زنجان شناسی

قصه مرحوم زلفعلی قلی زاده

حکایت رئیس شهربانی (دمکراتیک) وقت زنجان


 

فرج
اله داودی



 تاریخ از دو گروه انسان نمی گذرد: کسانی که تمام تلاش
خود را به
کار می بندند تا نامی نیک از آنان در پهنه تاریخ به
یادگار بماند و کسانی که به
سختی تلاش می کنند تا چهره ای
جدی از آنان در پهنه تاریخ به یادگار بماند. تاریخ آن
چیزی نیست
که فی الواقع در گذشته اتفاق افتاده است. تاریخ تصویری است که مردمان
امروز تلاش می کنند از گذشته بسازند. هیچگاه نباید نگران قضاوت آیندگان
بود. آنان
چنان در مورد امروز و ما قضاوت خواهند کرد که دوست
دارند آن چنان قضاوت کنند و هیچ
نیرویی  نمی تواند در
برابر تلاش آنان مقاومت نماید. ما امروزه موظفیم آن چنان
رفتار
کنیم که فکر می کنیم درست ترین و بهترین رفتار است در ظرف زمان و مکان. اگر
شانس بیاوریم و افق فکری آیندگان با افق فکری امروز ما هم ترازی و هم
پوشانی داشته
باشد، آیندگان مجبور خواهند شد یا تلاش خواهند کرد
ما را بفهمند و از اقدامات عجیب
و غریب امروز ما سر دربیاورند.
در غیر این صورت به ریش ما خواهند خندید و ما را
مسخره
خواهند کرد. آنان چنان که ما امروزیان با پیشینیان خود رفتار می کنیم با ما
رفتار خواهند کرد و این جبر تاریخ است
.

….فروپاشی نظام
زمین داری و اقتصاد سنتی ایران در دوران قاجاریه (اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰)
کشور را دچار بحران اقتصادی کرد. بسیاری از دهقانان که با تولید محصولات کشاورزی
گذران زندگی می کردند و یا پیشه ورانی که با خرده فروشی محصولات خود، امرار معاش
می نمودند به تدریج همه چیز خود را از کف داده و با بروز بیکاری و فقر به گروه
عظیم کارگری پیوستند. با نبود شرایط مناسب کار و تولید در ایران، این تعداد در
جستجو کار راهی کشورهای همسایه شدند. با کشف نفت در بادکوبه و احتیاج بیشتر به
نیروی انسانی،
 سیل مهاجرت فزونی گرفت.
بسیاری از این ایرانیان در روسیه با نازلترین حقوق،  مشغول کار فعله گی، کار در بنگاه های صنعتی،
مزارع، معادن نفت و زغال سنگ، عمله گی،  گل
کشی حمالی و باربری، سنگ فرش معابر و غیرو  شدند. برخی از انها به ویژه ان دسته که در فصول
معین در روسیه کار می کردند و به ایران برمی گشتند به تدریج در داخل کشور همین
افراد حامل عقاید سیاسی و افکار رادیکال، از جمله تشکیل اجتماعات و سازمان های
کارگری و مبارزه با فئودالیسم گردیدند. شماری از انها در قفقاز ماندگار شدند و
ازدواج کرده و یا همان جا فوت گردیدند. در زمان رضا شاه سال۱۳۱۶و۱۳۱۷ به دستور
استالین طی اولتیماتومی به این ایرانی تباران،  به خصوص کسانی که حاضر به گرفتن تذکره ی روسی
نشده بودند دستور خروج از روسیه ابلاغ گردید….هزاران نفر از انها که حامل اندک
سرمایه ای از قبیل چند عدد اشرفی، سماور، رادیو، گرامافون، تختخواب و امثالهم
بودند و همین ها هم، از سوی مامورین روسی و ایرانی از انها غارت گردید، ازراه دریا
و زمین وارد خاک ایران شدند و در روستاها و شهرهای مختلف اسکان یافتند. در میان
این رانده شدگان که تعدادی ارمنی هم در میانشان بود، تیپ های مختلفی از افراد شارلاتان، کاسب، روزنامه نگار، دزد زده،
عوام، سیاستمدار، مسلمان، کمونیسم، جاسوس، هنرمند، دزد و…وجود داشت که البته
شارلاتان و دزد بودن انها ربطی به مهاجر بودن انها نداشت چرا که در ایران هم از
این قماش افراد بودند ولی مهاجر قفقازی نبودند!!

 

برخی
از این کوچ دادگان، که قابلیت کار درمراکز صنعتی و تولیدی و احداث راه اهن و… داشتند جذب
این بنگاهها گردیدند ولی با سرزدن برخی اعمال و یا شایعه جواسیس بودن از این مراکز
اخراج شدند. تعدادی از این افراد در زنجان و بیشتر در مساجد از سوی فرمانداری و
شهرداری وقت اسکان یافتند و واژه مهاجر از این طریق وارد فرهنگ عمومی شهر زنجان
گردید.  تعدادی از انها با تهیه چرخ اسبی (چهارچرخه
بارکش – گاری) و فایتون مشغول کار شدند و تعدادی که تربیت یافته ی محیط شوروی
بودند اقدام به دایر کردن مشروب فروشی (حداقل دوازده مغازه) در تنها خیابان شرقی و
غربی زنجان که در ان دختران گارسون مشغول کار بودند و بعدازظهر ها تا پاسی از شب
ادامه داشت کردند. (دست نوشته ها و خاطرات مرحوم محمد رجایی کارمند ارشد بلدیه
زنجان)
شماری به کار دلالی، دست فروشی، دایر کردن مهمانخانه که موزیسین ها در ان می
نواختند و می خواندند (مصطفی پایان) دوشاب فروشی، سقایی، پینه دوزی، دلاکی(سلمانی)
روی پیتی در جلوی حمامی ها، پرتغال فروشی با زنبیل، باربری، کهنه فروشی مشغول شدند
و گروه اندکی از مهاجرین صنعتکار در کارخانه کبریت زنجان و راه اهن استخدام شدند.

 

  معمرین
زنجان تعریف می کنند که برخی از این مهاجرین کثیرالعائله بدون رعایت احکام و عرف و
فرهنگ جامعه، اقدام به دایر کردن قصابی در مساجد کردند و تعدادی نیز با فروختن چای
دارچین با سماور حلبی با دسته ی سیمی، که مانند سطل حمل و نقل می گردید و دودی از
دودکش ان متصاعد می شد و پولی هم از بابت ذغال پرداخت نمی  گردید و اتش ان از کنار و گوشه و پرو پوشال
تامین می شد و قیمت هر استکان چایی یک شاهی بود که به استکان ها ی شستی و کمر
باریک روسی با نعلبکی های گلی لعاب دار ریخته می شد، امرار معاش می کردند. زنجانی
های بدبین معتقد بودند که علت اختیار این شغل ها از این خاطر بود که میان توده ها
لولیده و با انها حشر و نشر و نشست و برخاست کرده و برای اینده و مقاصد سیاسی خود ،
منازل و تجارت خانه ها و انبار ها را شناسایی بکنند!!. سالمندان زنجان تعریف می
کنند که تعدادی انگشت شمار از ان ها، ادم های دعوایی بوده و گاهن در درگیری های تنگ
غروب،  مبادرت به چاقو کشی کرده و مزاحمت
مردم را ایجاد می نمودند و شهربانی زنجان از دستشان به ستوه امده بود. البته قابل حاشا نیست که  برخورد بعضی ادارات و مسئولین و متنفذین شهر با مهاجرین که تعداد زیادی از انها اهل سیاست و زدوبند نبودند خوشایند نبود و شماری با زدن انگ و رنگ و دوده و پوده به انها و اشکالتراشی در ثبت نام طفلان انها در مدارس، باعث و بانی سرکشی و عصیان انها شدند… و در فرجام کار، هم اینان  باد کاشتند و طوفان درو کردند!!.
القصه این وضعیت
تا شهریور ماه۱۳۲۰ادامه داشت.

 

…..
عصر گاه چهارم شهریور ماه ۱۳۲۰ غرش چند طیاره در اسمان غرب زنجان چشم و گوش زنجانی
ها را نوازش داد . روز پنجم شهریور ساعت ۸/۳۰ صبح بود که امجدیه، انبار غله و چند
نقطه شهر مورد هجوم هوایی واقع شد وبا اصابت چند بمب کوزه ای شکل مردم وحشت کردند.
روز ششم شهریور دوباره هواپیماهای بمب انداز شوروی اول صبح، نقاط مختلف شهر را
بمباران کرده و اعلامیه هایی به زبان فارسی و ترکی که حاوی مطالب… و با مردم شهر
کار نداریم… با المانی ها کار داریم در اسمان و زمین مشاهده گردید. تا این که
ارتش شوروی هفتم شهریور به فرماندهی ژنرال نوویکوف از جاده اذربایجان که غرب زنجان
است وارد شهر شد و بیشتر اهالی شهر که قبلا حجره ها و دکاکین خود را بسته و روانه
کوه و دشت و روستاهای اطراف شده بودند…. تعدادی از مهاجرین شهر زنجان که هنوز دل
در گرو، ان طرف ارس داشتند، کسان خود را جمع کرده و در دوطرف جاده و با دسته گل و
تزئین گاری ها و فایتون های خود به استقبال دوستان بمبک انداز روسی رفتند. انها به
سبب تسلط به زبان روسی با سالدات ها و سربازان روسی تماس و برخی با پوشیدن لباس
نظامی درجه قشون روسی به لباس های خود نصب کردند….. با ورود سربازان بلشویکی،
گاراژ ها، کاروانسراها، عمارات، ادارات و بیمارستان (باغ ملی در دروازه ارک) و
مراکز قابل سکونت به اشغال انها درامد و امنیت شهر زیر سوال رفت….  و صدای پای قحطی و گرسنگی، جیره بندی ارزاق
عمومی به گوش رسید…. و بازاریان زنجان جهت پائیدن مغازه های خود عده ای (پاسدار
شب) را اجیر کردند.

 

با
تشکیل حزب توده ایران در ۷دی ۱۳۲۰ شعبه محلی حزب توده در زنجان ۱۳۲۱  توسط دو تن از کارمندان سابق شهرداری و
فرمانداری زنجان (محمد امین ازاد وطن و عبدالعلی زاده) بنیان گذاری می شود و گروهی
از مهاجرین، بلادرنگ به عضویت حزب در می ایند.  در چنین سال هایی زنجان بیش از پیش در سیاست می
سوخت، اتحادیه کارگران، حزب توده، مهاجرین، خانه وکس، جراید چپ، سالدات ها، نطقهای
اتشین، رکود بازار، رواج شایعات، کمیندانی، اعتصابات، مبارزات ارباب و رعیتی، و
اخبار و حوادث تند و….. که می رفت ولایت زنجان را به خود بپیچاند. بحثهای سیاسی
و خیابانی طرفداران حزب توده با مخالفین حزب و گوش کردن دیگران، حرف های طرفین
برای مستمعین تازگی داشت و چشم و گوش انها را باز می کرد و از برخورد عقاید
استفاده می کردند. مهاجرین که اینک ناطق، شاعر، ظریف، صاحب نظر، مجتهد، خون گرم،
قصه پرداز، کارازموده و همه دان شده بودند، بسیاری از اینها و طرفداران حزب عاجز
از تجزیه و تحلیل علمی عقاید خود بودند و صرفا جهت این که در صف مخالف هیئت حاکمه
( اعیان و اشراف و صاحبان ثروت و قدرت) از پادشاه گرفته تا روحانیت، ارباب، پلیس،
فئودال، کارخانه دار، تاجر، کدخدا، مباشر، رئیس ایل و عشیره قرار بگیرند و چون حزب
دیگری در برابر صاحبان قدرت نبود خواه و ناخواه به طرف حزب کشیده شدند. به خصوص
اگر در یک روستا و یک مرکز تولیدی اگر صاحب قدرت یا مقامی به یک شخص یا گروهی چراغ
سبز نشان می داد طیف وسیعی از مردم،  به ان
گروه تمایل نشان می دادند. در نقطه مقابل حزب توده یعنی مخالفین ان در زنجان، این
موضوع سنخیت و مصداق داشت. کسانی که در عمارتشان باز و دستشان به جیبشان بود و به
مصلحتی ریخت و پاش هم می کردند از امتیاز بیشتری برخوردار بودند و جهت عضویت اهالی
شهر یا روستا در حزب دمکرات وابسته به سید ضیاء، در کمبود نان و جیره بندی، اقدام
به پخت نان برای اعضای حزب و داوطلبان می کردند!!. سخنرانی های رجل استخوان دار که
همیشه عمارتشان پر بود از تجار، مالک، مامورین دولتی و پلیس، لوطی ها و یکه بزن
های شهری، رعایا، مباشر، کدخدا و….

 

سال۱۳۲۳در
زمان دکتر هشترودیان سازمان جوانان حزب توده زنجان پایه گذاری می شود که عکس العمل
ثروتمندان و مالکینی همچون رهبری، اعتماد امین، ضیایی، رهنما، حاج شفیع ابریشمی،
مغازه، مهدیون، ذوالفقاری، صارمی، کاووسی، رشتچی، عطایی و….را در پی داشت.  با اوج گیری تبلیغات حزب و همکاری برخی
رعایا  و روستائیان با اشعار حزب و شدت
یافنن درگیری های خیابانی و اجتماعات سیاسی که  یک سر ان مهاجرین بودند،  اعیان و اشراف زنجان این موارد را بهانه کرده و
حزب توده زنجان را بیش از پیش در منگنه قرار دادند. ۱۷تیر ۱۳۲۴جبهه ازادی در زنجان
تاسیس می شود و مقر ان یکی از اتاق های مسافر خانه ی سعادت در چهار راه انقلاب
(پهلوی سابق)  معین شده و تابلویی بر سر در
ان اویخته می شود…. با تمام این تفاسیر، اوضاع بر وفق مراد حزب توده نبود
بطوریکه با تهدید بزرگان شهر و با رفتن اجباری دکتر هشترودیان!! از زنجان، حزب
توده با شدت عمل مخالفین !! عملا تعطیل می شود…. با امدن دکتر جهانشاهلو در
مرداد ۱۳۲۴از تهران به زنجان جهت رهبری کمیته ایالتی حزب توده زنجان، حزب شهرتی به
هم زد و حوزه های حزبی دایر گردید و اتحادیه کارگران راه اهن زنجان سروسامانی
یافتند… در شرایطی که دو گروه مخالف هم، یعنی محمود ذوالفقاری و حزب توده،  هردو قدرت قابل توجهی در شهر داشتند ولی بودن
ارتش سرخ در زنجان کفه ی ترازو را به نفع توده ای ها سنگین می کرد……

در زندگی روزمره ادمها حتی در تاریخ و ادبیات،
اسامی عجیب و غریب ماندگاری بهتری دریادهادارد، یک اسم عجیب مثل یک قلاب ذهن را
درگیر می کند. در تاریخ معاصر ایران و زنجان اسم دو نفر گاریچی در دو فقره از
وقایع سیاسی اجتماعی کشور همواره در لابه لای کتب و مقالات و سخنرانی ها که اتفاقا
هر دو نفر کاملا در دو قطب متضادهم، به طوری که یکی لاقید و نامحرم و ان دیگری
مقید و نمک خورده و نمکدان نشکسته می باشد مشهور 
و معروف می باشند.

 

شاید دانش آموزی نباشد که درکتاب درس
مشروطه مدرسه، با شنیدن و خواندن نام “عسگر گاریچی”لااقل لحظه ای تامل
نکند و این نام را به خاطر نسپارد. عسگرگاریچی در آستانه مشروطیت “کنترات چی
ترابری میان تهران و قم” بود، و یک بنگاه مسافربری داشت و امتیاز حمل مسافر
میان تهران و قم را بدست آورده بود. عسگر گاریچی بدون داشتن مجوزی در این
“گلوگاه” ستم می کرد، ظلم به رعیت کم نبود، اما تفاوت ظلم عسگرگاریچی
این بودکه راه زیارت قم، جایی که مردم و علماء برای زیارت یا دیدن اقوام و خویشان
مجبور” بودند از این
راه بگذرند باید سبیل عسگر گاریچی را چرب می کردند و ظلمش را به جان می خریدند،
این چیزی بود که خون مردم و جماعت رعیت را به جوش آورده بود. روزی عسگرگاریچی
درحال مستی به یک نفرمسافر زن بی حرمتی کرده و پیرمردی درمقام دفاع از زن برامده
…و عسگر او راکتک زده و ریشش را قیچی می کند
. با رسیدن خبر این رویداد به قم روحانیون
قم به طور دسته جمعی تقاضای برکناری وی را از این سمت می‌کنند

ظلم عسگر گاریچی در این مقطع زمانی، چنان ملموس بود که درخواست برداشتن او از راه
قم، بعدن تبدیل به یک خواست ملی درنهضت مشروطیت شد
.

 

به هنگام برسی و تجزیه و تحلیل ماجرای
فرقه دمکرات اذربایجان (زنجان) از سوی محققان و پژوهشگران و نویسندگان و در همایش
ها و سخنرانی ها و مقال ها و کتب مختلف، جهت کشف زوایای پیدا و پنهان این گروه قوم
گرا، به ندرت اتفاق افتاده است از چند و چون تشکیلات فرقه دمکرات سخن ها رفته باشد
و قلم ها به حرکت در امده باشد و لی از زلفعلی قلی زاده (گاریچی مشهور زنجان) سخنی
و حکایتی به میان نیامده باشد. پیرمردی اشنا برای تک تک زنجانی های معمر و حتی
برای نسل دوم و سومی ها که با ادبیات سینه به سینه با او اشنایی پیدا کرده اند،
مردی که نکات و نقاط مثبت در زندگی او به مراتب بیشتر از نکات منفی، نسبت به دیگر
هم اندیشان و هم دوره های او یافت می شود. پیر مردی مهاجر برگشته ازقفقازیه، که با
عرق جبین پول در می اورد و یک شبه و بر حسب یک اتفاق (ماجرای مسجد سید زنجان) و
ضرب و جرح بالاترین مقام حکومت در زنجان (فرماندار فهیمی) ره یکصد ساله را یک شبه
پیمود و مبدل به شخصیت و سوژه مورد علاقه و برسی روزنامه نگاران وقت گردید ……
او سپس به ریاست شهربانی دمکراتیک!! زنجان رسید. به طور کل معمرین زنجانی، از
زلفعلی خاطره ناخوشایندی چه در ایام فرقه دمکرات و چه بعد از ان تعریف نمی کنند،
بلکه نکته های طنز امیز و در عین حال عبرت اموز از وی بر زبان می اورند. دراینجابه چند مورد اشاره رفته (مکتوب) به زلفعلی قلیزاده، تلنگری می زنیم.

از حوادث مهمی که در شهریور ماه ۱۳۲۴ اتفاق افتاد، تشکیل رسمی فرقه دمکرات اذربایجان بود که این خبر به زنجان هم رسید.… در تاریخ ۲۴/۶/۲۱تعدادی از اعضای حزب توده زنجان و شورای متحده کارگری (به رهبری علی جاهد و ابوالفضل رئوفی) در چهارراه انقلاب زنجان (پهلوی سابق) گرد هم امدند  و خسرو خان دارایی (برهان السلطنه) و رحمت الله جواهری (از بازاریان زنجان و عضو حزب توده) تاسیس حزب را تبریک گفته و دکتر جهانشاهلو در حضور مخالفین حزب و محمود ذوالفقاری سخنرانی می کند و در انتهای مراسم رسما حزب توده زنجان با فرقه دمکرات اذربایجان در هم امیخته می شوند. مهمترین رویداد پس از این یکپارچگی و ادغام، مجروح شدن و هتک حرمت فرماندار زنجان ( رضا فهیمی) از سوی اعضای فرقه دمکرات زنجان است.


 مرحوم دکتر نصرت الله جهانشاهلو افشار (پزشک زنجانی الاصل) از رهبران حزب توده شعبه زنجان و معاون سید جعفر پیشه وری در ارتباط با ماجرای مسجد سید زنجان و زلفعلی گاریچی در خاطرات خود چنین می نویسد: ” ….. اقای جواهری گزارش داد که اخوندی (جلال کنی) نماینده سید ضیا الدین طباطبایی از تهران به زنجان امده و با محمود ذوالفقاری و اعتماد امینی و علی اکبر توفیقی و ….. گفتگو داشته و قرار است فردا (۴مهر ۲۴) در مسجد سید (مسجد شاه زنجان) جمع شوند و با فتوای اقای امام جمعه زنجان (میرزا محمود مجتهدی حسینی) به کلوپ حزب و اتحادیه کارگری هجوم بیاورند.…. من تصمیم گرفتم صبح ان روز به دیدار امام جمعه بروم ….. خبر رسید اقای ذوالفقاری و یارانش بازار را تعظیل و مردم را در مسجد سید جمع کرده اند و اخوند فرستاده شده از تهران در حضور رضا فهیمی (فرماندار) بالای منبر سرگرم ناسزا گویی به حزب توده می باشد….. پس از چند دقیقه صدای شلیک چند تیر پی در پی به گوش رسید ….. قربان دیوانه (قربان کچل – مهاجر شوروی) تیر اندازی در استانه مسجد  کرده بود و همه ی مخالفین حزب از جمله علی اکبرتوفیقی و محمود ذوالفقاری گریخته بودند….. در سبزه میدان در برابر شهربانی اقای زلفعلی گاریچی که پیر مرد و عضو  اتحادیه باربران بود دیدیم که مشغول سامان دادن و پند و اندرز به مردم است….. روز دیگر زلفعلی را به سبب دخالت در امور مامورین شهربانی (با چوب کتف فرماندار را مورد اصابت قرار داده بود) و قربان را به سبب تبر اندازی و داشتن طپانچه بدون پروانه (مجروح نمودن سر  فرماندار با قنداق تفنگ که دوازده بخیه خورده بود) بازداشت کردند ….. اکنون که نام این دو تن زلفعلی و قربان به میان امد باید بنویسم که زلفعلی (گاریچی) مردی پیر و سلیم النفس بود و ان روز نه تنها کاری مخالف مقررات انجام نداده بود بلکه چون ریش سفیدی مردم را به ارامش دعوت می کرد….. چون عده ای از کارگران (توده ای) در شهر گفته بودند که زلفعلی و قربان را به زور از زندان شهربانی ازاد خواهیم کرد پس از دو روز به دستور رضا فهیمی (فرماندار زنجان) شبانه انان را به زندان تهران (قصر) روانه کردند.” (سرگذشت دکتر جهانشاهلو افشار، ما و بیگانگان – تهران – نشر ورجاوند – ۱۳۸۰) (توضیح نگارنده:در نهایت پس از استیلای دمکرات ها بر زنجان در چهارم اذرماه ۲۴ و دستگیری برخی از روسای ادارات و از جمله خود فرماندار توسط فرقه چی ها، زلفعلی و قربان با خود فرماندار که ۱۳ روز در زنجان و در زندان فرقه به سر برده بود معاوضه شدند و به زنجان برگشتند و زلفعلی قلی زاده به جای اقای  (میر ستار – عضو فرقه !!) به ریاست شهربانی دمکرات زنجان بر گزیده شد. با استناد به مصاحبه یکی از بازماندگان فرقه دمکرات زنجان (روح الله صفدری) مندرج در نشریه موج بیداری، زلفعلی با نظر کمیته ولایتی زنجان، بعد از مدتی فعالیت در این اداره، به علت بیسوادی از کار برکنار شده و به جای وی، خسرو خان دارایی وبه نقل از حاج اقا مکاییل قهرمانی (مدیر اتلیه قهرمانی) ابراهیم مهمان خاناچی مهاجر، به ریاست نظمیه زنجان انتخاب می شود و زلفعلی قلی زاده قهر کرده و بمانند سابق به شغل گاریچی گری می پردازد!!)

 

…. دمکرات ها از جذب همکاران تحصیل کرده
جهت همکاری های گسترده عاجز ماندند و از همین رو برخی از مهمترین کارها را به بی
سوادترین افراد واگذار کردند…… بعضی از معمرین زنجانی می گویند که بر روی میز
زلفعلی گاریچی (رئیس شهربانی دمکرات های زنجان) توبره ای بوده است تا با نگاه کردن
به ان گذشته خود را به یاد بیاورد و از استبداد و ظلم خودداری کند.
(نگاهی به فراز
و فرود فرقه دمکرات اذربایجان در زنجان – دکتر مسعود بیات – ناشر دانشگاه ارومیه –
۱۳۸۹)
مورد مذکور امروزه در زنجان به تواتر به وسیله افراد سال خورده جهت درس اموزی
نقل می گردد.

…. در زنجان نیز یکی از سرکردگان فرقه دمکرات غلام حسین خان اوصانلو بود که پدر و پدربزرگ وی نیز از خان های منطقه به شمار می رفتند و سابقا جزو دارودسته ی جهانشاه خان امیر افشار بود و بعدا طی اختلافی با او جنگیده بودند. معروف است که غلام حسین خان چندین بار محمود خان ذوالفقاری را (در جنگ های محلی بین پارتیزان های محمود خان و فدائیان فرقه) به چنگ اورده ولی دستگیر نکرده بود. حتی شایع است که یک بار خاکستر منقل روبروی محمود ذوالفقاری را با شلیک گلوله ای پاشانده بود تا ضرب شستی نشان دهد و شاید همین مسایل موجب شده بود که زلفعلی قلی زاده (رئیس شهربانی وقت زنجان) گفته بود که مطمئن باشید که هیچ وقت خان، خان را دستگیر نمی کند!! ما باید خود راسا وارد عمل شده و ذوالفقاری ها را دستگیر کنیم.(ویژه نامه ی امید زنجان – به مناسبت اغاز ششمین سال انتشار هفته نامه سید حمید صدیقیان –  خرداد ماه ۱۳۷۷صفحه۳۲)

…. به خاطر دارم که در مهر ماه سال۱۳۲۵ بود که عده ای از کهنه مهاجرها و سران اولیه فرقه دمکرات مقیم شهر زنجان، که تشخیص داده بودند جریان کارها به طرف سقوط حکومت فرقه می رود به تبریز امده بودند تا به اصطلاح سرگوشی به اب بدهند و خبری پیدا کنند!! زلفعلی گاریچی، شخصیتی شناخته شده به وسیله روزنامه نگاران و منتقدان تهران که در روز اول دگرگونی زنجان بوسیله فرقه چی ها به سمت ریاست شهربانی زنجان منصوب شده بود، یکی از کسانی بود که کار خود را رها کرده و به تبریز امده بود. اغلب روزها عده ای را دور هم جمع می کرد و در مقابل ساختمان مرکزی فرقه دمکرات، سران فرقه را متوقف کرده و با انان گفت و شنود می کردند… منظورشان به حرف اوردن انها و کشف خبر بود! یک روز من هنگام عبور از خیابان فرقه، به علت اجتماع همان گروه ایستادم تا از صحبت هایشان چیزی بشنوم. در همان ضمن ژنرال جعفر کاویان وزیر ارتش های اذربایجان با ماشین وزارتی به ان جا رسید که گویا به درون ساختمان فرقه برود… زلفعلی گاریچی که قصد متوقف کردن او و همه ی وزیران و سران را برای گفتگوی خیابانی داشت، محکم با دو دست، که یک لنگه کفش هم در دست داشت، برروی ماشین وزیر می کوبید و می گفت: ما اگر می خواستیم گرد و خاک ماشین وزیر ها را توی حلقمان بکنیم، سپهبد احمد اقا خان ، (منظورش سپهبد امیر احمدی بود) از تو ژنرال تر و برای این کار مناسب تر است! گرد و خاک ماشین سپهبد احمد اقا خان خیلی بهتر از گرد و غبار ماشین ژنرال است!! (جستجو در گذشته – منوچهر سعید وزیری – ناشر : زریاب – ۱۳۷۸)

درباره نوع عملکرد سازمانی زلفعلی در
شهربانی فرقه دمکرات زنجان و حل و فصل دعاوی و امور مراجعه کنندگان و نوع قضاوت
های وی، جراید قدیمی مربوط به بعد از افول فرقیون، مطالبی را که برخی خلاف واقع
بوده گزارش و تقریر کرده اند که به جهت بعضی ملاحظات، از پرده برداری و نقل انها
پرهیز می شود. این روند و برخورد طعنه و تمسخر امیز با موضوع شهربانی دمکراتیزه
زنجان!! بعد ها به داخل اهالی کوچه و بازار هم رسوخ پیدا کرد به طوری که گاهن
سخنان خنده اور و حیرت اور از زلفعلی نقل می کردند و می کنند که می شود گفت بسیاری
از انان را به او وصل کرده و یا بسته اند. قصه ی مردی که می خواست همسرش را طلاق
بدهد و زلفعلی در مقام رئیس شهربانی چی های زنجان با ترفندی مانع این کار مرد می
شود. حکایت کمبود نان غله در شهر و توپ و تشر زلفعلی با طپانچه به خبازان زنجان.  قصه ی زنی به نام … در محله حسینیه که در منزل
خود، شیره کش خانه دائر کرده بود و از سوخته ی تریاک شیره درست می کرد و زلفعلی با
گاری خود، جهت بازداشت وی راهی می شود. نقل بازداشت یکی ازفرزندان او ازسوی
شهربانی زنجان بعد ازشکست فرقه دمکرات و رفتن زلفعلی به پیش محمود ذوالفقاری جهت
ازاد شدن فرزند و جواب طعنه امیز خان بزرگ زنجان به زلفعلی (مگر خودت رئیس شهربانی
زنجان نیستی!!) …و….بطور کل طنز و بذله گویی و شوخ طبعی در
زنجان سابقه زیادی در بین عامه داشته و دارد و این موضوع به جهت وضع مالی خوب
دارایان شهر در بین انان بیشتر رواج دارد به طوری که ان ها در اوقات فراغت، لطیفه
های نغز و باریک منتصب به افراد تعریف می کنند که مخاطب متحیر می ماند و اگران ها
جمع اوری شود خود کتابی را در بر گیرد. هرچند که الان افرادی پیدا شده اند که جای
قدیمی ها را با جوک های متفاوت نسبت به این افراد پر کرده اند و به کار خود ادامه
می دهند. درباره زلفعلی (گاریچی) همانند ملا نصرالدین، محمد علی واهبی، اقاولی و
یا حتی ساری قلیخان و شعبان جعفری و عباسعلی پنبه ای میانجی جوک ها و لطایف و حرف و حدیث هایی از قول او
گفته اند و یا اشعاری ساخته اند که به گفته معمرین، نسبت های داده شده به اشتباه
بوده و بیشتر انها، با دادن شاخ و برگ و زیاد کردن پیاز داغ ان، ساخته و پرداخته
ذهن راویان می باشد.


 

بعد از شکست دمکراتها و ان گریزها و بگیر و ببند ها و غارت
ها که خوشبختانه در زنجان و بر خلاف کل ایالت اذربایجان و شهر همسایه زنجان (میانه)
که درانجا، متهمان
انفجار پل دختر میانه (قیز کورپوسی) یعنی نصر اله پاکدل رئیس شهربانی فرقه دمکرات میانه
و
داداش خالقی
معاون شهربانی میانه و تنی چند از فدائیان دستگیر شدند و  نصر اله پاکدل به دار آویخته شد و داداش خالقی متحمل
زندان گردید و….
، کسی را در کل ولایت خمسه زنجان (به جزء یک مورد!!) به جرم
فرقه چی بودن حلق اویز و یا محکوم به قتله (قطع ایله
= قطع کن = بکش)
نکردند.


زلفعلی قلیزاده (زنکان نظمیه اداره سی نین رئیسی) برخلاف بسیاری از اعضا و رهبران و عناصر کلیدی  فرقه دمکرات زنجان مانند دکتر جهانشاهلو، غلامحسین خان اصانلو، حکیمه بلوری، حسن نظری، غلامحسین بیگدلی و  دیگران که امکان فرار داشتند و قبل از یورش ارتش شاهنشاهی و قشون خصوصی محمود ذوالفقاری با عنوان (اسلام قشونی) اقدام به خروج اززنجان و تبریز کردند و به انسوی مرزها گریختند و به امید روزی و روزگاری رنج غربت بر خود هموار کردند و… به هر دلیلی، او همچون شازده امیر خسرو دارایی (برهان السلطنه) و ابوالفضل رئوفی و ضیایی و وزیری و…. اقدام به مهاجرت به روسیه نکرد، به خاطر حفظ حرمت و حریم افراد
خرد و کلان!! در ایام کام روایی و ششلول بندی!! و ریاست نظمیه زنجان دمکرات زده!!،
از عواقب کار خود به راحتی جست و در امان ماند و اذیت نشد.
او مدت زمانی کوتاه به همراه یکی و دو تن از پسرانش از جمله (مرحوم حاجی بالا) و حدود چهار صد نفر از زنجانیها که اشتهار به طرفداری از فرقه دمکرات داشتند، در زندان شهربانی زنجان و قزل قلعه سپری کرد

زلفعلی [زلفعلی قلیزاده-
گاریچی] رییس شهربانی دموکرات ها که مرتکب فجایع کثیری!! شده در زندان محبوس است و
متأسفانه این شخص دارای تذکره بیگانه می باشد و سند آن در دست مقامات دولتی است.
مردم تقاضای اعدام او را دارند.!! امروز نیز بازار تعطیل و اجتماعات تشکیل می شود .
(خواندنی ها، شماره ی ۲۹، سال۷، شنبه ۹ آذر ماه ۱۳۲۵)

رییس شهربانی دموکرات ها در زندان دیده شد. نام این مرد زلفعلی گاری چی
است. خودش به ما گفت اهل بادکوبه است و فعلاً هم زن و بچه ی او در قفقاز سکونت
دارند و فقط خط روسی می داند .
(خواندنی ها، شماره ی ۳۰، سال۷، سه شنبه ۱۲ آذر ماه ۱۳۲۵) یولداش !! قلی زاده سپس به زندگی عادی و به
شغل اصلی خود برگشت و دربرخی موارد مورد تحسین هم واقع شد و به نقلی (به همراه یک کلید مخصوص!! درب یکی از اطاقهای عمارت ذوالفقاری) به حضور سردار زاده!! هم رفت و یا فرا خوانده شد!!

….امروز صبح (توضیح نگارنده : ۵اذر ماه ۱۳۲۵ خورشیدی) بر حسب دعوت آقایان اعظام السلطنه (محمد ذوالفقاری) و ناصر ذوالفقاری به
کوسه لر ۳ فرسخی عزیمت [نمودم] در مراجعت کلیه ی نقاط عرض راه به وسیله ی اهالی به
طور بی سابقه ای استقبال به عمل آمد. همه جا مردم فریاد می زدند«یاشاسون ذوالفقاری
و محو ادلن [اولا] غلام یحیی» در همان حال سلطان محمود ذوالفقاری فرمانده ی نیروی
میهن پرستان که امروز درست یک سال است زنجان را ترک گفته و همه جا با مغول های
مهاجر در مبارزه بوده وارد زنجان می شود. وی در یک جیپ سوار است دو کامیون دیگر
فدائیانش (پارتیزانهای کوهستان!!) او را تعقیب می کند.
ذوالفقاری در مقابل
پرچم سه رنگ شیر و خورشید ایستاده است. بیست هزار نفر از مردم زنجان از وی استقبال
کردند. ۹۰ [رأس] گوسفند و گاو جلو[ی] او قربانی شد. حتی زنی تنها خروس خود را سر
برید. صبح امروز جمعیتی از محصلین به شهربانی آمده و در برابر گروه
خبرنگاران و افسران و مردم فریاد می زدند به ما اسلحه بدهید تا مهاجرین را نابود
سازیم. چون با نطق و صحبت متقاعد نشدند به وسیله ی قوای انتظامی آنها را متفرق
ساختند، اما باز دسته دسته در خیابان ها نمایشات شدیدی بر علیه مهاجرین و پیشه وری
می دهند.
(خواندنی ها، شماره ی ۲۹،
سال۷، شنبه ۹ آذر ماه
۱۳۲۵)


…. اهالی زنجان در ادبیات محاوره ای وطبق منقولات
سالمندان زنجانی،
حکایت
تاراج عمارت ذوالفقاری در زمان حکومت یک ساله حزبی ها و فرقه چی ها بر شهر را، بسیار
شنیده اند که چگونه زلفعلی مهاجر(گاریچی معروف شهر) با جوانمردی و درزمانی که نیروهای
توده چی و فرقه چی می خواستند وسایل کمد و گنجه البسه یکی از اطاقهای اعضای نسوان خانواده
ذوالفقاری را نیز بازرسی و
احیانن
چپاول نمایند، ولی با نهیب سرکرده شان(زلفعلی قلیزاده) مواجه شدند که آنان را از
دست درازی بر
لباس
ناموس یک خان فراری که اینک در جبهه باختری ولایت خمسه، ستاد مقاومت برعلیه فرقیون
تشکیل داده بود منع کرد
و قفل بزرگ بر چفت درب ان اطاق قرار داد و

 

 بی مناسبت نخواهد بود در ارتباط  با همین واقعه مذکور، از جراید قدیمی وام گیری
بکنیم…..  بطوری که بعد از سقوط زنجان و
با ورود روزنامه نگاران دست راستی و دست چپی با قطار ویژه از پایتخت به زنجان، حماسه سرایی های
جراید دست راستی از فروپاشی دستگاه فرقه دمکرات و حکومت فدائیان و سیل گزارشات
انچنانی و گاهن بودار از زنجان شروع می شود و دراینجا جهت پرهیز از اطاله کلام،  به یک نمونه از ان گزارشات (مربوط به خان
ذوالفقاری و عمارت کلاه فرنگی موسوم به ذوالفقاری) اشارتی می گردد:  “شرح مصائب و خسارات و بدبختی های وارده به
برادران پاک دل و جوان مرد [!] ذوالفقاری که در این مدت به راستی از هستی ساقط شده
اند توصیف نشدنی است. این خانواده ی ۳۰۰ ساله قبل از هرج و مرج زنجان شاید از
متمول ترین افراد آن حدود بودند و علاوه بر این که دموکرات ها املاک آنها را ویران
و مصادره کردند،‌خانه و منازل آنها را اشغال کردند و اسباب و ملبوس و تزئینات یک
زندگانی سیصد ساله را غارت کردند و پنج حیاط که از هر جهت وسایل راحتی و زندگی در
آن جا مهیا بود چپاول نمودند و بدین نیز اکتفا ننموده اتاق ها را شکافته و به امید
این که شاید گنجینه ای پیدا نمایند آن ها را خراب نموده اند. منازل مسکونی سابق
ذوالفقاری ها امروزه مانند یک مخروبه به نظر می رسد. درب های این اتاق ها را شکسته
اند و دیوارها را سوراخ نموده اند. تمام زیر زمین ها را محل کثافات و زباله قرار
داده اند و به راستی اقدامات این اشخاص از یک مشت وحشی و مغول و تاتار دست کمی
نداشته است. آقای دکتر جهانشاه لو با یک جامه دان وارد زنجان می شوند و موقع
مراجعت ۷ کامیون اثاثیه ذوالفقاری ها همراه خود به تبریز حمل می نماید. این بود
نمونه ی بسیار کوچکی از عملیات مهاجرین درباره ی ذوالفقاری ها.”
(توضیح نگارنده: محل مذکور ستاد اصلی کمیته محلی زنجان و محل اتراق رهبران حزبی از جمله غلام یحیی دانشیان و افسران فرمانده توده ای بود.  قضاوت درمورد صحت و سقم این انشاء با این بلاغت و شهامت و سلامت!! را بر عهده خوانندگان می گذاریم!!) (خواندنی ها، شماره ی ۳۳،
سال۷، شنبه ۲۳آذر ماه
۱۳۲۵)

دکتر علی اکبر صارمی فرزند سید مقتدا صارمی
(یکی از بنیان گذاران مدرسه ملی سعادت زنجان – ۱۳۰۵) در تکه هایی از زندگینامه خود
نوشت هفتاد ساله گذشته می نویسد: “…. چند سال پیش وقتی سرگرم مطالعات پروژه
ی نوسازی ((سبزه میدان)) یکی از میادین مرکزی شهر زنجان بودیم و به اتفاق دوست خوبم
محمود موسوی شهر را گز می کردیم ، گذرمان به خانه ی تاریخی سلطان محمود خان
ذوالفقاری ((سومین پسر حسینقلی خان اسعد الدوله ، مشهور به سردار که از با نفوذترین
و مقتدرترین پسران سردار به شمار می رفت و برادران دیگر تحت فرمان او بودند. منزل
مسکونی او در بین سبزه میدان و سرچشمه قرار داشت که به همراه خانه های دیگر
برادران ذوالفقاری بصورت مجموعه به دستور پدرش در اواخر قاجاریه بنا گردیده و مشتمل
بود بر اندرونی و بیرونی.  یک حیاط مشجر و
مصفای که اب قنات سردار در انجا افتابی می شد. متاسفانه بعد از انقلاب و ضمن
برنامه های توسعه شهر، مجموعه بناهای برادران ذوالفقاری به استثناء قسمت بیرونی
منزل محمود خان و خانه امیر حسن خان!!! به کلی تخریب شد و اثری از ان باقی نماند. پی
نوشته ها –  فصل ۱
)) افتاد. و در ان جا با
صحنه ی تاسف باری روبرو شدیم که به نوعی با گذشته من پیوند دارد. راننده خوش لهجه
ی افغانی لودر ، داشت اخرین رفت و برگشت خود را انجام می داد و وقتی از او پرسیدم
: (چه میکنی ؟) گفت: اقای مهندس کار را تمام کردم!!  و تمام خاک ها را بردم. من و محمود با اندوهی
عمیق به هم خیره شدیم و چیزی نگفتیم. بنایی که راننده خوش لهجه پشتو گوی ، ان را
به تلی از خاک بدل ساخته بود، خانه مصطفی خان ذوالفقاری بود که روزگاری مقر
ذوالفعلی گاریچی ، رئیس شهربانی منتصب زنجان در دوره ی دمکرات ها بود. زلفعلی
گاریچی پیرمرد مهاجری اهل قفقاز بود که به شغل گاریچی گری اشتغال داشت.  پس از استیلای دمکرات ها و تارانده شدن نیروهای
دولتی، این مرد عامی و بی سواد به ریاست شهربانی زنجان منصوب شد و از ان جا که
خواندن و نوشتن بلد نبود چند نفر به عنوان منشی او را یاری می کردند. پس از شکست
دمکرات ها چندی زندانی شد اما زنده ماند و به شغل اصلی خود گاریچی گری بازگشت.(تار
و پود و هنوز … سرگذشت من و معماری ما، نشر تهران:  هنر معماری قرن، ۱۳۸۹)


محمود موسوی در بخشی از مقاله خود با
عنوان ((ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما)) چنین می نویسد: ایا این از طنز های
تاریخ نیست که اشغالگران دمکرات و مهاجران ان سوی ارس ، کمر به قتل این بناها
نبستند و انها را به عنوان تکه هایی از میراث فرهنگی و یادگار دوران کودکی ما باقی
گذاشتند اما راننده از همه جا بی خبره ان سوی هریرود به دستور((خودی ها)) چنین بی
مهابا در نابودی این اثار با ارزش شتاب می کرد تا از ان میراث، چیزی برای فرزندان
ما و نسل های اینده برجای نگذارد…… در کلاس سوم دبستان اسلامی توفیق زنجان که
مرحوم رضا روزبه سالها سرپرستی ان را برعهده داشت، اجبارا تفنگ های چوبی و مشقی را
به دست ما بچه های دبستانی داده بودند تا با انها از برابر جایگاهی که غلام یحیی
دانشیان (نماینده فرقه دموکرات در زنجان) با لباس افسران ارتش سرخ ایستاده بود رژه
برویم و به دشمن فرضی حمله ور شویم…. همزمان با ان محمود خان با تفنگچیانش در
کوهستان های خوئین، گرم جنگ با فدائیان فرقه دمکرات بودند…… زلفعلی گاریچی در
حالی که گاری خود را در کنار عمارت شهربانی در سبزه میدان زنجان پارک کرده بود و
از پشت میز ریاست شهربانی دستورات شداد و غلاظ صادر می کرد و کمی ان سوتر خانه های
برادران ذوالفقاری مقر حکمروایی سران فرقه دمکرات شده بود که در مدت یکسال حکومت
اشغالگرانه خود چه فجایعی که به بار نیاوردند اما هرگز به خود اجازه ندادند تا هویت
یک شهر را نادیده گرفته و حکم به تخریب اثار و مواریث گذشته بدهند.(روزنامه
همشهری، مورخ ۱۲اسفند ۱۳۷۸)

….درمیان
هواداران صادق هردو طرف گروه متخاصم ماجرای فرقه دمکرات اذربایجان (روستائیان خوش
نشین
 و کارگران و جوانان و افراد خوش
سابقه شهری و روستایی  و فقیران شهری و بی
چهرگان دلسوخته و هویت خواهان! و دزد زده ها و ارزو مندان تو سری خور و ارمانگرایان مایوس از همه جا و همه کس و افراد نا اشنا به ظرائف بازیهای سیاسی لیدران و رهبران خود و….)،  شماری افراد
بی هویت و بی‌اعتنا به بزرگ و کوچک،  ولگرد،
 جاهل،  لوطی، لاابالی، الوات،  ناآگاه، عقب‌مانده  و ماجراجو و مفت‌خور که دنبال کار و کاسبی معینی نبودند
و با کار اصولا میانه‌ای نداشته  و درتولید
اجتماعی و درفرآیند تولید ایفاگر هیچ نقشی نبودند،  بلکه از جیب مردم !!، امرار و معاش می کردند یافت
می شدند… ودر این اثنا زلفعلی قلی زاده دنیا دیده، از تیپ افراد لمپن و طفیلی
شهر نبود،  بلکه با گردونه اسبی خود به کار
و فعالیت و حمل کالاهای تجارتی از گوشه کنار شهر و ایستگاه راه اهن و سراها و غیرو
مشغول بود….او با هر عنوانی (شانسی – بختکی و یا با علوم و تجربیات کسب کرده در بادکوبه و …)  در بعد از شهریور ماه ۱۳۲۰ مجذوب شعارهای اصلاح
طلبانه احزاب سیاسی گردید و در نبود احزاب غیر وابسته ملی و مترقی، حزب توده شعبه زنجان را به عنوان الترناتیو ایده ال جهت زدودن انباشت
سالها مشقت و بدبختی انتخاب کرد و ابتدا به عنوان رئیس اتحادیه باربران!! زنجان انتخاب شد و سپس…. شاید می خواست با این انتخاب،  انتقام از فئودالها و پولداران و
دارایان و پلو خورها بگیرد!! شاید جذبه تفنگ و فشنگ و لباس متحد الشکل و سرودهای
اتشین در او اثر کرده بود و شاید در ایام پیری و کهولت سنی که از انجا (باکو)
رانده و از اینجا (زنجان) مانده بود می خواست کاری انجام بدهد و نام او به تاریخ و ادبیات کلاسیک و شفاهی و مطالعات میدانی افراد، سنجاق گردد!!… چون بررسی دقیقتر
به اطلاعات وسیعتر (به خصوص بازماندگان فرقه دمکرات) و وسواس بیشتری نیاز دارد
وارد جزئیات بیشتری نمی شویم.


…..لیکن در رابطه با عملگرایی و کاهش نقش زندان در بحث مجازات شهربانی زلفعلی قلیزاده و مبارزه با کاغذ بازی و دودوزه بازی و پرهیز وی از وعده و وعید های انچنانی به مردم، مجله خواندنیها می نویسد: ” درب زندان
شهربانی زنجان (بعد از سقوط حکومت خود مختار محلی) باز شد … ما (خبرنگاران) با
کمال تعجب فقط ۸ نفر زندانی در آن یافتیم. پایور شهربانی می گفت. اصولاً سرقت،
چاقو کشی بی عصمتی کم اتفاق می افتاد. پرسیدم روزی که زنجان به دست دموکرات ها
افتاد چند نفر زندانی در زندان بودند؟ جواب داد ۱۵۰ نفر؛ ولی آنها غالباً آزاد
شدند. پرسیدم این که می گویند جای مخالفین فرقه ی دموکرات زندان بود، آیا راست
است[؟] مخاطب من در حالی که با چکمه به روی زمین اشاره می کرد با لبخند گفت: جای
مخالفین فرقه ی دموکرات خیال می کنم این جا بود؟! دموکرات ها کاری می کردند که، میل
هم نداشتند شخص بیکاره یا فاسد بین آنها باشد می خواهد این شخص فاسد مرد باشد یا
زن. دوست و دشمن عقیده دارند که فحشاء کم کم داشت از زنجان رخت بر می بست. فواحش
دانستند در زمان حکومت(دیموقرات فیرقه سی) نان مسموم آن ها آجر است. عده ای راه
سایر نقاط ممالک محروسه ایران را که به مزاج خود سازگار می دیدند در پیش گرفتند،
سایرین هم ترک زشتکاری نمودند. آری در زنجان فحشاء داشت به کلی محو می شد و نام
فاحشه برای ضبط در فرهنگ باقی می ماند.
(
خواندنی ها، شماره ی ۳۰،
سال۷، سه شنبه ۱۲ آذر ماه
۱۳۲۵)
 

در دوران حکمرانی فرقه
چی ها در خمسه زنجان و در دوران ریاست زلفعلی گاریچی[زلفعلی قلیزاده] بر شهربانی
زنجان و ابوالفضل رئوفی شهردار مقتدر دمکرات زنجان، یک  خبرنگار اعزامی
از تهران
(روزنامه ترقی)
چنین گزارش می کند:  جلوی
دکان نانوایی را خلوت دیدم از نانوا پرسیدم نان منی چند می فروشی[؟] گفت: ۷
ریال،البته ارزان بود. پایین تر از یک گوشت فروشی پرسیدم گوشت چارکی چند قیمت
دارد؟جواب داد ۱۴ ریال، روغن هم منی ۲۰۰ الی ۲۲۰ ریال فروخته می شد. این ارزانی
زایدالوصف هرچه باشد بر اثر اقدامات فرقه ی دموکرات بود که به اقتدار تام بر نرخ
ها نظارت می نمود. اتفاقاً بعد از ظهر در خیابان یکی از دوستان یک آگهی به زبان
ترکی به من ارایه داد که تاریخ ده پانزده روز قبل داشت و از طرف رییس فرقه ی
دموکرات (شما بخوانید ابوالفضل رئوفی!!) صادر شده بود . مضمون آن این بود .«اخیراً بر اثر بعضی القاء شبه ها جمعی
از کسبه و اهالی بدون توجه به دستورات بهای اجناس و خواربار را بالا برده اند.
برای اطلاع این قبیل اشخاص تذکر داده می شود چنانچه بلادرنگ قیمت ها را پایین نیاورند
محکوم به اعدام می شوند».
(خلاصه از روزنامه ها – خواندنی
ها، شماره ی ۳۱، سال۷، شنبه ۱۶ آذر ماه
۱۳۲۵)

 ….. مع الوصف ما چه بخواهیم چه نخواهیم بسیاری افراد عوام و لیکن پر نفوذ مانند نایب اقا و نایب شعبان و از جمله زلفعلی (گاریچی)  این شخصیت عامی و کم سواد و به گفته بزرگان شهر (پیر
مرد کهنه مهاجرخوش قلب که اکسیژن محافل به خاطر بداهه گو یی هایش بود!! – متوفی در بحبوحه نهضت ملی شدن صنعت نفت به رهبری دکتر مصدق) ، گوشه
های گنگ ولی قابل بررسی از تاریخ معاصر هفتاد و هشتاد ساله ی اخیر زنجان را به خود
اختصاص داده است، چرا که برای اولین باردر تاریخ معاصر و با تقی و توقی و با
دگرگونی سیاسی در شهر زنجان و فرار اعیان و اشراف و تاجر و مالک و رئیس و کارخانه دار و یاور و سربحر و….، لایه هایی از اقشار پایین دست جامعه فئودال زده خمسه و یقه چرک ها و
گالش  پوشان و وطنی پوشان و کلاه نمدی ها، رنجبران و دلسوختگان شهری و روستایی و اکینجی ها و سوروچی ها
به مدارج بالای دوایر دولتی می رسند و خانها و خان زاده ها  و یقه سفید ها را با رعایت تمام جوانب، پس می
زنند و با پارک گاری در جلوی اداره و جا گذاشتن چرخ فلک (گردونه و اسباب بازی مخصوص کودکان) در معابر و پارکها و با شمایل قطارهای فشنگ و
یا…به رتق و فتق امور شهر می پردازند. هر چند سیر حوادث در اینده به گونه ای دیگر رقم می خورد که تو گویی همه انها سرابی بیش نبود!! چرا که دولت و حکومت محلی خود گردان!! مستعجل بود…  حکومت خود گردان که به باور برخی افراد زاییده یک شورش اجتماعی نسخه برداری شده بود  و از تنوع و از تاکتیک های سیاسی در شرایط مختلف اجتماعی تصور روشنی نداشت و مدینه فاضله ی انها احساس بود و از ان چیزی برداشت و یا چیزی می فهمیدند که دلشان می خواست!! ….. با کیش شدن یولداش ها از سوی همسایه شمالی، ممیزهایی بین انها گذاشته می شود و در این راستا با وجود مخالفت ها، این ممیزی ها، بین فرقه دمکرات زنجان و اذربایجان هم صورت می پذیرد و با وجود تشکیل میتینگ ۲۵/۳/۲۶ در زنجان و تلگراف اعضای فرقه زنجان به پیشه وری،  هیچگاه این ممیزیها،  قلم گرفته نمی شوند (گذشته چراغ راه اینده – جامی) و با مصالحه معماران اصلی فرقه دموکرات اذربایجان  بر سر خمسه زنجان با دولت مرکزی و احمد قوام السلطنه، همه چیز رنگ می بازد و شهرستان زنجان با هزارو خورده ای پارچه ابادی و قراء،  با امدن فئودالهای فراری و ملاکین و اشراف و اعیان به خانه اول بر می گردد!!.

  ……از یک نفر زنجانی
پرسیدم چرا به آقای محمود ذوالفقاری سلطان می گویند مگر سابقاً در ارتش بود. گفت
خیر بلکه اطلاق کلمه ی سلطان برای این است که نامبرده در زنجان دارای قدرتی بود که
در سلاطین دیده می شود به همین جهت به وی سلطان می گویند. اصولاً کلمه ی زنجان به
ذوالفقاری ارتباط پیدا کرده که هر کدام دیگری را به یاد انسان می آورد. سلطان
محمود که من می ترسم اسم او را ببرم به قدری در رادیو تبریز و جراید دست چپ نام وی
را دنبال ارتجاع، استثمار و غیره برده اند که انسان بیم دارد از بردن اسم وی هم
مرتجع شود. به هر حال تا روز سه شنبه من وی را ندیده بودم از فحوای نگارش جراید
دست چپ خیال می کردم نامبرده هیکلی مانند دیو، سبیل هایی از بناگوش در رفته و
اندامی درشت و چشمانی چون دو آتش گداخته داشته باشد. عصر سه شنبه مردم شهر زنجان
با غلغله و غوغای فراوانی سلطان محمود را پیشواز کردند. گاو گوسفند در برابر جیپ
ذوالفقاری کشتند؛ خلاصه ذوالفقاری با ۱۰ نفر تفنگچی خود که واقعاً بدون اغراق باید
هر کدام از آن ها را نمونه ی زیبایی و رشادت بدانیم با تشریفات خاصی وارد خانه اش
شد. در حدود ۵-۶ هزارنفر در خانه و اطراف او گرد آمدند تا نسبت به این مرد جنگجو
به قول خودش و یا فئودال مرتجع به قول چپی ها ابراز احساسات کنند. ذوالفقاری وارد
شد من بر خلاف تصور جوانی خوش اندام و مسلح با قیافه ای پریده رنگ در برابر خود
یافتم. سلطان محمود ذوالفقاری بالای بالکن رفت تا با احساسات مردم که در توی حیاط
فریاد می زدند و بدون هدف مرده باد زنده باد می گفتند جواب گوید. ذوالفقاری یک
پرچم سه رنگ ایران را بلند کرد و به ترکی گفت: مردم یک سال بود کسی به شما اجازه
نمی داد که این پرچم مقدس را شما به بینید و به یاد میهمن آن را زیارت کنید. خدا
را شکر که پس از یک مبارزه ی خستگی ناپذیری امروز برای اولین بار باز ما چشممان به
این پارچه ی سه رنگ مقدس می افتد … بیایید نزد خود عهد کنیم تا زمانی که برادران
آذربایجانی خود را از رنج و زحمت نجات ندادیم از این فعالیت و کوشش و مبارزه دست
بر نداریم .
(مرد امروز – شماره ۸۴ –  ۹ اذرماه  ۱۳۲۵)

…. و این خود و حوادث و وقایع حکومت یک ساله فرقیون و نوع کردار و رفتار و گفتار و احکام وفرمانهای صادره از سوی زعمای فرقه دمکرات زنجان، سوژه خوبی و قابل تامل و
بررسی می تواند باشد.


…و در این راستا و بیشتر در جهت خنده ومزاح!!، فیلمی ۱۶
میلیمتری، نود دقیفه ای به نام
قیام پیشه وری” به کارگردانی پرویز خطیبی در سال ۱۳۳۳
یعنی هشت سال بعد از سقوط حکومت خودمختار محلی که نگاه طنز امیز و
هجوآلود به ماجرای نهضت سید جعفر پیشه وری درآذربایجان و
برخوردهای “زلفعلی گاریچی” و
غلام یحیی دانشیان” داشت و با ورود ارتش شاه و گماشتگان
فئودالها و سرکوب شورشیان ماجرا پایان می یافت به منظر ظهور رسید….
که طبق نظر صاحب نظران، مورد استقبال عمومی هم قرار
نگرفت….

توضیح این که جهت پرهیز از طولانی شدن مقال و کلام از
پرداختن به جزئیات وقایع فرقه دمکرات زنجان و حادثه مسجد سید(جامع) زنجان یعنی
سکوی پرتاب زلفعلی قلی زاده جهت پوشیدن جبه ریاست شهربانی زنجان امتناع شده است و
علاقمندان می توانند در این مورد به مصاحبه های معمرین زنجان و شاهدین عینی و
بازماندگان فرقه  با جراید محلی  زنجان موج بیداری، البرز خرم و غیرو و همچنین به
مجله ی خواندنی ها نمره های ۳ – ۵ – ۷ – ۸ – ۹ سال ششم ، تحت عنوان با فرماندار
زنجان چه کردند!؟، ۱۳روز در زندان دمکراتها که گزارش اسیب شناسانه ی رضا فهیمی
(فرمانداروقت زنجان) می باشد مراجعه بکنند.

 

 

 

لینک منبع

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


Close