاها بود که جلوی دسته حرکت می کرد. مادر با تعجب پیش خودش گفت: سعید که شهید شده بود، پس اینجا چه کار می کند و تازه متوجه شد که این دسته، افراد عادی نیستند و شهدایند. دسته، بر سر و سینه زنان وارد مسجد شد و آهسته رفت به طرف محراب و آنجا مشغول عزاداری شد. مادر، دسته را دور زد و کنار پرده ایستاد. دسته را نگاه می کرد. دسته ای که پر از نور بود، پر از شهید. وقتی عزاداری تمام شد، محمد از دسته جدا شد و کنار پرده، آمد پیش مادر. دست انداخت گردن مادر و او را بوسید و مادرش هم محمد را بوسید و گفت: محمد، خیلی وقت است ندیدمت. محمد گفت: مادر از وقتی شهید شده ام بزرگ تر شده ام. آنجا سرم خیلی شلوغ است. شهید حسن آزادیان هم از دسته جدا شد و آمد پیش مادر و گفت: حاج خانوم، خدا بد ندهد. طوری شده؟ محمد گفت: مادرم طوریش نیست. مادر اینها چیست که دور پایت بسته ای؟ مادر گفت: چند روزی است خورده ام زمین، پایم درد می کند. ان شاءالله خوب می شوم. محمد گفت: مادر چند روز پیش رفته بودیم کربلا. من یک پارچة سبز برای شما آوردم. می خواستم دیدن شما بیایم، آزادیان گفت: صبر کن باهم برویم، تا اینکه امروز اول رفتیم زیارت امام خمینی و حالا هم آمدیم دیدن شما. بعد محمد پارچه ای را که از کربلا آورده بود از روی صورت تا مچ پای مادر کشید و بعد نشست و تمام باندهای پای مادر را باز کرد و شال را دور پایش بست و به مادر گفت: پایت خوب شد. حالا شما بروید توی زیرزمین دیگ ها را بشویید. این درد هم برای استخوانت نیست، عضله پایت است که درد می کند.

مادر دید دو نفر از شهدا دارند باهم می روند انتهای مسجد. مادر گفت: محمد اینها کی هستند؟ گفت: اینها بچه های شکروی هستند. مادرشان پای دیگ توی زیرزمین است. دارند می روند به او سر بزنند. یک شهید دیگر هم از دسته جدا شد و رفت دم در مسجد. مادر پرسید: مادر او کیست؟ محمد گفت: آن یکی هم رئیسان است. پدرش دم در است. می رود به او سر بزند.

حسن آزادیان گفت: حاج خانوم، شما قول داده بودید به خانم ها اگر خوب شدید چهارتا ماشین بیاورید و آنها را زیارت امام خمینی ببرید. من این چهارتا ماشین را آماده کرده ام. دم در است. بروید خانم ها را ببرید.

مادر از خواب بیدار شد. هنوز در خلسة خوابی بود که دیده بود. حیرت زده و مدهوش. فضا پر از عطر بود. مادر نشست. پایش سبک شده بود. دید تمام باندها باز شده اند و روی تشک ریخته. شال سبزی که محمد بسته بود، به پایش است. بوی عطر سستش کرده بود….

اثبات نیازمند بودن ما به شهدا ـ توسل

سال ۱۳۸۷

حالا بیست سال از آن زمان می گذرد. شال سبز با همان عطر و بوی بهشتی اش هست؛ همان شالی که آیت الله العظمی گلپایگانی نیم سانتش را از مادر محمد گرفت؛ همان شالی که هنوز خیلی ها را به برکت امام حسین(ع) شفا می دهد؛ همان شالی که اثبات حقانیت خانواده های شهدا شد و مایة عزت مادران صبور شهدا.

قصة زیبای شال را سال ها پیش شنیدم، اما هیچ وقت پی گیر نشده بودم تا لذت بوییدن آن را ببرم. وقتی که روزیمان شد رفتیم دست بوس مادر شهید محمد معماریان، کنار تمام زیبایی های وجودش از برکت عطر بهشتی شال هم بهره مند شدیم. تا یادم نرفته بنویسم که مادر نذرهایش را ادا کرد و به جای چهار ماشین، هشت تا اتوبوس گرفت و همه را برد زیارت امام خمینی. آوازه این شال تا خیلی شهرها رفته است و به برکت شهدا ما هم نصیب بردیم و البته این نوشته را هم تقدیم به شما می کنیم که بی نصیب نمانید.

مادر سه روز بود که یک آینه گذاشته بود مقابل دهان کودکش تا بفهمد که نفس می کشد یا نه. دیگر مضطر شده بود. دنبال پناهگاه می گشت تا به او پناه ببرد. از همه جا بریده بود. کودکش را بغل کرد و پله ها را بالا رفت و روی بام نشست. کودک را مقابل خودش خواباند. دو رکعت نماز با همان دل شکسته و حال پریشان خواند و هزار بار ذکری گفت که فرج را برایش هدیه آورد: صلی الله علیک یا رسول الله.

هق هق اش بلند شد. مادر کمی نگاهش کرد و گفت: خیلی اشتباه کرده اند که قبولت نکرده اند. حالا بلند شو برویم، درست می شود. مادر چادرش را سر کرد و با محمد رفت. مادر به مسئول ثبت نام گفت: حاج آقا، اگر یک نفر بخواهد پناهنده به اسلام بشود شما ردش می کنید؟ مسئول با تعجب سرش را بلند کرد. مادر ادامه داد: این بچة من می خواهد عضو شود و پناهنده به بسیج شود و…. مسئول، سرش را از ناچاری پایین انداخت.

اولی که بلند شد و در امتداد دست فرمانده حرکت کرد، دومی و سومی و… محمد و دویست ونودونه و سیصد نفر. محمد شانزده ساله یکی از این سیصد نفر شده بود که انتخاب کرد دیگر در این دنیا نماند. آن طرف، آرام روی زمین نشسته بود. دلش می خواست راه باز کند برای اینکه یک گام اسلام جلو برود. اسلام یک کل مطلق است و اجزای ریز و درشت باید فدا شوند تا آن کل، آن اصل، ثابت بماند، پایدار و باقی باشد و آسیب نبیند. قرار شد که این سیصد نیرو برای آخرین خداحافظی به شهر بروند؛ آخرین دیدار، آخرین لبخند، آخرین کلام، آخرین نگاه.

همه ماجرا از یادواره شهید زین الدین شروع شد. حاج حسین کاجی پشت میکروفون رفت تا خاطراتی از شهدا رو نقل کنه. اما لابه لای این خاطرات…:از مادر شهید معماریان دعوت می کنم که تشریف بیارن و خودشون تعریف کنن و البته امانتی رو هم با خود بیارن..
مادر شهید از تو جمعیت بلند شد، حس کنجکاویم بیشتر شده بود که ایشون کین؟ و امانتی چیه؟ …
اون شب گذشت و خاطراتش تو ذهن همه باقی موند؛ ولی خیلی دوست داشتم بیشتر در جریان این ماجرا قرار بگیرم. چند روز بعد اطلاعیه ای تو سطح شهر توجهم رو جلب کرد:
یادواره شهداء تو مسجد المهدی(عج) بلوار امین قم با حضور مادر شهید معماریان
اسم مسجد و شهید مطمئنم کرد که این همون مسجدیه که جریان در اون اتفاق افتاده. روزها سپری شده بود و شب جمعه ۱۶ آذر تو مسجد المهدی(عج) بودم.
حالا این اتفاق تکان دهنده رو از زبان مادر شهید براتون نقل می کنم:«محرم حدود ۲۰ سال پیش بود که تو یه اتفاق پام ضربه شدیدی خورد، طوریکه قدرت حرکت نداشتم. پام رو آتل بسته بودند. ناراحت بودم که نمی تونستم تو این ایام کمک کنم. نذر کرده بودم که اگه پام تا روز عاشورا خوب بشه با بقیه دوستام دیگهای مسجد را بشورم و کمکشون کنم. شب عاشورا رسیده بود و هنوز پام همونطور بود. از مسجد که به خونه رفتم حال خوشی نداشتم. زیارت را خوندم و کلّی دعا کردم. نزدیکهای صبح بود که گفتم یه مقدار بخوابم تا صبح با دوستام به مسجد بِرَم. تو خواب دیدم تو مسجد (المهدی) جمعیت زیادی جمع هستند و منم با دو تا عصا زیر بغل رفته بودم. یه دسته عزاداریِ منظم، داشت وارد مسجد می شد. جلوی دسته، شهید سعید آل طه داشت نوحه می خوند. با خودم گفتم: این که شهید شده بود! پس اینجا چیکار می کنه؟! یه دفعه دیدم پسرم محمد هم کنارش هسشهید معماریانت. عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اینها رو نگاه می کردم که دیدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم. بهش گفتم: مامان، چقدر بزرگ شدی! گفت: آره، از موقعی که اومدیم اینجا کلّی بزرگ شدیم.
دیدم کنارش شهید آزادیان هم وایساده. آزادیان به من گفت: حاج خانوم! خدا بد نده. محمد برگشت و گفت: مادرم چیزیش نیست. بعد رو کرد به خودم و گفت: مامان! چیه؟ چیزیت شده؟ گفتم: چیزی نیست؛ پاهام یه کم درد می کرد، با عصا اومدم. محمد گفت: ما چند روز پیش رفتیم کربلا. از ضریح برات یه شال سبز آوردم. می خواستم زودتر بیام که آزادیان گفت: صبر کن که با هم بریم. بعد تو راه رفته بودیم مرقد امام(ره). گفتیم امروز که روز عاشوراست اول بریم مسجد، زیارت بخونیم بعد بیایم پیش شما. بعد دستهاشو باز کرد وکشید از سر تا مچ پاهام؛ بعد آتل و باندها رو باز کرد و شال سبز را بست به پام و بعدش هم گفت: از استخونت نیست؛ یه کم به خاطر عضله ات است که اون هم خوب می شه.
از خواب بیدار شدم، دیدم واقعیت داره؛ باندها همه باز شده بودند و شال سبزی به پاهام بسته شده بود. آروم بلند شدم و یواش یواش راه رفتم. من که کف پام را نمی تونستم رو زمین بذارم حالا داشتم بدون عصا راه می رفتم. رفتم پایین و شروع به کار کردم که دیدم پدر محمد از خواب بیدار شده؛ به من گفت: چرا بلند شدی؟ چیزی نمی تونستم بگم. زبونم بند اومده بود. فقط گفتم: حاجی! محمد اومده بود. اونم اومد پاهام رو که دید زد زیر گریه. بعد بچه ها رو صدا کرد. اونا هم همه گریه شون گرفته بود. این شال یه بویی داشت که کلّ فضای خونه رو پر کرده بود. مسجد هم که رفتیم کلّ مسجد پر شده بود از این بو. رفتم پیش بقیه خانوم ها و گفتم: یادتونه گفته بودم اگه پاهام به زمین برسه صبح میام. اونا هم منقلب شده بودند. یه خانومی بود که میگرن داشت. شال رو از دست من گرفت و یه لحظه به سرش بست و بعد هم باز کرد، از اون به بعد دیگه میگرن اذیتش نکرده. مسجدی ها هم موضوع را فهمیده بودند. واقعاً عاشورایی به پا شده بود. بعدها این جریان به گوش آیت الله العظمی گلپایگانی(ره) رسید. ایشون هم فرموده بودند: که اینها رو پیش من بیارید. پیش ایشون رفتم ، کنار تختشون نشستم و شال رو بهشون دادم. شال رو روی چشم و قلبشون گذاشتند و گفتند: به جدّم قسم، بوی حسین(ع) رو می ده. بعد به آقازاده شون فرمودند: اون تربت رو بیارید، می خوام با هم مقایسه شون کنم. وقتی تربت رو کنار شال گذاشتند، گفتند که این شال و تربت از یک جا اومده. بعد آقا فرمودند: فکر نکنید این یه تربت معمولیه. این تربت از زیر بدن امام حسین(ع) برداشته شده، مال قتلگاه ست، دست به دستِ علما گشته تا به دست ما رسیده. بعد ادامه دادند: شما نیم سانت از این شال رو به ما بدید، من هم به جاش بهتون از این تربت می دهم. بهشون گفتم: آقا بفرماید تمام شال برای خودتان. ایشون فرمودند: اگه قرار بود این شال به من برسه، خدا شما رو انتخاب نمی کرد. خداوند خانواده شهداء رو انتخاب کرد تا مقامشون رو به همه یادآور بشه … اگر روزی ارزش خون شهدای کربلا از بین رفت، ارزش خون شهدای شما هم از بین می ره. بعد هم نیم سانت از شال بهشون دادم و یه مقدار از اون تربت ازشون گرفتم.»شال شهید معماریان
مراسم داشت تموم می شد که یه دفعه دیدم که اون شال، دست یکی از بچه های مسجده و می خواد به کسی نشون بده. بله! تا اینجای ماجرا نقل قول بود،اما من اون شال رو با دست خودم لمس کردم..
این شال بوی خوشی داشت که در عرض چند دقیقه ای که از شیشه درش آوردند، کلّ فضا رو معطر کرد و چه عطری؟! هرگز چنین بوی خوشی رو تا به اون روز استشمام نکرده بودم. بچه های مسجد می گفتند: ما بیست ساله که این شال رو زیارت می کنیم، اما این بو، حتی ذره ای هم تغییر نکرده…
و خداوند چنین مقدر کرده بود تا یه جلوه دیگه از کرامات شهداء رو به چشم ببینم.
یادی که در دلها
هرگز نمی میرد
یاد شهیدان است.
یاد شهیدان است.
التماس دعا

شفاي مادر شهيد
در سال ۱۳۶۸ كرامتي از سيدالشهدا(ع) ، در شهر قم مشاهده شد و طي آن مادر شهيدي شفا يافت و به تقاضاي نگارنده، اين بانوي محترم، جريان را به طور كامل به نگارش درآورد كه خلاصة‌ آن تقديم خوانندگان مي‌شود.
مادر شهيد محمد معماريان، روز اول محرم به اتفاق خانواده به يكي از روستاهاي اطراف قم مسافرت كردند و در اثر حادثه‌اي به زمين افتادند، پس از حاضر شدن دكتر از درمانگاه منطقه، قرار شد به خاطر احتمال خون‌ريزي مغزي و به پيشنهاد پزشك، سريعاً‌ به قم منتقل گردند و پس از درمان‌هاي اوليه و عكس‌برداري مشخص شد پاي ايشان دچار شكستگي گشته و احتياج به گچ گرفتن دارد، ولي وي از گچ گرفتن خودداري كرده و با مراجعه به پيرمرد شكسته‌بندي به نام حاج محمد، پاهاي خود را بست و درد را تحمل مي‌كرد و به توصية پزشك معالج به استراحت پرداخت تا پايش جوش خورده و شكستگي برطرف گردد.
ايشان در روز هفتم محرم نيز به خون‌دماغ مبتلا گشتند. در روز هشتم، باعصا سوار بر ماشين شده و در مسجدالمهدي(ع) واقع در بلوار محمّدامين(ص) حاضر و به خانم‌هايي كه براي آماده سازي تدارك پذيرايي از عزاداران حسيني در شب عاشورا زحمت مي‌كشيدند كمك كرده و به منزل برگشتند و در روز تاسوعا نيز عصازنان به مسجد رفته و كمك كردند.در شب عاشورا نماز جماعت را به حال نشسته خواندند و منتظر مراسم سينه‌زني شدند، تا آن كه نوحه‌خواني و عزاداري آغاز گشت. در اين هنگام حالشان به شدت منقلب گشته و به سيدالشهدا(ع) و حضرت زهرا(ع) متوسل شدند و از ايشان شفاي خود را خواستند و عرض كردند:
يا امام حسين! اگر اين مقدار زحمت من، قابل قبول شماست، شما از خدا بخواهيد به من شفا بدهد و اگر من تا صبح فردا شفا يابم و پايم به زمين برسد، ديگ‌هاي مسجد المهدي(ع) و ديگ‌هاي مربوط به عزاداريت را در منزل عمه‌ام خواهم شست.
بعد از عزاداري به منزل آمدند و خوابيدند. هنگام نماز صبح بيدار شده و پس از نماز عرض كرد:
يا امام حسين(ع)؛ صبح عاشورا شد ولي خبري از پاي من نشد!!
هنوز هوا تاريك بود كه مجدداً خوابيدند.در خواب ديدند كه در مسجدالمهدي(ع) هستند و مي‌گويند: هيأتي به مسجد مي‌آيد، با خود گفت: بروم و ببينم چه كساني هستند؟ديدند هيأتي فوق‌العاده منظم با لباس‌هاي سفيد، سربندهاي مشكي وكفني تقريباً خون‌آلود به گردن، وارد مسجد شدند و شهيد سيد محمد سعيد آل طه نوحه‌خواني مي‌كنند و بقيه سينه مي زنند، با خود گفت:سيدمحمد كه شهيد شده بود! يك مرتبه متوجه شدند فرزند شهيدشان محمد معماريان نيز در جلوي هيأت حركت مي‌كنند و بقيه هم از دوستان شهيد فرزندشان هستند، به اين ترتيب، برايشان مسلم شد كه هيأت مربوط به شهداست.
بعد از اتمام سينه‌زني، فرزند شهيدش جمعيت را دور زد و كنار پرده به طرف مادر آمد و همديگر را در آغوش گرفتند. در اين هنگام يكي ديگر از شهيدان نزديك آنان آمده و گفت: سلام حاج‌خانم! خدا بد ندهد! چه شده است؟محمد گفت: نه! مادر من مريض نيست، مادر، اين‌ها چيست (كه به پايت) بسته‌اي؟گفت: چيزي نيست، چند روزي است پايم درد مي‌كند و با عصا راه مي‌روم ان‌شاءالله خوب مي‌شود.محمد گفت: مادر جان چند روزي است كه با دوستان به كربلا رفتيم، از ضريح امام حسين(ع) شال سبزي براي شما آورده‌ام و مي‌خواستم به ديدن شما بيايم ولي دوستان گفتند، صبر كن با هم برويم و امشب كه شب عاشورا بود،‌ رفتيم به زيارت امام خميني(ره) و آمده‌ايم تا نمازصبح را در مسجدالمهدي(ع) همراه با زيارت عاشورا بخوانيم و شما را ببينيم و برگرديم.
در اين هنگام دست را بالا آورد و ازسر تا پاي مادرش را دست كشيد، باندها را از پاي مادر باز كرد و شال سبز ضريح مطهر را به پاهايش بست و گفت: مادر، پايت خوب شده است و اگر هم مقداري درد مي‌كند از عضله است كه آن هم خوب مي‌شود…
در همين حال از خواب بيدار شدند و دچار اضطراب گرديدند و قدرت تكلم نداشتند و قبل از برخاستن و مشاهدة پا، به خود گفتند: ببينم خواب ديده‌ام يا واقعيت بوده است.
وقتي كه نگاه كردند، ديدند تمام باندها باز شده و به جاي آن، شال سبزي به پاهايش بسته شده است. بلند شده ومتوجه گرديدند كه پايش كاملاً خوب شده است.‌ اهل منزل را مطلع ساختند، و براي انجام نذر شستن ديگ‌ها، به طرف مسجد حركت كردند.با حضور ايشان در مسجد، بانواني كه ايشان را مي‌شناختند، گفتند: شما كه نمي‌توانستيد راه برويد، الان چه شده است؟گفت: «من امروز صبح شفا گرفتم».
خانم‌هاي حاضر، شال معطر را گرفته و مي‌بوسيدند و يكي ازخانم‌ها كه اتفاقاً مدت‌ها به سردردي مزمن، مبتلا بود آن را به سر خود كشيد و گفت: به سر مي‌بندم تا  ان‌شاءالله خوب شوم و سرم درد نگيرد، همان لحظه سرش خوب شد.
خبر در سطح شهر پيچيد واز طرف حضرت آيت‌الله العظمي گلپايگاني(ره)، فرزند معظم‌له به ملاقات ايشان آمده و با مشاهدة شال سبز معطر، از ايشان دعوت كرد خدمت آن مرجع عظيم‌الشأن برسند.
روز دوازدهم محرم به اتفاق خانواده به محضر آيت‌الله العظمي گلپايگاني(ره) رسيدند و جريان را عرض كرده و شال را خدمت آن بزرگوار تقديم كردند، آن مرد بزرگ آن شال رابوسيد و فرمود: بوي جدم حسين(ع) را مي‌دهد، بعد چند بار دوباره آن را بوسيدند و گريستند وفرمودند:
شما قدر اين شال را بدانيد و كمي از اين شال را به من بدهيد كه اين سند و اثري از مقام شهداست و در تاريخ چنين چيزي نادر و كم نظير است.
بعد از آن دستور فرمودند: تربت مخصوص را كه قبلاً توسط بعضي از علما برايشان آورده حاضر كنند، وقتي آن را آوردند، فرمود:
يك مقدار از اين تربت رابه شما مي‌دهم، كمي از شال را با تربت در شيشه‌اي بريزيد و به مريض‌ها بدهيد، ان‌شاءالله خداوند شفا مي‌دهد.
نگارنده مي‌افزايد: بيش از ده‌ها نفر از مريض‌هايي كه بعضاً از دكترها جواب ردّ گرفته وبعضي از آن‌ها نيز براي درمان به خارج كشور رفته ولي نتيجه‌اي نگرفته بودند، از آب متبرّك آن شيشه استفاده كرده و شفا يافتند، كه اسناد همگي در نزد خانواده محترم شهيد موجود مي‌باشد.۱

 دلدادگي شيخ عبدالكريم و شفاعت امام حسين(ع)

يكي از عجايبي كه افراد موثق در مورد مرحوم آيت‌الله العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري، نقل مي‌كنند اين است معظم له در مدتي كه سرپرستي حوزة‌ علمية اراك را بر عهده داشتند براي حضرت آيت‌الله حاج آقا مصطفي اراكي نقل مي‌كنند: هنگامي كه من در كربلا بودم،‌ شب سه‌شنبه‌اي در خواب ديدم، شخصي به من گفت: شيخ عبدالكريم كارهايت را انجام بده، سه روز ديگر خواهي مرد. من از خواب بيدار شدم و متحير بودم. گفتم: البته خواب است و ممكن است تعبير نداشته باشد. روز سه‌شنبه و چهارشنبه مشغول درس و بحث بودم تا خواب از خاطرم رفت، روز پنج‌شنبه كه تعطيل بود با بعضي از رفقا به طرف باغ مرحوم سيد جواد رفتيم در آنجا قدري گردش و مباحثه علمي نموديم تا ظهر شد. نهار را همان جا صرف كرديم. پس از نهار ساعتي خوابيدم.
در همين موقع لرزة شديدي مرا گرفت، رفقا آنچه عبا و روانداز داشتند روي من انداختند ولي همچنان بدنم لرز داشت و در ميان آتش تب افتاده بودم، حس كردم كه حالم بسيار وخيم است، به رفقاگفتم: زودتر مرا به منزلم برسانيد، آن‌ها وسيله‌اي فراهم كرده و زود مرا به شهر كربلا آورده و به منزلم رساندند.
در منزل بي‌حال و بي‌حسّ در بستر افتاده  بودم، بسيار حالم دگرگون شد. دراين ميان به ياد خواب سه شب پيش افتادم؛ علايم مرگ را مشاهده كردم. با در نظر گرفتن خواب احساس فرا رسيدن آخرعمر را داشتم.
ناگهان ديدم دو نفر ظاهر شدند و در طرف راست و چپ من نشستند و به همديگر نگاه مي‌كردند و گفتند: اجل اين مرد رسيده، مشغول قبض روحش شويم.
در همين حال با توجه عميق قلبي به ساحت مقدس حضرت اباعبدالله الحسين(ع) متوسل شده و عرض كردم: اي حسين عزيز! دستم خالي است، كاري نكرده‌ام و زادي تهيه ننموده‌ام. شما را به حق مادرتان زهرا(س) از من شفاعت كنيد كه خدا مرگ مرا تأخير اندازد تا فكري به حال خود نمايم.
بلافاصله پس از اين توسل، ديدم شخصي نزد آن دو نفر كه مي‌خواستند روحم را قبض كنند آمد و گفت: حضرت سيدالشهدا(ع) فرمودند: «شيخ عبدالكريم، به ما توسل كرد و ما هم در پيشگاه خدا از او شفاعت كرديم كه عمرش را تأخير اندازد و خداوند اجابت فرمود. بنابراين شما روح او را قبض نكنيد.»
در اين موقع آن دو نفر به هم نگاه كردند و به آن شخص گفتند: «سمعاً و طاعةً». سپس ديدم آن دو نفر و فرستادة امام حسين(ع) «سه نفري» صعود كردند و رفتند.
در اين وقت احساس سلامتي كردم، صداي گريه و زاري را شنيدم كه بستگانم به سر و صورت مي‌زدند. آهسته دستم را حركت دادم و چشمم را گشودم و ديدم چشمم رابسته‌اند و به رويم چيزي كشيده‌اند، خواستم پايم را جمع‌كنم، ملتفت شدم كه شستم (انگشت بزرگ پايم) را بسته‌اند.دستم را براي برداشتن چيزي بلند كردم، شنيدم مي‌گويند: ساكت شويد، گريه نكنيد كه بدن حركت دارد. آرام شدند. رواندازي كه بر روي من انداخته بودند برداشتند و چشمم را گشودند و پايم را فوري باز كردند، با دست اشاره به دهانم كردم كه به من آب بدهيد، آب به دهانم ريختم كم كم از جا برخاسته و نشستم، تا پانزده روز ضعف و كسالت داشتم و بحمدالله از آن حال به كلّي خوب شدم. اين موهبت به بركت مولايم امام حسين(ع) بود، آري به خدا قسم.۲
از امتيازات مرحوم آيت‌الله حاج شيخ عبدالكريم حائري علاقة‌ فوق‌العادة ايشان به خاندان پيامبر (ص) بود و در اين ميان به حضرت سيّدالشهدا حسين‌بن علي(ع) بسيار عشق مي‌ورزيد و حتّي قبل از تدريس، از مرحوم حاج شيخ ابراهيم صاحب‌الزّماني تبريزي خواسته بود كه روضه‌خواني كند و اين مرد بزرگ هر روز پيش از درس، چند دقيقه‌اي روضه مي‌خواند و آن‌گاه مرحوم حاج شيخ، درس را شروع مي‌كردند.
روضه‌خواني مرحوم حائري مخصوص به روزهاي درسي نبود و در ايّام عاشورا نيز اقدام به اقامة عزا مي‌فرمود و در روز عاشورا با هيأتي خاص (پابرهنه و گِل به پيشاني و صورت ماليده) در دسته‌هاي عزاداري شركت مي‌كرد و به عزاداري مي‌پرداخت.۳
آيت‌الله العظمي آقاي اراكي مي‌فرمودند:‌ ايشان در زمان جواني نوحه‌خوان سينه‌زن‌هاي اهل علم در سُرّ من رأي بوده؛ زيرا مرحوم آقاي ميرزا حسن شيرازي فرموده بودند: در دهة‌ عاشورا بايد دستة سينه‌زن ازاهل علم بيرون بيايد. نوحه‌خوان آن دسته‌ها مرحوم حاج شيخ بوده و ايشان جواني قوي هيكل  بوده است.اوّل آن اشعاري كه مي‌خوانده اين بوده:
يا عليّ المرتضي غوث الوري كهف الحجي
قم مغيثا آلك الامجاد عن حد الظّبي
اي مولا عليّ مرتضي(ع)، اي پناه و فريادرس عالميان، براي فريادرسي خاندان مكرّمت از مقابل تيغ‌ها و نيزه‌ها برخيز.
همين دم را مي‌گرفتند. در اثر اين نوحه‌خواني يك شب خدمت اباعبدالله الحسين(ع) مشرّف مي‌شود، حضرت يك مشت نُقل به او مرحمت مي‌كنند و از آن تناول مي‌كند و اين بيان جذّاب ايشان در درس و حلاوت محضرشان در مواقع عادي، از آثار و بركات همان عنايتي بود كه امام حسين(ع) به ايشان كرده بودند.۳

 مهر حسين(ع) و خاموشي آتش

سيد جليل مرحوم دكتر اسماعيل مجاب (دندانساز) عجايبي از ايام مجاورت در هندوستان كه خود مشاهده كرده بود نقل مي‌كرد. از آن جمله مي‌گفت: عده‌اي از بازرگانان (بت‌پرست) هند به حضرت سيدالشهدا(ع) معتقد و علاقه‌مندند و براي بركت مالشان با آن حضرت شركت مي‌كنند؛ يعني در سال مقداري از سود خود را در راه آن حضرت صرف مي‌كنند. بعضي از آن‌ها روز عاشورا به وسيلة شيعيان، شربت و پالوده و بستني درست كرده و خود به حال عزا ايستاده و به عزاداران مي‌دهند و بعضي آن مبلغي را كه راجع به آن حضرت است به شيعيان مي‌دهند تا در مراكز عزاداري صرف نمايند.عادت يكي از آنان چنين بود كه همراه سينه زن‌ها حركت مي‌كرد و با آن‌ها به سينه مي‌زد وقتي مُرد، بنا به مرسوم مذهبي خودشان بدنش را با آتش سوزانيدند تا تمام بدنش خاكسترشد، جز دست راست و قطعه‌اي از سينه‌اش كه آتش آن دو عضو را نسوزانيده بود. بستگانش آن دو قطعه را آوردند نزد قبرستان شيعيان و گفتند: «اين دو عضو مربوط به حسين شماست.»جايي كه آتش دنيا به وسيلة حسين(ع) خنك و سلامت مي‌شود، پس نسوزانيدن آتش ضعيف دنيوي به وسيلة آن بزرگوار جاي تعجب نيست.و جماعتي از هندي‌ها هر ساله شب‌هاي عاشورا در آتش مي‌روند و نمي‌سوزند و اين مطلب مشهور و مسلم است.

 گِل قدم عزاداران و شيعه شفاي چشم مرجع

معمولاً كسي كه از عمرش بيش از هشتاد سال گذشت، چشمش كم سو شده و نياز به عينك دارد، به خصوص اگر از دوران كودكي تا آخر عمر شب و روز با كتاب و درس و نوشتن سروكار داشته باشد. ولي آيت‌الله بروجردي(ره) تا پايان عمر در سن ۸۸ سالگي، چشمش خوب مي‌ديد و هيچ‌گاه نياز به عينك پيدا نكرد، با توجه به اين‌كه ايشان شب و روز مشغول مطالعه و نوشتن بود.
آيت‌الله بروجردي دربارة راز اين مسئله مي‌فرمايند:
در آن دوران كه در بروجرد بودم، چشم درد سختي داشتم و هر چه معالجه كردم، نتيجه نگرفتم، حتي دكترهاي بروجرد از معاينة‌چشم من مأيوس گرديدند، تا اين كه ايام عاشورا شد، دسته‌هاي سينه‌زن، طبق معمول به منزل ما مي‌آمدند در حالي كه هيآت عزادار را مي‌نگريستم و اشك مي‌ريختم و از ناحية چشم نيز ناراحت بودم، به دلم گويي الهام شد كه مقدار كمي از گِلي كه عزاداران به مناسبت عاشوراي حسيني به سر و صورت ماليده‌اند بردارم و به چشمم بمالم. همين كار را كردم، در همان لحظه احساس آرامش نمودم و به طور كلي درد چشمم رفع شد و ديگر محتاج عينك نشدم.

 زيارت بهشتي

محمّدبن عبداللّه بن جعفر حميري به اسنادش از اصم نقل نموده كه وي گفت:
هشام بن سالم از حضرت ابي‌عبدالله در حديثي طولاني نقل كرده كه شخصي نزد امام صادق(ع) مشرّف شد و به آن جناب عرض كرد: اي پسر رسول خدا! آيا پدر شما را مي‌توان زيارت كرد؟
حضرت فرمودند: بلي، علاوه بر زيارت، نماز هم نزد قبر مي‌توان خواند. منتهي نماز را بايد پشت قبر به جا آورد، نه مقدّم و جلوي آن.
آن شخص عرض كرد: كسي كه آن حضرت را زيارت كند چه ثواب و اجري دارد؟
حضرت فرمودند: اجر او بهشت است مشروط به اين كه به آن حضرت اقتدا كرده و از او تبعيت كند.
عرض كرد: اگر كسي زيارت آن حضرت را از روي بي‌رغبتي و بي‌ميلي ترك كند چه خواهد ديد؟
حضرت فرمود: روز حسرت (روز قيامت) حسرت خواهد خورد.
عرض كرد: كسي نزد قبر آن جناب اقامت كند اجر و ثوابش چيست؟
حضرت فرمودند: هر يك روز آن معادل يك ماه است.
عرض كرد: كسي كه براي رفتن و زيارت نمودن آن  حضرت متحمل هزينه و خرج شده و نيز نزد قبر مطهّر پول خرج كند چه اجري دارد؟
حضرت فرمودند: درمقابل هر يك درهمي كه خرج كرده، هزار درهم دريافت خواهد نمود.
عرض كرد: اجر كسي كه در سفر به طرف آن حضرت فوت كرده چيست؟حضرت فرمودند: فرشتگان مشايعتش كرده و براي او حنوط و لباس از بهشت آورده و وقتي كفن شد بر او نماز خوانده و روي كفني كه بر او پوشانده‌اند فرشتگان نيز كفن ديگر قرار مي‌دهند و زير او را از ريحان فرش مي‌نمايند و زمين را چنان رانده و جلو برده كه از مسافت و فاصله منهدم و ساقط مي‌گردد و براي آن دري از بهشت به طرف قبرش گشوده شده و نسيم و بوي خوش بهشتي به قبرش داخل گشته و تا قيامت به اين منوال خواهد بود.
محضر مباركش عرضه داشتم: كسي كه نزد قبر نماز بخواند اجر و ثوابش چيست؟
حضرت فرمودند: كسي كه نزد قبر مطهرش دو ركعت نماز بخواند از خداوند چيزي را درخواست نمي‌كند مگر آن‌كه حق جلّ و علي آن را به او اعطا مي‌فرمايد.
عرض كردم:‌ اجر كسي كه از آب فرات غسل كرده و سپس به زيارت آن جناب رود چيست؟
حضرت فرمودند: زماني كه شخص از فرات غسل كرده در حالي كه ارادة زيارت آن حضرت را داشته باشد تمام لغزش‌ها و گناهانش ساقط و محو شده و وي نظير آن روزي شود كه از مادر متولد شده است.عرض كردم: اجر كسي كه ديگري را مجهّز كرده و به زيارت قبر آن حضرت بفرستد ولي خودش به واسطة عارضه و بيماري پيش آمده به زيارت نرود چيست؟
حضرت فرمودند: به ازاي هر درهمي كه خرج كرده و انقاق نموده، همانند كوه احد، حق تعالي حسنات براي او منظور مي‌فرمايد و باقي مي‌گذارد و  چند برابر آن چه متحمّل شده و بلا و گرفتاري‌هايي كه به طور قطع  نازل شده تا به وي اصابت كرده از او دفع مي‌نمايد و مال و دارايي او را حفظ و نگهداري مي‌كند.
عرض كردم: اجر و ثواب كسي كه نزد آن حضرت كشته شود چيست؟ مثلاً سلطان ظالمي بر وي ستم كرده و او را در آن جا بكشد؟
حضرت فرمودند: اولين قطرة خونش كه ريخته شود خداوند متعال تمام گناهانش را مي‌آمرزد و فرشتگان، طينتي را كه از آن آفريده شده، غسل داده تا از تمام آلودگي‌ها و تيرگي‌ها پاك و خالص شود همان طوري كه انبياي مخلص خالص و پاك مي‌باشند و به اين ترتيب آن چه از جنس خاك اهل كفر با طينت وي آميخته شده زدوده مي‌گردد و قلبش را شستشو داده و سينه‌اش را فراخ نموده و آن را مملو از ايمان كرده و به اين ترتيب خدا را ملاقات كرده در حالي كه از هر چه ابدان و قلوب با آن مخلوط هستند پاك و منزه است و برايش مقرّر مي‌شود كه اهل بيت و هزار تن از برادران ايماني خود را بتواند شفاعت كند و فرشتگان با  همراهي جبرئيل و ملك‌الموت متولي خواندن نماز بر آن مي‌گردند و كفن و حنوطش را از بهشت آورده و در قبرش توسعه داده و چراغ‌هايي در آن مي‌افروزند و دربي از آن بهشت باز مي‌كنند و فرشتگان براي او اشياي تازه و تحفه‌هايي بديع از بهشت مي‌آورند و پس از هيجده روز او را به خطيره‌القدس(بهشت) برده پس پيوسته در آن جا با اولياي خدا خواهد بود تا نفخه‌اي كه با دميده شدنش هيچ چيز باقي نمي‌ماند دميده شود و وقتي نفخه دومي دميده شد و وي از قبر بيرون آمد اولين كسي كه با او مصاحفه مي‌كند رسول خدا(ص) و اميرالمؤمنين(ع) و اوصيا ـ سلام‌الله عليهم ـ بوده كه به وي بشارت داده و مي‌گويند: با ما باش و سپس او را كنارحوض كوثر آورده و از‌ آن به او مي‌نوشانند و سپس به هر كسي كه او بخواهد و دوست داشته باشد نيز مي‌آشامانند.
عرض كردم:‌ اجر و ثواب كسي كه به خاطر زيارت آن حضرت حبس شده چيست؟
حضرت فرمودند: در مقابل هر روزي كه حبس شده و غمگين مي‌گردد سرور و شادي منظور شده كه تا قيامت ادامه دارد و اگر پس از حبس او را زدند در قبال هريك ضربه‌اي كه به وي اصابت مي‌كند يك حوريّه‌اي به او داده شده و به ازاي هر دردي كه بر پيكرش وارد مي‌شود هزار هزار درجه ارتقا داده مي‌شود و از نديمان رسول خدا(ص) محسوب شده تا از حساب فارغ گردد و پس از آن فرشتگاني كه حامل عرش هستند با او مصاحفه كرده، به او مي‌گويند: آن چه دوست داري بخواه.
و زننده وي را براي حساب حاضر مي‌كنند پس هيچ سؤالي از او نكرده و با هيچ چيز اعمالش را نسنجيده و محاسبه نكرده بلكه دو بازويش را گرفته و او را برده و به فرشته‌اي تحويل داده و آن فرشته به او جرعه‌اي از حميم (آب داغ جهنم) و جرعه‌اي از غسلين (آب چرك كه از پوست و گوشت دوزخيان جاري مي‌باشد) مي‌چشاند و سپس او را روي تكه‌اي سرخ از آتش قرار داده و به وي مي‌گويند:‌ بچش چيزي را كه دست‌هايت پيش پيش به واسطة زدن شخصي كه او را زدي براي تو فرستاده‌اند، كسي را كه زدي پيك و پيام آور خدا و رسول خدا بود و در اين هنگام مضروب را آورده و نزديك درب جهنم نگاه داشته و به او مي‌گويند: به زننده خود بنگر و به آن چه به سرش نظر نما آيا سينه‌ات شفا مي‌يابد؟ اين عذابي كه به او وارد شده به خاطر قصاص براي تو مي‌باشد، پس مي‌گويد: حمد خدا را كه من و فرزند رسول خدا را ياري فرمود.۶

 حقّ زيارت حسين(ع)

مردي از شيعيان آورده است كه به امام صادق(ع) گفت: هنگامي كه حسين(ع) را زيارت كردم، شوق ديدار شما نيز در انديشه‌ام پديدار شد و مرا وادار كرد تا رنج اين سفر طولاني را براي ديدار شما، به جان بخرم.
امام صادق(ع) فرمود: « به وعده‌هاي پروردگا، يقين داشته باش، تو از سراي بزرگ مردي كه حق پرشكوه‌تري از من بر شما دارد، آمده‌اي.»
پرسيدم: چه حق بزرگ‌تري از وجود گرامي شما بر من دارد؟فرمود:
«حق او اين است كه وقتي بر او وارد شدي، خداي را در حرم او بخواني و خواسته‌ها را به بارگاه او ببري.»۷
امام باقر(ع) به ديدار زائران حسين(ع) مي‌شتافت.

پي‌نوشت‌ها:

٭ برگرفته از: معجزات و كرامات امام حسين(ع)، نوشتة عباس عزيزي، نشر سلسله.
۱٫ زندگاني امام حسين(ع)، ص ۲۰۳ ـ ۲۰۰٫
۲٫ گنجينه دانشمندان، ج ۱، ص ۳۰۴٫
۳٫ مردان علم در ميدان عمل، ص ۲۱۸
۴٫ داستان‌هاي شگفت‌، ص ۷۲ ـ ۷۱٫
۵٫ سيماي فرزانگان، ج ۳، ص ۱۸۶؛ منهاج الدّموع، ص ۲۰۵٫
۶٫ كامل الزيارات. ص ۴۰۶ ـ ۴۰۲٫
۷٫ بحارالانوا، ج ۱۰۱، ص ۴۶٫

منبع خبر :: مطالعه متن کامل

پاسخ دهید