زنجان شناسی

ملا قربانعلی در منقولات و محقوظات محلی

 

ملا قربانعلی ارقینی زنجانی در تاریخ و ادبیات شفاهی خمسه زنجان

سلطنت علم و دولت فقر در وجود آخوند ملاقربانعلى زنجانى 






– 






استاد شبیرى فرمودند: پدرم آیت الله سید احمد زنجانى  نقل مى کردند که ریاست فوج زنجان در زمان مرحوم
ملاقربانعلى با مظفر الدوله (اقا خان امیر تومان – خطیبی) بوده است که از
شخصیتهاى طراز اول زنجان و متدین و مذهبى و اهل خیر بود و عموم مردم به وى علاقه
مند بودند اما مقامات بالاى لشکرى ریاست را از مظفر الدوله مى گیرند و به امیر
اشجع اصانلو مى دهند… و خود امیر اشجع نقل کرده است که مرحوم آخوند
ملاقربانعلى به من پیغام داد که مظفر الدوله آدم محترمى است و مصلحت نیست ریاست
قشون را نپذیرید و بگذارید مقام فرماندهى همچنان با او باشد، اما من (امیر اشجع
) مسئله ریاست در کار بود به پیغام آخوند ترتیب اثرى ندادم ولى پس از آن به هر
عضوى از اعضاى قشون که دستورى دادم هیچکدام فرمانم را نبردند. امیر اشجع مى گفت
بعدا معلوم شد که آخوند ملاقربانعلى به قشون پیغام فرستاده بود که از فرمانده
جدید تمکین نکنید از این روى به هر کدام از افراد قشون از صدر تا ذیل که دستور
دادم هیچکدام به کوچکترین تمکین نبودند و در نتیجه مجبور به استعفا شدم.

 






اعتراف کسروى به فضائل مرحوم ملاقربانعلى زنجانى و ملاعلى اکبر
اردبیلى
  –  کسروى دشمن سرسخت تشیع و عالمان دین در باب حجه الاسلام ملا قربانعلى
زنجانى نوشته است در اینجا یک ملاى شگفتى بنام آخوند ملاقربانعلى مى بود که لگام
مردم را در دست گرفته و از گرائیدن به مشروطه باز مى داشت ، این آخوند نیز
دلداده حکومت شرعى بود و در خود زنجان و حومه آن فرمان مى راند زیرا به دعواها
رسیدگى مى کرد و فتوا مى دادى و قصاص مى کردى و حد زدى و زکاه و مال امام گرفتى
، بى تاج و تخت سلطنت و پادشاهى کردى. …
این نیز همچون میرزا
على اکبر اردبیلى (مجتهد بزرگ و متنفذ و خدوم اردبیل در آن روزگار) پول نیندوختى
و خود با تهیدستى بسر بردى و از اینروى در میان پیروان نام نیک و جایگاه بلند مى
داشت و آوازه اش به بیشتر شهرها رسیده بود.

 






ملا على اکبر اردبیلى همانند ملا قربانعلى زنجانى در دفاع از اسلام 

–  






آقاى مهدى مجتهدى تبریزى نیز در (رجال آذربایجان در عصر مشروطه ) ص
۸۳ آورده است : مرحوم حاج میرزا على اکبر آقا اردبیلى از حیث طرز زندگى و التزام
به تطبیق رفتار خود با رفتار مسلمین صدر اسلام به آخوند ملا قربانعلى شباهت داشت
اما در فضل و دانش به پایه آخوند نمى رسید وى مانند آخوند ساده زندگى مى کرد و
خود خورجینى به دوش مى گرفت به دهات و چادرهاى عشایر مى رفت و مال امام مى گرفت
و با منتهى درجه صرفه جوئى و دلسوزى آن وجوه را به مصرف مى رسانید روى این جهت
در اردبیل و اطراف مخصوصا در بین شاهسونها متنفذ بود و مردم آن سامان از اوامر
او اطاعت مى کردند چنانکه پس از سقوط تزار بر اثر فتواى او اهالى اردبیل و عشایر
جلوى بلشویکها را گرفتند، وى در مذهب سخت متعصب بود و با تمام مظاهر فساد تمدن
جدید مخالف بود و میل داشت مقررات اسلامى مو بمو اجرا شود و مسلمین به طهارت
اولیه صدر اسلام عودت کنند.
مستوفى تفرشى در تاریخ
انقلاب ایران  به مناسبت اغتشاش زنجان در عصر مشروطه مى نویسد:
جناب آخوند مظهر تدین است و منبع تقدس از تقدسش همان بس که این وجود محترم چون
عنقا از خلق کناره گرفته است وجود مقدسش اعلم و اورع و ازهد و اتقى است زبان من
از تمجیدش قاصر است نه من بلکه تمامى اهل مملکت به حالت آخوند بصیرت تامه دارند
که در این مدت که قریب یکصد و بیست سال از عمر شریفش مى گذرد هیچوقت حرکتى غیر
قانون … از ایشان دیده و شنیده نشده است.

 







برنامه غذاى مرحوم آخوند
 







– 






آیت الله حاج سید عز الدین زنجانى مرقوم داشته اند که (مرحوم ولد
مى فرمودند آخوند در بیست و چهار ساعت یکبار در ظهر غذا مى خوردند و از مغز گردو
زیاد استفاده مى کرد و این یکبار را خوب غذا مى خورد.)
و نیز فرمودند مرحوم
آخوند بدنى نیرومند و قوى داشت و هرگز نیازى به طبیب نمى یافت و اگر احیانا جزئى
کسالت عارض وى مى گشت با امساک در غذا خوردن قند داغ و اینگونه چیزها معالجه مى
کرد.
به نوشته مرحوم روحانى
آخوند سالیان دراز با یک پوستین فرسوده زندگى فرمود و با آنکه همه ساله پوستین
هاى گرانبهاى کابلى برایشان مى آوردند آنها را مى پذیرفت و فى المجلس به یکى از
طلاب مى بخشید چنانچه در یکى از روزهاى سرد زمستان خدمتکار اسعدالدوله ذوالفقارى
با بقچه اى وارد مجلس درس شد و گفت : آقاى اسعد الدوله به مشهد مقدس مشرف شده و
از طرف حضرت عالى نایب الزیاره بوده اند اینک بازگشته و عزم شرفیابى دارند و یک
پوستین کابلى هم تقدیم حضور شریف کرده اند آخوند فرمود: متقابلا از جانب من به
او سلام برسان و این پوستین را نیز به دوش آقا سید جعفر بیندار، آقا سید جعفر
گفت : آقا آخر پوستین را براى شما آورده اند، فرمود: خیر من هم به شما مى
دهم ، من یک پوستین کهنه دارم کافى است.













اعتراف مخالفین به فضیلت مرحوم آخوند – مهدى بامداد نویسنده تاریخ ایران که تاریخش از حملات مغرضانه به
عالمان دین خالى نیست به زهد و تقواى حجه الاسلام اعتراف کرده و مى نویسد: آخوند
ملا قربانعلى در مدت حیات خود… زندگانى بسیار ساده اى داشت و به اقل ما یقنع
قناعت مى ورزید و از هیچکس توقعى نداشته و همش مصروف به رسیدگى امور شرعیه بوده
است ، مى گویند هنگامى که بدرود حیات گفت دارائى ایشان فقط ۵۰ ریال بوده است.
و نیز بابا صفرى مؤ لف
کتاب اردبیل در گذرگاه تاریخ  با همه ضدیتى که به خاطر همدلى با مشروطه چیان ،
مخالف آخوند است مى گوید: او روحانى فقیه را زاهد و با تقوا بود و به قول آیت
الله سید جلال الدین سلطان العلماى ملکى زنجانى و ثقات دیگر زنجان از مال دنیا
به چند تکه زیلو و یک پوستین و یک سماور حلبى قناعت داشت
. ایشان
تاءهل نکرد و چهل سال آخر عمر را رختخواب ندید و بدان پوستین و زیلو کفایت نمود،
غالب شبها به عبادت مشغول بود….
به نظر مى رسد که امساک
آخوند در غذا، افزودن بر جهات زهد و کنترل نفس ، از وجوه طبى و بهداشتى نیز خالى
نبوده است زیرا با توجه به کهولت سن و قبض مزاج طبیعى ناشى از کمى تحرک جسمى
ایشان این بهترین راه حفظ اعتدال و سلامت جسمى آن مرد بزرگ بوده است.
گوئى مرحوم آخوند عمل
به این حدیث نبوى را نصب العین خویش ساخته بود که مى فرماید: هر کس روزانه یک
وعده غذا بخورد گرسنه نیست و هر کس دو وعده بخورد عابد نیست و هر کس سه وعده
بخورد باید او را در کنار چهار پایان ببندند. 
















من قبول کردم و به ایشان بخشیدم –  مرحوم آخوند یک مریدى داشت به نام حاجى فرج مسگر که به زیارت امام
رضا علیه السلام رفت و در بازگشت پوستینى گران قیمت کابلى به عنوان هدیه براى
آخوند آورده بود در همان مجلس آخوند نگاهى به اهل مجلس انداخته به یک شیخ پیرمردى
که وضع مالى خوبى نداشت فرمود بلند شو این را بپوش ببینم خوب هست ؟ او اطاعت
کرده بعد از پوشیدن آقا فرمود: کمى راه برو ببینم چگونه است . بعد فرمود: خیلى
خوب است به شما مال شما باشد دیگر در نیاورید.
حاج فرج گفت : آقا من
براى شما آورده ام براى ایشان نیز تهیه مى کنیم ، فرمود همان مال ایشان باشد من
از شما قبول کردم و به ایشان بخشیدم .











مرحوم آخوند و فرستادگان ناصر الدین شاه و استغناى مطلق او 






– 






مرحوم محمد رضا روحانى نوشته است : هنگام مسافرت ناصر الدین شاه و
اقامت و عبور وى از زنجان مرحوم آخوند حاضر به ملاقات با شاه نشد و به فرستادگان
شاه فرمودند: وظیفه من رسیدگى به مسائل دینى مردم بوده و همیشه به حافظ دین مبین
دعا مى کنم و انشاء الله خاقان نیز جزو آنان باشد.
شاه روز ترک زنجان مبلغ
سه هزار تومان پول به حضورش مى فرستد آقا در میان حیرت همگان ضمن اظهار تشکر، آن
را مى پذیرد ولى به هنگام عزیمت نماینده شاه عین وجه را به او پس مى دهد و مى
گوید: از لطف شاه ممنونم و از ایشان مى خواهم که این وجه را به مستحقین بپردازد
و مطمئن باشند که بحمدالله من در عنایت خدا و در استغناى مطلق عمر مى گذرانم.

 







مرحوم آخوند و مستمرى بگیر معتاد به تریاک – گروه زیادى از فقرا و ضعفا مستمرى بگیر حجه الاسلام بودند یعنى
براى کسانى که تن سالمى براى کار کردن و سرمایه اى براى تجارت نداشتند و نیازمند
بودند مرحوم آخوند… مستمرى قرار داده بود و خود نیز اغلب آنها را مى شناخت و
سر موعد که مراجعه مى کردند جیره آنها را مى داد.
یک نفر از این مستمرى
بگیران آمد و مستمرى خود را گرفت و رفت ، فضولى در مجلس گفت : آقا این شخص معتاد
به تریاک است شما به او مستمرى مى دهید؟
آقا گفت : راست مى
گوئید چرا تا حالا نگفتید؟ همه فکر کردند که مى خواهد مستمرى او را قطع کند لکن
دفعه دیگر که آمد آقا فرمود بنشین و بگو ببینم راستى معتاد هستى ؟ آن شخص با
خجالت گفت : بلى ، آقا پرسید روزى چقدر براى تریاک خرج مى کنى ؟  با پول چائى اش جمعا ده شاهى  آقا گفت 
چرا تا حالا نگفتى من آن جیره را فقط براى اهل و عیالت تعیین کرده بودم
معلوم مى شود تو حق آنان را مى خوردى ، سپس ده شاهى به جیره او افزود و فرمود:
بیش از این حق ندارى براى تریاک خرج کنى یک قران هم فوق العاده داد تا کسرى
مخارج خانواده اش را جبران کند، بعد از رفتن آن شخص اطرافیان به آقا اعتراض
کردند او پاسخ داد: این بدبخت معتاد شده و اختیار از دستش رفته و این ده شاهى
جزو مخارج روز او است و باید داده شود وگرنه او که ترک نمى کند و از مخارج زن و
بچه اش ‍ مى برد.

 






برنامه کار شبانه مرحوم آخوند
 







– 






مرحوم آقا شیخ عبدالحمید مؤ من دوست قره تپه اى نقل کرده است که در
فتنه عظیم زاده ما عده اى از طلاب بر حسب نوبت ، شبها در پشت بام منزل آن
بزرگوار به محافظت از منزل مسکونى و خود ایشان کشیک مى دادیم ، شبهائى که نوبت
کشیک با من بود و مى توانستم از پشت بام به وضع شبانه مرحوم آخوند اطلاع یابم مى
دیدم که ایشان شبها پس از انجام فریضه و دیگر امور ضرورى اغلب تا نزدیکیهاى سحر
قدم مى زدند و مشغول اوراد و اذکار بودند آنگاه بدون اینکه بسترى پهن کنند به
حالت تکیه بر رختخواب اندکى استراحت مى کردند و سپس براى انجام نماز شب بیدار
شده و پس از تجدید وضو به تهجد و نماز صبح مشغول مى گشتند و پس از آن دیگر خواب
و استراحتى نبود.

 







به احترام آخوند ملاقربانعلى زنجانى خانه اش زیارتگاه شد 







– 






از وقتى که آخوند ملاقربانعلى زنجانى را تبعید کردند و عده معدودى
از افراد مخالفین  درب منزل ایشان را به
آتش کشیدند، در منزل آخوند نماز جماعت و مجلس درس منعقد شده و تمام ایام عزا در
آنجا مراسم روضه خوانى و سینه زنى برقرار است ، تا چندى پیش که درب منزل آخوند
به حالت نیم سوخته باقى بود، به علامت نذر و نیاز به آن پارچه و نخ مى بستند چند
سال پیش درب را عوض کردند و در بى نو جاى آن گذاردند، آنروزها، اغلب شخصیتهاى
غیر زنجانى نیز که به زنجان مى آمدند به دیدن منزل آخوند مى رفتند و فاتحه اى
نثار روح وى مى کردند.
زمان مرحوم آیت الله
شیخ على اکبر اردبیلى در اوایل سلطنت پهلوى تبعید شدند، زنجان تعطیل عمومى کرد و
مردم تا یک فرسخى به استقبال ایشان رفتند و پس از ورود در منزل نایب الصدر اقامت
گزیدند. معظم له یک روز به منزل مرحوم آخوند رفته و در آنجا به اقامه نماز جماعت
پرداختند آن وقت بیش از نیم ساعت در توصیف خدمات آخوند سخن گفتند….
این محبوبیت و نفوذ
معنوى در میان مرد و زن و بزرگ و کوچک و عالم و عامى آن هم سالها پس از تبعید و
در گذشت وى در دیار غربت خود گواهى تام بر صدق نیت و خلوص باطنى آن مرحوم است. 






 






امام جمعه زنجان در تعظیم خانه آخوند چه گفتند؟ 







– 






مرحوم محمد رضاى روحانى در مکتوبى به نقل از سید جلیل القدر آقاى
حاج سید جعفر علویون آورده اوایل منبر رفتن آیت الله حاج آقا عز الدین حسینى بود
که در مسجد چهل ستون زنجان که منبر می رفت وعظ مى کردند. روزى آیت الله فقید آقا
میرزا محمود امام جمعه اسبق زنجان از من خواستند که با هم جهت شنیدن وعظ و
مشاهده منبر ایشان به مسجد چهل ستون برویم در موقع برگشتن از مسجد جماعت کثیرى
امام جمعه را مشایعت مى کردند، چون به نزدیکیهاى درب منزل آخوند رسیدیم ایشان
ایستادند و سر خود را به رسم احترام در پیش مردم خم کردند و از مردم خواستند که
ما را تنها گذارند و مردم با توجه به اصرار آن بزرگوار، پراکنده شدند و چون پس
از رفتن مردم به درب منزل آخوند رسیدیم ایشان ایستادند و سر خود را به پیکره آن
درب سوخته نهادند و پس از قرائت فاتحه و اخلاص به من فرمودند: مى ترسم مردم این
شهر بد تعبیر کنند و الا هر روز در همین جا به خاک افتاده گرد و غبار این در در و
این خانه را توتیاى چشم خود مى کردم چه این بزرگوار از صدر اسلام تاکنون در
زنجان عالمى بى بدیل و فقیهى بى نظیر بودند. و من هر وقت حاجتى داشته باشم به
روح او متوسل مى شوم و از باطن او مدد مى گیرم. 














احترام مرحوم آخوند به علما و دانشمندان 






– 






مرحوم آخوند ملاقربانعلى زنجانى با آن همه مقام علمى به دانشمندان
احترام خاصى قائل بودند و از تحقیر دیگران رنج مى بردند.
مى گویند روزى استاد
بزرگوار حکمت آقاى میرزا مجید حکمى به دیدن آخوند مى روند، در منزل آخوند عده اى
از علما و طلاب نیز تشریف داشتند آخوند ضمن صحبت سؤ الى مربوط به علم حکمت را
مطرح کردند که آقا میرزا مجید حکمى نظرى به اطراف کرده و از دادن پاسخ خوددارى
نمودند و آخوند نیز صحبت را عوض مى کنند.
پس از ساعتى که آقا
میرزا مجید تشریف مى برند یکى از حضار که سکوت مرحوم حکمى را به عدم علم به
موضوع تعبیر مى کند، مى گوید: آقا دیدید که ایشان نتوانستند جواب سؤ ال شما را
بدهند، آخوند مى فرماید: ساکت باش ایشان مرد حکیمى است و ترسیدند جوابى را که مى
دهند باعث درک حضار نباشد و با زبان بى زبانى فهماندند که هر سخن جائى و هر نکته
مقامى دارد. 














آخوند ملاقربانعلى و دقت در حفظ حدود عناوین و القاب 






– 






هنگامى که سندى براى امضاء به محضر آخوند مى بردند و به مناسبتى
اسم یک روحانى در آن قید شده بود، دقیقا مواظب بودند که مبادا لقب و عنوانى بیش
از حد و شان روحانى مذکور به وى داده شده باشد چنانچه این نکته رعایت نشده بود
بدون تعارف بر روى آن خط مى کشید و اینها در سندهاى زنجان موجود است ، خاصه اگر
اسم کوچک آن روحانى با نام استادش شیخ مرتضى انصارى مشابه بود، که در این صورت
حساسیتى بسیار داشت.
بعنوان نمونه مرحوم آیت
الله حاج شیخ جواد طارمى اعلى الله مقامه را فرزندى به نام شیخ مرتضى بود، یک
روز سندى را که در آن اسم فرزند حاج شیخ جواد طارمى با عنوان حجه الاسلام شیخ
مرتضى … ثبت شده بود (توجه به مفهوم اصطلاحى این عنوان در آن روزگار و تفاوت
آن با حال داشته باشید) مرحوم آخوند عنوان مزبور را قلم گرفته و گفته بوده این
عنوان مختص شیخ مرتضى انصارى است ، به ایشان عرض کرده بودند: حضرت آقا این امر
ممکن است توهین به ایشان تلقى شده و اسباب گله و کدورت گردد، در پاسخ فرموده
بودند: اگر من چنین سندى را امضا کنم استعمال اینگونه القاب را در غیر مورد
شایسته آن تجویز و تصدیق کرده ام و این شاید از چون منى خلاف شرع باشد….
ایشان همیشه مراقب
بودند که شان و ارزش واقعى این عناوین در جامعه خدشه دار نشود و مى دانست که بذل
و بخشش بیجا در ذکر القاب و عناوین دینى ، جز اغتشاش در امر مرجعیت و ایجاد هرج
و مرج فکرى و اعتقادى ثمرى ندارد و تنها اسباب تاخت و تازى عناصر خام و مبتدى ،
و انزواى شایستگان مسند حکم و فتوا را فراهم خواهد کرد که بى حرمتى به عالمان به
حرمت اصل دین و دین دارى آسیب مى رساند. 














از سخنان ارشادى آن مرحوم 






– 






از سخنان آن مرحوم است که مى فرمود: چندان زمانى نمى گذرد که دیگر
مقلد واقعى پیدا نمى شود و مردم تنها پى اعلم مى روند و با عادل بودن اعلم کارى
ندارند، سفارش مى کنم شما را که در آن روز به مسائل مشهور و اقوال شهید اول و
محقق صاحب شرایع و شیخ طوسى و علامه مرحوم عمل نمائید.
و باز مى فرمود:
خداوندا عالم تشیع را از حسادت علماء نسبت به هم و بدگوئى آنان در حق یکدیگر
مصون و محروس بدار که حسادت و عیبجوئى بزرگترین بلاى هراجتماعست….

 







برد تیر آه مظلوم 







-






مى گویند: یکى از علاقه مندان مستمندش که جهت تاءمین معاش خود در
اداره نظمیه استخدام شده بود به حضورش شرفیاب مى شود و براى اینکه آخوند مرحوم
متوجه نشود تفنگ سه تیر خود را در خارج از اتاق مى گذارد، آقا پس از پرس جو از
وضعش مى فرماید: شنیده ام در نظمیه استخدام شده اى ؟ عرض مى کند: بلى مى فرماید:
کار پر مسئولیتى است … که نگهبانى از جان و مال و ناموس مردم را به عهده گرفته
اى و تو شبها باید بیدار بمانى تا مردم آسوده بخوابند بعد مى فرماید اسلحه هم
دارى ؟ عرض مى کند: بلى ، مى فرماید: برد اسلحه تو چقدر است ؟ عرض مى کند: مثلا
۲۰۰ تا ۲۵۰ متر، مى فرماید: ولى مواظب باش که آه مظلوم از زمین تا عرش خدا را مى
زند.

 







آیت الله حاج شیخ یحیى طارمى و کار در بازار و کشتزار
 







– 






آیت الله فقید حاج شیخ یحیى طارمى که از مریدان مرحوم آخوند
ملاقربانعلى زنجانى بود پس از مراجعت از نجف اشرف علاوه بر ترویج دین و اقامه
نماز جماعت و وعظ زندگى خود را با اجازه کردن باغ و کسب در بازار سپرى مى ساخته
و گویا در کنار درب مسجد سید مغازه اى کوچک عطارى نیز داشته و اکثرا با کلاه
معمولى و بدون عمامه در پشت ترازو مى نشسته است ، عده اى از مریدان هر چه اصرار
به بر چیدن مغازه مى کنند قبول نمى کند و مى گوید: من با خداى خود عهد کرده ام
که روزى خود را از راه کسب تاءمین کنم و هر کس نمى خواهد در نماز به من اقتدا
کند اختیار دارد، مریدان این مسئله را به عرض آخوند مى رسانند و مى گویند که :
مطابق شئون فلانى نیست که در پشت ترازو مى نشیند و یا در قپانداریها مى رود و
میوه مى فروشد.
آخوند مرحوم مى فرماید:
عجب تقاضاى است من به کسى که مى خواهد ترازوى صحیح بکشد بگویم از این عمل صحیح
خود دست بردار، نعوذ بالله نه تنها چنین کارى نمى کنم بلکه او را تشویق هم مى
کنم.
آن مرحوم بعدها نیز تا
آخر عمر به کسب و فلاحت و گله دارى در قریه آب بر طارم علیا ادامه مى دهد و شخصا
در مزارع کار مى کرده و امرار معاش ‍ مى نماید و به ترویج دین نیز مشغول مى گردد…
او که در سال ۱۲۹۵ هجرى
در نجف متولد شده بود در ۵۷ سالگى یعنى در دوازدهم ماه شوال ۱۳۵۲ هجرى در زنجان
دارفانى را وداع مى گوید و هنوز که هنوز است در اکثر مساجد مردم او را با سلام و
صلوات و فاتحه یاد مى کنند.

 






با یک دستور آخوند تمام روستائیان در زنجان اجتماع کردند







– 






و نیز استاد حاج سید موسى شبیرى از قول مرحوم پدرشان ، آیت الله
حاج سید احمد زنجانى نقل کردند: مرحوم آخوند زمانى پیغام داده و حکم کرده بودند
که مردم از دهات قصبات اطراف به زنجان بیایند که مثلا اگر لازم شد، ایشان دستورى
بدهند، مى گفتند به مجرد رسیدن پیغام آخوند تمام مردم هر چه روستائى بوده با
آنکه وقت داغى کارشان بوده ، خرمنها و همه کارشان را رها کرده و به زنجان آمدند
و یک جمعیت بسیار مفصل را تشکیل دادند که باعث ارعاب اولیاى امور شد. بعدا مرحوم
آخوند که نظرشان صرفا آن بود که به والیاى امور تقریبا
تهدید کرده باشد که خیلى تندروى نکنند وگرنه نمى خواهند جنگى راه بیندازند و
طالب آن بودند که با مسالمت اولیاى امور را وادار به عقب نشینى کنند و از مظالم
خویش دست بردارند لذا فرموده بودند: حالا شما مرخصید و برگردید فعلا دستورى
نداریم.








 






قیام و شورش مردم بر علیه مدیر روزنامه اى که به آخوند توهین کرده
بود
 






– 






استاد حاج سید عزالدین حسینى مرقوم داشته اند: مرحوم آخوند
ملاقربانعلى تنها مرجع تقلید نبود، معبود زنجانیها بود حتى در احترام پس ‍ از
مرگ و در این باب این داستان کفایت مى کند، که یک وقتى مجله تهران مصور در یکى
از شماره هاى خویش به نقل از تاریخ مشروطه کسروى عبارت توهین آمیزى درباره آخوند
درج کرده بود – هنوز مدیر مجله به دست یکى از طرفداران نواب صفوى به قتل نرسیده
بود – مرحوم آیت الله والد و من بى اطلاعى بودیم که ناگهان بازار تعطیل شد و
انبوه جمعیت ساعت هشت و نیم صبح به منزل ما آمدند به گونه اى که حیاط مسجد پر شد
و دامنه جمعیت به کوچه کشید.
خاطرم هست که استاندار
وقت نیز در مقام تشویق مردم خطاب به آنان کرده و گفت : بسیار خوب کردید که دور
امام جمعه تان را گرفته اید آن قوت همه مردم رو به مرحوم والد و استاندار کرده
با لحنى اعتراض آمیز گفتند: در این مجله به حجه الاسلام جسارت شده و ما جدا از
دولت مى خواهیم مدیر آنرا تنبیه و سیاست کند، مرحوم والد چگونگى اوضاع را
تلگرافى به عرض ‍ علماى تهران از جمله مرحوم بهبهانى و حاج میرزا عبدالله مسیح
تهرانى رساندند، استاندار نیز قضیه را به مقامات ذى ربط گزارش کرد تلگراف فورى
بود مردم به اطمینان وعده تنبیه مدیر مجله ، متفرق شدند، ظاهرا فرداى آن روز
تلگرافى از طرف مدیر مجله به زنجان رسید که در آن از پیشامد مزبور عذر خواهى
کرده بود و خاطرنشان ساخته بود که سوء قصدى در کار نبوده و ما صرفا از تاریخ
چیزى نقل کرده بودیم و در شماره بعدى هم رسما معذرت خواستند….

 







حرمت خانه اى که آخوند در سفر خود در آن توقف کرد 







– 






مؤ لف محترم کتاب سلطنت علم و دولت فقر مى نویسد آقاى کریم
نیرومند نویسنده و محقق معاصر حضورا بدین بنده فرمودند: یکى از روستاهائى که
مرحوم آخوند ملاقربانعلى پس از اشغال زنجان توسط سپاه یفرم و سردار بهادر
بختیارى ، در مسیر سفر به کرسف از آن عبور کرده اند روستاى زرین آباد شهرستان
خدابنده است که مرحوم آخوند در طول راه از آن روستا عبور کرده اند و چند ساعتى
را در یکى از خانه هاى آن توقف کرده اند جالب این است که خانه مزبور به همین
مناسبت مورد توجه همه اهالى بوده و با آنکه دهها سال از آن حادثه مى گذرد هنوز
هم ساکنین روستا با یک احترام معنوى از کنار آن خانه مى گذرند و هنگام عبور
صلوات مى فرستند و براى آن مرحوم طلب رحمت مى کنند، خانه یاد شده تاکنون به همان
وضع اولیه و بدون دست خوردگى باقى مانده و به پاس احترام آن بزرگوار کسى در آن
سکونت نمى کند.
آقاى نیرومند افزودند
یکى از خویشان مادرى بنده ساکن آنجا است و این خانه را خود دیده ام ، روستائیان
حتى کنار دیوار هم نمى رفتند و مى گفتند حریم را باید نگه داریم.

 







سکه دو ریالى آخوند در یک خانواده
 






– 






آقاى شکورى نیز در کتاب خویش به نقل از پیرمردان کهنسال روستاى
آقبلاغ نوشته اند آخوند ملاقربانعلى در مسیر حرکت به کرسف به روستاى آقبلاغ
رسیده و سه یا چهار روز در خانه شخصى به نام کربلائى نبى الله بسر مى برند. در
آنجا چون رفت و آمد زیاد مى شد از این رو ایشان آقا را در خانه دختر بیوه اش
خدیجه که در کنار خانه اش قرار داشت مخفى مى نماید در این خانه خدیجه با مادر
شوهر و فرزند دو ساله خود على زندگى مى کردند و از هر لحاظ براى این کار محل
مناسبى بوده و در آن مدتى که آقا در این خانه بسر مى بردند فرصتى دست مى دهد که
لباسهاى آقا را شستشو مى نمایند و آقا هم حسین على را به آغوش خود مى گیرند صورت
او را بوسیده و دست شفقت بر سر وى مى کشند و یک عدد سکه نقره دو ریالى به او
مرحمت مى کنند، همان سکه تا به حال در آن خانواده به عنوان تبرک و یادگارى نگه
دارى مى شود و در حال حاضر سکه مذکور در اختیار شخصى به نام حاجى مهدى آقبلاغى
برادر مادرى حسین على یاد شده قرار دارد.
و متقابلا شخصى نیز که
محل اقامت مرحوم آخوند را به دشمن لو مى دهد، اهالى روستاى آقبلاغ و دیگر
روستاهاى اطراف گناه او را نابخشودنى دانسته و زبان به طعن و تقبیح و تکفیر وى
مى گشایند و پیوسته او را غیابا و حضورا نفرین و مورد ملامت قرار مى دهند.

 







ترس در قاموس وجود آخوند ملاقربانعلى زنجانى بود 







– 






در آستانه هجوم قشون مشروطه به زنجان برخى از ناصحان به مرحوم
آخوند ملاقربانعلى پیشنهاد کرده بودند که براى حفظ جان خویش برود به زیر بیرق
روس تزارى ، آن مرد بزرگ همچون یار همرزم و هم اندیش خود شیخ فضل الله شهید نورى
ننگ التجا به پرچم کفر را نپذیرفته و گفته بود، مرا از مرگ نترسانید من جز این
عبا و جز این قرآن چیزى ندارم هرگز هم زیر بیرق اجانب زندگى نمى کنم . بى جهت
نیست که (به گفته شاهدان عینى ) یفرم در پى شنیدن برخى از آن پاسخهاى استوار،
گفته بود این شخص را این طور که من مى بینم باید خود مسیح باشد.
مرحوم امام جمعه زنجان
فرموده است گوئى اصلا ترس در قاموس وجود آخوند نبود. آیت الله شبیرى از مرحوم
حاج آقا رضا زنجانى نقل کرده اند که فرموده است : آخوند هم بکوب بود و هم (بخور)
یعنى هم اهل مبارزه و قیام و اقدام بود و هم از اینکه آماج حملات سهمگین شود
بیمى نداشت . و هیچگاه ضعف و عجز از خود نشان نمى داد و در مشکلات دست التجا بسوى
این و آن دراز نکرده و یا واسطه برانگیز نبود با قدرت و صلابت اقدام مى کرد و با
استقامت و پایدارى کار را به انجام مى رساند.

 







جهان شاه خان بى جقه نوکر آخوند قربانعلى 







– 






در میان خوانین بومى زنجان (جهانشاه خان امیر افشار) دهها سال در
آن منطقه سلطان بى جقه شمرده مى شد و رفتار بسیار جسورانه و توهین آمیزش با
شاهزاده عبدالعلى میرزا احتشام الدوله و حاکم وقت زنجان که برکنارى فضاحت بار
شاهزاده را بدنبال داشت که بنا به نقل ملک المورخین سپهر که مى نویسد: حکومت
زنجان را به او دادند از روى بیخردى با جهانشاه خان رئیس ایل بزرگ زنجان طرف شد
جهانشاه خان شاهزاده را گرفت و حبس کرد و در طویله به آخور بست و بعضى اعمال
دیگر گفتند با او انجام داد از آنجا شاهزاده از نظر دولت افتاد و دیگر به او
شغلى ندادند.
با این همه سلطه وسیع و
ریشه دار امیر افشار در شعاع دینى و معنوى حجه الاسلام زنجانى جلوه اى نداشت و
او حتى اظهار مى داشت که مقلد حجه الاسلام است.
مردوخ کردستانى مى
گوید: همراه چند تن از دوستان خویش و شیخ المشایخ کردستان در اواخر دوران
استبداد به تهران مى آید و چند روز در منزل شیخ شهید فضل الله نورى اقامت مى کند
و پس از فتح تهران و پیروزى مشروطه به سنندج باز مى گردد و در بین راه تهران و
زنجان او و دوستانش گرفتار حمله ۹تن از سواران جهانشاه خان مى شوند و با جنگ
وگریزى شدید به سختى جان خود را از چنگ آنها خلاص مى کنند.
مردوخ سپس مى نویسد:
وارد زنجان شده به خانه آخوند ملاقربانعلى رفتیم و شرح ماجرا را کماجرا براى
ایشان نقل کردیم آخوند از وضع پیش آمده عصبانى شده فورا کاغذ شدید اللحنى به
جهانشاه خان نوشت که سوارهاى شما قراسوران و حافظ امنیتند یا دزد و راهزن ،
دیروز در دو فرسخى زنجان به آقایان حجه الاسلام و امام جمعه و شیخ المشایخ کردستان
برخورده و آنها را لخت کرده اند که ناچار خود امام جمعه به دفاع پرداخته و
سوارهاى شما را شکست داده اند و یک قبضه تفنگ سه تیر بلند که در دست آدم ایشان
بوده سوارهاى شما برده اند به فوریت تفنگ را پس گرفته روانه نمائید و از آن
سوارها هم تنبیه کامل بعمل آورید که دفعه دیگر اینگونه قضایا را تکرار نکنند
خصوصا نسبت به اشخاص محترمى که همسایه ما هستند و یک راس اسب شما هم اینجاست
بفرستید بیایند ببرند، فردا مقارن ظهر آدم آخوند برگشت و تفنگ را آورد، کاغذى هم
جهانشاه خان در جواب نوشته بود که : اولا بى اندازه از آقایان حجج اسلام کردستان
خجل و منفعل هستم که این پیشامد در بین سوارهاى قراسوران و آدمهاى ایشان رخ داده
است ، ثانیا آنچه که من بایستى از قراسورانها تنبیه بعمل بیاورم خود حضرت آقاى
امام جمعه از آنها تنبیه فرموده اسب یکى از سوارها کشته شده و پاى سردسته آنها
نیز مجروح شده است با این حال تفنگ را از آنها گرفته اعاده دادم و هشت نفر دیگر
را هم زنجیر کرده تنبیه کامل از آنها بعمل خواهد آمد.
امیدوارم که آقایان
عظام این قضیه ناگوار را که باعث شرمسارى بنده است کان لم یکن گرفته عفو و اغماض
بفرمایند. ده کله قند و یک من چائى بعنوان تبریک منزل خدمت آقایان ارسال شد که
به سلامت تناول بفرمایند.
فرداى آن روز را که روز
۲۸ رجب ۱۳۲۷ بود از زنجان حرکت کردیم از طرف آخوند هم آقایان آقا میر صالح و آقا
سید محسن که دو نفر سید معمم و فاضل جلیل القدر بودند تا سرحد خمسه ما را بدرقه
و مشایعت کردند و روز سوم شعبان وارد کردستان شدیم. 
داستان فوق ضمنا حاکی
از اهتمام جدى حجه الاسلام به رعایت حال اقلیتهاى مذهبى و دینى کشورمان است.

کشته شدن حکمران زنجان  –  سعد السلطنه در سال
۱۳۲۸ ه ‍ق به علت اسائه ادب به آخوند ملاقربانعلى مورد مهاجه واقع شد و به سختى
کتک خورد و سرش شکست و هنوز جهت مداوا به قزوین نرسیده بود که در بین راه در
گذشت. 















حاکم مغرور گیلان به سزاى اعمالش رسید 
– 






آقا باقر آبدار مشهور به سعد السلطنه یکى دیگر از حکام گیلان بود
که مردى خوادخواه و مستبد بود. یک روز ملا حسن تحویلدارى ، روحانى طرفدار عامه
را معلوم نیست به چه علت به دار الحکومه احضار کرد، ملا حسن به پیغام حکومت از
آن جهت که علت احضار اعلام نشده بود وقع نگذاشت و به دار الحکومه نرفت … حاکم
مجددا پیغام داد و تاکید کرد و خط و نشان کشید، ملاحسن براى بار دوم باز معذرت
خواست ، براى سومین بار عده اى از فراشان حکومت به خانه اش ریختند و او را به
اجبار به دار الحکومه بردند حاکم مستبد دستور داد گوش روحانى بى گناه را به
دیوار میخ کنند، عمل ناشیانه مزبور، علما را عصبانى کرد و به اشاره حاجى ملا
محمد خمامى که از علماى درجه اول گیلان بود بازارها بسته شد و شهر متشنج گردید،
خبر اعتصاب به مرکز منعکس شد مظفر الدین شاه بیدرنگ سعد السلطنه را معزول کرد و
به حاجى خمامى نوشت که فرزندش شعاع السلطنه را قریبا به گیلان مى فرستم تا خطاى
حاکم خطاکار را جبران کند و از مردم گیلان بویژه روحانیون تحبیب نماید و سفارش
کرد که حاکم جدید را حاجى خمامى به جاى فرزندش بشناسد. 














بهتر بود اول خودت مسلمان مى شدى 






– 






یپرم خان ارمنى سردار مشروطه خواهان براى جلب حمایت مرحوم آخوند
ملاقربانعلى زنجانى یکى از روحانیون با نفوذ زنجان که مخالف مشروطه بود به دیدنش
مى رود و مى گوید: ما براى نگهدارى اسلام و حفظ قرآن قیام کرده ایم و مخالفت شما
با مشروطه در حکم مخالفت با اسلام است.
آخوند مى گوید: تو که
این قدر اسلام را قبول دارى و مى خواهى از آن دفاع کنى بهتر بود اول خودت مسلمان
مى شدى ؟ 












یک نفر در ده نمانده بود 






– 






از مرحوم امام جمعه زنجان نقل شده که فرمودند در عصر مشروطه همراه
پدرم به ده ملک شخصى ایشان ونه نق و در ۱۰ فرسخى زنجان بود رفتیم ماه رمضان و
فصل تابستان بود هنگام عصر بود که به دهى مجاور  رسیدیم خواستیم پیاده شویم دیدیم هیچکس نیست که
حتى براى دو دقیقه اسب ما را بگیرد و استراحتى کنیم این چنین ده خالى بود، گفتند
همه مردم ده به عنوان اینکه آخوند حکم جهاد داده به شهر رفته اند و یک نفر نیز
در ده نمانده است.
آرى مردمى که مى دیدند
آخوند در عین امکان هرگونه بهره گیرى از نعم دنیوى (شهد استغناء) و (گنج قناعت )
را بر جاه و مال و لذائذ مادى ترجیح داده است و آن همه نفوذ و قدرت دینى را جز
در طریق اجراى احکام شرع و بسط عدل و داد و احقاق مظلومان به کار نمى گیرد از
صمیم قلب یاریش ‍ مى کردند.






  

    






خواب امام جمعه زنجان و سیدى که به آخوند توهین کرده بود
 






– 






حضرت آیت الله آقاى آقا میرزا محمود حسینى امام جمعه زنجان اعلى
الله مقامه الشریف مى فرموده است : شبى در خواب دیدم که محشر کبر است و آخوند در
کنار رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم قرار دارد و به امر رسول خدا دسته
دسته از مردم زنجان را به سوى دوزخ مى برند، در این بین سیدى از اهالى زنجان
نمودار شد و آخوند مرحوم قبل از حضرت رسول به صدا در آمد و این آیات را از سوره
الحاقه قرائت کرد.
مى فرمودند من بیدار
شدم و تعجب کردم و پس از تحقیق معلوم شد که بعد ازگرفتارى مرحوم آخوند این شخص
با دو نفر به ملاقات آن مرحوم رفته و در زندان به آن بزرگوار اهانت مى نماید.








 






نه چیزى نیست تو خر نیستى 







– 






داستان زیر نمونه اى از کرامات حجه الاسلام ملاقربانعلى زنجانى و
بیانگرخطر توهین به ساخت قدس فقه و فقهیان و بى احترامى به اخباراهلبیت عصمت و
طهارت سلام الله علیهم است.
حجت الاسلام حاج شیخ
ابراهیم انصارى زنجانى مرقوم داشته اند:
مرحوم ابوالزوجه آیت
الله حاج شیخ موسى زنجانى فرمودند: در بحبوحه جدال مشروطیت و استبداد یکى از
بازاریهاى زنجان که از مبلغین مهم مشروطه بود به حضور آخوند شرفیاب مى شود و به
طمع منحرف کردن فکر آن مرحوم سخنانى عرضه مى دارد، مرحوم آخوندمى فرماید: فقه ما
به من اجازه امضاى مشروطه را نمى دهد، آن مرد گویا با کلمه قبیح وتوهین آمیزى به
فقه یا احادیث مى کند که به اصطلاح هتاکى بوده است ، اینجامرحوم آخوند با همان
لهجه ساده ش به آن مرد خطاب توهین آمیزى کرده مى فرماید: بلند شو برو مردک …
(تشبیه به یکى از چارپایان ) فرد مزبور از منزل آخوند که در بازار زنجان قرار
داشت بیرون آمده به سمت مغازه اش حرکت مى کند اما در طول راه متوجه مى شود ازجلوى
هر مغازه اى اعم از دوست یا دشمن یا ناشناس که مى گذرد همه او را با دست ….ببینید…..این اشاره توهین آمیز در همان چند گام اول بدون
مقدمه آنقدر تکرار مى شود که مرد یقین مى کند که قضیه عادى نیست و ماجرا با
پرخاش شدید آخوند به وى ارتباط مستقیم دارد… لذا فورا به محضر آخوندبر مى گردد
و از آنچه به ایشان گفته و جسارت کرده پوزش مى خواهدو استغفار مى کند، مرحوم
آخوند با تبسم مى فرماید: پسرم برگرد،نه مسئله اى نیست من معذرت مى خواهم که
تندى کردم چیزى نیست تو خر نیستى ، و او این بار که به بازار بر مى گردد دیگر هیچ
اثرى از آن حرفها در میان نمى بیند.

 







پیش بینى هاى مرحوم آخوند راجع به مفاسد مشروطه
 







– 






از جمله کرامات آشکار و مسلم مرحوم حجه الاسلام آخوند ملاقربانعلى
زنجانى که نقل آن به تواتر رسیده پیش بینى آن مرحوم نسبت به حوادث و فجایع بعد
از مشروطه به ویژه عصر( رضا خان ) است تجاوزبیگانگان به خاک میهن ، کشف حجاب
بانوان خلع لباس ‍ روحانیان ،سیطره مظاهر فساد بر جامعه و سرنوشت بد بعضى از
عاملان حبس و تبعید از همه و همه حوادثى است که آن مرحوم در همان اول مشروطه از
وقوع آنها خبر داده است.
مولف گوید: آقاى حجت
الاسلام آقا سید محمود حسینى امام جمعه زنجانى براى بنده نقل کردکه مرحوم آخوند
آن پیشامدهائى که بعد از مشروطه واقع شد همه را…قبل از وقوع خبر داده بود، و
با مشروطه مخالف بود.
 حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ فرج الله هیدجى
گفته اند: درقضایاى مشروطه چند تن از اهل علم خدمت آخوند مى روند و عرض مى کنند
آقا این مشروطیت را دیگران امضا کرده اند چرا شما امضانمى کنید؟ خوب شما هم امضا
کنید. ایشان روى به آنها کرده فرمودند:اگر امضا کنم آنوقت عمامه هایتان را بر مى
دارندها.
باز یک روز عده اى
بازارى خدمت ایشان رفته و اظهار مى دارند چرا شمامشروطیت را امضا نمى کنید؟ در
پاسخشان فرمود: چادر زنهایتان را برمى دارند.
آیت الله حاج سید عز
الدین حسینى مرقوم داشته اند این داستان را کرارا ازمرحوم والد شنیده ام که
آخوند مى فرمود: دروغ مى گویند که مى خواهیم اسلام را عملى نمائیم بلکه مى
خواهند سرتان را  شابقابگذارند، ماتشگه
خانه بسازند و روس و انگلیس به ماستتان انگشت بزنند (کنایه از رواج فحشا و تسلط
بیگانگان بر کشور))
مرحوم حاج رجبعلى از
معنونین زنجان گوید در عصر مشروطه روزى آخوند در مسیر رفتن به حمام به من گفت :
حاجى من چیزى از عمرم باقى نمانده و زن و فرزندى ندارم ولى به خدا قسم زنانتان
را ماتشقادرست خواهند کرد و شابقا بر سرتان خواهند گذاشت و…
قدیمى هاى زنجان وقتى
دیدند رضاخان دستور کلاه شاپو را صادر کرد و مردم را به زور وادار کردند که این
کلاه را بر سر گذارند، مى گفتند این همان کلاهیست که آخوند مى فرمود بر سرتان مى
گذارند. بهرحال ایشان رامشروطیت بر آمده از دیگ پلوى سفارت انگلیس مخالف بودند،
نه باآزادى مردم چون خود مردى آزاده بودند و آزاده مانع آزادى نمى شود.
آقاى دکتر سید نور
الدین مجتهدى که داستان حاجى رجبعلى مشروطه خواه را با مرحوم آخوند نقل کرده است
مى گوید حاج رجبعلى زنده ماند واین وقایع را دید و من خود در یاد دارم که در
قضیه کشف حجاب رضاخانى او را نیز با عیالش به مجلس جشن فرماندارى زنجان دعوت
کرده بودند.







 







پاسخ نامه شهید نورى از طرف مرحوم آخوند 







– 






مولف محترم کتاب سلطنت علم و دولت فقرمى گوید: مرحوم آیت الله حاج
شیخ حسینن لنکرانى به این بنده فرمودند: (در کشاکش ‍ شهیدحاج شیخ فضل الله نورى
و آخوند ملاقربانعلى زنجانى با مشروطه چیان ) این مطلب بین اطرافیان مخصوص شیخ
شهید مشهور بود که بین شیخ فضل الله شهید و مرحوم آخوند ملاقربانعلى زنجانى
مکاتباتى اسرارآمیز وجود دارد و بعد این را خودم شنیدم که مى گفتند: آخوند مرحوم
به حاج شیخ نوشته است که : (شیخ فضل الله تو را به دارمى زنند و مرا تبعید به
عتبات مى کنند و آنجا مى کشند) و تمام شواهدجلوى چشم من است.
تایید کلام مرحوم
لنکرانى را با حکایتى از یادداشتهاى آقا عبدالعظیم اوحدى زنجانى بر مى گیریم .
ایشان نوشته اند: بهار سال ۱۳۱۲ شمسى در قلعه حسن خان (واقع در جنوب غربى تهران
) مهمان مرحوم نور الله خان بودم در آنجا یکى از آقایان اهل علم به نام شیخ
مرتضى حضور داشت که آخوند مسن و بسیار باسواد و موقر و بزرگوار بود. در ضمن
صحبتهاى علمى سخن به آخوند ملاقربانعلى و مشروطه و حاج شیخ ‌فضل الله نورى کشیده
شد، ایشان گفتند، من از شاگردان مرحوم شیخ ‌فضل الله نورى بودم آن مرحوم سخت
مخالف مشروطه بود یکى ازروزها که شیخ مشغول درس ‍ گفتن بودند پستچى با چند نامه
وارد شد، شیخ ‌گوئى حالت انتظارى داشت درس را قطع کرد از میان نامه ها یکى را
برداشت و گشود و مطالعه کرد و چهره اش تغییر کرد و قدرى مکث کرد دوباره نامه را
خواند و بهه زیر مسند گذاشت و برخاست و فرمود امروز درس بس است آنوقت
به صحن حیاط رفت و قلیان خواست شاگردان با کمال آشفتگى خاطر پراکنده شدند، من و
چند تن ماندیم وگفتگویمان این بود که چرا شیخ متشتت شد و سخن به اینجا کشید که
ازخواندن نامه تغییر حال پیدا کرد در صدد بر آمدیم که نامه را مطالعه کنیم آنوقت
این بحث پیش آمد که بدون اجازه خواندن نامه صحیح است یا نه بالاخره چنین صلاح دیدم
که از قضیه مطلع شویم و با تردید پاکت را اززیر مسند شیخ در آورده به خواندن آن
پرداختیم . نامه در اصل از مرحوم شیخ شهید و خطاب به مرحوم آخوند ملاقربانعلى
زنجانى بود.مضمون تقریبى آن چنین بود: بسم الله الرحمن الرحیم برادر معظم پس از
تحیت و ثنا و سلام ، پیش آمد کذائى مشروطه عاقبت امر من و شما چه خواهد بود؟
امضاء فضل الله نوری
و مرحوم ملاقربانعلى در
حاشیه نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحیم برادرعزیز شما را مصلوب و مرا تبعید
خواهند کرد.



قربانعلى 







 







مرحوم شهید نورى در محضر رسول الله (ص)
 






– 






و نیز مولف محترم کتاب سلطنت علم و دولت فقرمى نویسد:
حضرت ثقه الاسلام آقاى
شیخ حمید مومن دوست برایم شرح داد که روزى آخوند ملا عباس در مقابل حجره من
ایستاده و گفت :شخص سیدى در زنجان همیشه به شیخ فضل الله نورى بد مى گفتن
تااینکه همان سید شبى در خواب حضرت رسول اکرم را دید که آخوندملاقربانعلى مرحوم
در کنارش ایستاده است و در این حین کسى واردمى شود به حضرت عرض مى کند: شیخ فضل
الله نورى تهرانى اجازه ورود مى خواهد، اجازه صادر مى شود و شیخ وارد مى گردد
حضرت مى فرماید: چرا دیر آمدى ؟ شیخ دستمال از گردن رد مى کند و درحالى که جاى
طناب را نشان مى دهد عرض مى کند: یا رسول الله ببین امت تو در حق من چه جفا
کردند، حضرت در جواب مى فرمایند صبر کن صبر کن که این امت در حق ما هم چنین
ظلمها فراوان کردند و سید پس ‍ ازآن دیگر به شیخ جسارت نکرد. 














کرامتى از مرحوم آخوند در سفر تبعید به عراق 






– 






مرحوم مدیر الدوله اصانلو از شخصیتهاى زنجان گفته است : از کسانى
که مامور تبعید مرحوم آخوند ملاقربانعلى به عراق بودند شنیدم که کنارکجاوه سفره
اى آویخته بود که در طول راه از آن استفاده مى کردیم و هرموقع جهت صرف غذا سفره
را پهن مى کردیم مرحوم آخوند مى فرمود:آقایان چه غذائى میل دارند؟ بر طبق خواسته
افراد غذاى مطلوب حاضر و آماده بود، اوایل امر ما توجه نمى کردیم که چه کسى این
غذاها را آماده مى کند بعد از مفارقت از ایشان متوجه شدیم که این امر ازکرامات و
آثار وجودى آن مرحوم بوده است.

 







داستان مرحوم آخوند و درویش
 






– 






روزى درویشى به حضور آخوند شرفیاب شد و مبلغى پول خواست ، جواب
فرمود: پول که به تو دادنى باشم مرا نیست درویش گفت : آخوند از تو بعید است دروغ
به این بزرگى گفتن ، زیرا در زیر تشک تو فلان ، مبلغ پول موجود است مى گوئى پولى
ندارم ، آخوند فرمود: چرا از تو بعید نیست که فلان مبلغ پول در نزد خود دارى و
باز از من پول مى طلبى ؟ درویش دستش را بوسیده بود و عرض کرده که حقا راه کج
نیامده ام. 













داستان مرد مجاهد و دستگیرى مرحوم آخوند ملا قربانعلى زنجانى از وى
عبرت انگیزاست
 






– 






حجت الاسلام و المسلمین آقاى میرزا باقر رشاد (فرزند آیت الله آقا
کاظم زنجانى ) که همچون پدر بزرگوارش به حلیه فضل و زهد آراسته است از یکى از
مجاهدین (در راه مشروطه ) که همراه یپرم به زنجان رفته بود داستان زیر را به
مرحوم رشاد چنین نقل مى کند:
من در تهران سخت در
فشار زندگى بودم و از روى ناچارى پنج تومان ازبقالى قرض گرفته و راهى تبریز شدم
که شنیده بودم آنجا سوار استخدام مى کنند پس از هفت روز از پیاده روى در
نزدیکیهاى زنجان به قهوه خانه اى رسیدم که نام آن را قهوه خانه دیزج مى گفتند
پولم تمام شده بودو سخت خسته و گرسنه بودم در سکوى جلو قهوه خانه نشستم در این
اثنا اربابى با نوکرش از راه رسید نوکر اسبها را نگهداشت و ارباب واردقهوه خانه
شد قهوه چى جلو آمد سلام و تعظیم کرد ارباب گفت :گرسنه ام چه دارى ؟ هر چه دارى
بیاور، قهوه چى فورات یک سینى نان و دو بشقاب عسل و سر شیر جلو ارباب نهاد و او
نیز با اشتهاى تمام به خوردن آنها پرداخت و مابقى را هم نوکرش خورد سپس برخاست و
سوارشد و رفت. …
من نیز که با دریغ و
حسرت ناظر آن صحنه بودم پس از رفع خستگى برخاسته پیاده راه شهر را در پیش گرفته
رفتم و هنگام عصر به زنجان رسیدم چون پولى در بساط نداشتم پرسان پرسان به مسجد
سید رفتم تا در آنجا بیتوته کرده و براى فردا کسى را پیدا کنم و از او کمک مادى
بگیرم در مقابل یکى از حجرات مدرسه لمیده بودم که طلبه اى جوان ازحالم جویا شد
ماوقع را به او گفتم و مخصوصا اظهار داشتم که جویاى کسى هستم که مخارج سفرم را
به تبریز تامین کند، او گفت : گمان نمى کنم در اینجا چنین کسى را پیدا کنى مگر
آنکه آخوند ملا قربانعلى درد ترا دوا بکند، سراغ آخوند را از او گرفتم طلبه
مزبور تا دم درب خانه آخوند که کهنه و فرسوده بود مرا راهنمائى کرد با مشاهده آن
در وپیکر پیش خود اندیشیدم که از این خانه خراب و در و پیکر از هم گسیخته مشکل
به نظر مى رسد که گره از مشکلم گشوده شود، بهرحال در راکوبیدم ، مردى که معلوم
بود ظاهرا خدمتکار خانه است در را باز کرد وپرسید چه کارى دارى ؟
گفتم : مسافرى هستم
گرسنه و پولى ندارم که چیزى بخرم و جائى بخوابم ،خدمتکار گفت : آقا پس از غروب
از بیرونى به اتاق خلوت مى رود فردا صبح بیا آقا را ملاقات کن ، مجاهد مى گفت :
در حال مکالمه باخدمتکار بودم که آقا از اندرون صدا کرد (مشهدى
… اسم
نوکر) در را باز کن مهمان را بیاور تو، خدمتکار مرا داخل منزل کرد آقا گفت : این
مسافرگرسنه است زود برایش غذا تهیه کن ، خدمتکار گفت : حالا چه غذائى مى توانم
تهیه کنم مگر اینکه بروم ببینم بازار چه چیز به دست مى آیدمدتى نگذشت دیدم در
مجمعه اى دو سه نان لواش بشقابى عسل و بشقابى سر شیر گذاشته وارد شد دیدم عینا
مثل نان و عسل و سر شیر قهوه چى است که براى ارباب آورد و من با حسرت بدان مى
نگریستم. …
بارى شام را خوردم و در
همان تالار خوابیدم صبح آقا بیرون آمد ماجرا را خدمتشان عرض کردم . آخوند گفت :
نصیب تو در تهران است برگرد خداگشایشى در زندگى تو مى دهد سپس دست زیر دو شکچه
برده مشتى پول در آورد و به من داد و فرمود: این پولها را نشمار انشاء الله تو
را تاتهران خواهد رساند.
من پول را گرفته دست
آقا را بوسیدم و به دروازه تهران آمدم سوارگارى چاپارى شده تا تهران با کمال
وسعت پول خرج کردم وارد تهران که شدم در جیبم از آن پول چیزى نمانده بود چیزى
نگذشت دیدم درتهران مجاهد استخدام مى کنند من رفته اسم نویسى کردم که قرار بود
به سرکردگى یپرم عازم زنجان شویم به زنجان که رفتیم شبى گفتند: محبوسى است که فردا
باید به تهران شود و مرا هم جزو مامورین این کار قراردادند هنگام صبح در شکه اى
آوردند تا زندانى را سوار کنند. دیدم یاللعجب وى همان آخوندى است که آن شب از من
پذیرائى کرد و پول سفررا داد (و راهنمائى کرد) وقتى خواست سوار شود چون پیر بود
نتوانست بالا رود فى الفور من خم شدم آقا پایش را بر پشت من گذاشت وسوار شد
همقطاران از این حسن خدمت من به یک زندانى که در نظر آنان مقصر شناخته مى شد در
شگفت شدند من داستان خودم را براى آنان شرح دادم و کم کم کرامت نفس و علو شان وى
بر دیگران مشهودگشت. 













آخوند ملا قربانعلى زنجانى به امام جمعه زنجان فرمود دیگر سرتان
درد نخواهدگرفت
 







– 






مرحوم آیت الله فقید آقا میرزا محمود حسینى امام جمعه زنجان نقل
کردندشبى دیروقت با پدرم که سخت مریض بودند به حضور حضرت حجت الاسلام آخوند ملا
قربانعلى  شرفیاب شدیم ، مقصود ازشرفیابى
آن بود که از مرحوم عدالت الملک ، رئیس دادگسترى زنجان که درخانه ما بست نشسته
بود نزد آخوند شفاعت کنیم.
ماجرا از این قرار بود
که عدالت الملک از سوى مشروطه چیان رئیس ‍ عدلیه زنجان شده بود، مرحوم حجت
الاسلام که بر پایه موازین مسلم شرعى تصدى منصب قضا را تنها شایسته فقیهان پارسا
مى دانست و دخالت دیگران را در این کار بیمورد و موجب ظلم و فساد مى انگاشت
شدیدا به مخالفت برخاست و از آنجا که انبوه جمعیت چشم به فرمان وى داشتند عدالت
الملک که آخوند وى را (ظلمیه چى ) مى خواند سخت برجان خویش ترسید و شبانه براى
حفظ جان خویش پناهنده خانه امام جمعه شد که با آخوند رابطه صمیمى داشت و مى
توانست نزد آخوند ازوى شفاعت کند.
بارى پدرم بعد از مقدمه
چینى فراوان با ذکر این مطلب که عدالت الملک درخانه دیگر شما بست نشسته است .
قضیه را به عرض آخوند رسانید،آخوند دستشان را روى چشمشان نهاده گفتند آقاى امام
جمعه هر چه که بخواهید به روى چشم ولى در باب آن ظلمیه چى…
. حرفى
نزنید
پس از مدتى سکوت مجددا
پدرم قضیه را به شکل دیگرى مطرح کرد و بازهمان جواب را شنیدیم و این امر چند بار
تکرار شد. در این اثنا خادم چاى شیرین آورد پدرم کسالتى مزمن داشت و به خاطر
نگرانى از اینکه چاى بر کسالتش بیفزاید با اشاره از خادم معذرت خواست ، مرحوم
آخوند حبه اى قند در چاى فرو برده به پدرم داد و فرمود: این را میل بفرمائید
انشاء الله بعد از این دیگر سرتان درد نخواهد گرفت ، پدرم چاى را خورد و مجددا
مطلب را تکرار کرد آخوند این بار سکوت کرد و ما سکوت را حمل به رضا کرده راهى
خانه شدیم و عدالت الملک را همان شبانه روانه تهران کردیم . و فرداى آن روز اثرى
از آن ناراحتى و کسالت پدرم باقى نبود و آن کسانى که با مختصر ناپرهیزى شدت مى
یافت بکلى رفع شد. 














حاج سید ابوالفضل موسوى با یکدانه خرماى آخوند شفا یافت 






–  مشابه این جریان نیز در مورد آقاى حاج سید ابوالفضل موسوى فاضلى
زنجانى رخ داده است ، معظم له که داماد بزرگ مرحوم آیت الله حاج سید احمد زنجانى
و متولد ۱۳۲۶ قمرى هستند اظهار داشتند: من و اخوى کوچکترم آقا سید ابوالحسن در
کوچکى به شدت گرفتار بیمارى آبله مى شویم ، اخوى کوچکتر در اثر این بیمارى فوت
مى کند و خانواده ماپس از فوت وى براى نجات من دست به دامان آخوند مى زنند، ننه
خانم (متعه مرحوم آخوند) یکدانه خرما از طرف آخوند آورده و به عنوان تبرک و شفا
در دهان من مى گذارد، با خوردن آن چشمهایم باز شده و ازبیمارى نجات یافتم.
 آقاى سید ابوالفضل هم اینک به لطف الهى سالم و سر پا بوده و در سنین
قریب ۹۰ سال هستند. 














کیفر کسانى که به مرحوم آخوند جسارت کردند 






– 






آیت الله حاج سید عز الدین حسینى نوشته اند: در زنجان استقرار
نموده و قولى است که جملگى بر آن اتفاق دارند که مخالفان و معاندان حجت الاسلام
نوعا به عاقبتى درد ناک گرفتار شدند و با خفت و ذلت خاصى از دنیا رفتند. 














مردى که مانند سگ عوعو مى کرد 






– 






مرحوم حاج معین زنجانى مرد بسیار محترمى بود یکى از بستگان ایشان
فردى فحاش و ضد دین بود و در مجامع عمومى به حضرت حجت الاسلام هتاکى مى کرد، وى
به بلائى دچار شد که آقاى اکبر رضائى ازمعمرین و از موجهین شهر زنجان مى گوید:
من شخصا شاهد بودم که اوشبها تا سحر نمى خوابید و مثل سگ عوعو مى کرد و ما که
همسایه دیوار به دیوارش بودیم شبها صداى او را مى شنیدیم.
این شخص ماههاى رمضان
سفره رنگین مى افکند و مردم بیچاره و فقیر رااغوا مى کرد و با خود به منزل مى
برد و به فقیر مى گفت کدام یک از این غذاها را دوست دارى آنگاه پس از یک ساعت
معطلى به فقیر مى گفت : بیابخور و اسافل اعضاى خود را نشان فقیر مى داد مى گویند
درآخر به روز سیاه افتاد. 














کیفر سردار اسعد بختیارى 






– 






آقاى محمد مجیبى زنجانى (شاعر و نویسنده مقیم تهران ) مى گوید در
قم حضور مرحوم آیت الله حاج سید احمد زنجانى مشرف شدم پیرمردى موقر و محترمى نیز
وارد شد پس از احوالپرسى و تعارفات رسمى سخن از حوادث عصر مشروطه و کشاکش آخوند
ملاقربانعلى به میان آمد، پیرمرد گفت : من از مجاهدین عصر مشروطه بودم و جزو
کسانى بودم که به اتفاق یفرم خان ارمنى و سردار اسعد سوم بختیارى خدمت مرحوم
آخوند رسیدند یفرم خان با اینکه ارمنى بود با آقا به رسم ادب و احترام سخن مى
گفت ولى سردار اسعد با درشتى و خشونت حرف مى زد، پس از آنکه سردار اسعد در بى
نزاکتى جسارت بیشترى نشان داد آخوند نگاه تندى به وى افکنده و با غیظ به وى
فرمود: ترا در حالى مى بینم که در میان کثافات خود غوطه ور هستى ، سردار نادان
وخودخواه عصبانى شد و خواست به آقا حمله کند یفرم جلوى او را گرفت وگفت :
برویم….
پس از گذشت سالها از
این واقعه روزگار، سردار اسعد مغرور را در چنگال بیرحم رضاخان گرفتار کرد، سردار
را گرفته و در زندان مجرد و تاریکى محبوس ساختند تا اینکه شنیدم حال وى در زندان
وخیم شده و درآستانه مرگ است ، به پاس سوابق ممتد دوستى و همرزمى در کسب مشروطیت
سعى کردم ملاقاتى از وى بعمل آورم و با آنکه ممنوع الملاقات بود با تشبث به بعضى
مقامات اجازه دادند به ملاقاتش بروم ، پس از ورود، اتاق تاریک و مرطوب و تنگ با
پهناى یک متردر دو متر مشاهده کردم دیدم سردار با حال نزار در میان رختخواب کثیف
خفته و به علت ابتلا به اسهال جاى کثیف خود را کثیفتر کرده ، علاوه براین
مامورین غلاظ و شداد زندان براى اذیت کردن بیشتر وى ، از اتاق یکمترى مذکور
پنجره اى به حیاط توالت عمومى زندان گشوده بودند که بوى عفونت توالت کذائى آن
عصر با بوى ناهنجار کثافات زندانى مریض تواما مجالى براى تنفس باقى نگذاشته بود،
مشاهده این منظره دفعتامرا به یاد کلام حجه الاسلام فقید انداخت که بیش از بیست
سال پیش ‍ به سردار اسعد فرمود: ترا در حالى مى بینم که در میان کثافات خود غوطه
ورهستى ،. من در آن موقع آن بزرگوار را شناختم اما دریغا آن حجه الاسلام واقعى و
عالم ربانى بتمام معنى دیگر در میان ما نیست ، افسوس که او را نشناختم و از
محضرش استفاده نکردم و با اینکه هیچگونه خلافى در باب ایشان مرتکب نشده ام ، فقط
از جهت اینکه شاهداعمال زشت سردار اسعد بودم نزد وجدان خویش شرمنده بوده ومى
ترسم که روز باز پسین جمله  شامل حاکم باشد، نعوذ بالله من غضب الله 













کوشش و پشتکار حجه الاسلام آخوند ملا قربانعلى زنجانى درتحصیل علم






– 






از جدیت و پشتکارى مرحوم ملا قربانعلى زنجانى در امر تحصیل در نجف
اشرف داستانها گفته اند. داستانهاى شگفتى که بجاست سر مشق همگان بویژه طلاب جوان
که آرزومند فتح قله ها هستند باشد.
فاضل دانشور مرحوم محمد
رضا روحانى که سالها عمر خویش را به پژوهش و تحقیق در باب زندگى حجه الاسلام
گذرانده مى نویسد:
مى گویند این عالم
ربانى در تمام ۲۴ ساعت از شبانه روز جز دو ساعت نمى خوابیده اند و خود آن فقید
سعید مى فرمود: براى من ایام تعطیل مفهومى نداشت … و در باره استراحتشان مى
فرمودند: بادیه یا دیگ منفذدارى را در حالى که پیه سوزى زیرش قرار مى دادم و در
مقابل خود قرار مى دادم ، و مدت خواب من اختصاص به دقایق یا ساعتى داشت که آن
ظرف گرم گردد و مرا از خواب بیدار سازد که باز مطالعه ام آغاز شود. ایام تحصیل
نجف روزهاى تحصیل را جائى نرفته و در مدرسه مى ماندم ، پیش ‍ از رسیدن روز تحصیل
در طول هفته ضمن درس و بحثى که داشتم مواظب طلاب بودم و دقت مى کردم که آنان چه
کتابى و کدام قسمت آن را درس ‍ مى گیرند؟ آنگاه روزهاى تعطیل همان قسمتها را
بدقت مرور مى کردم تا اگر در روزهاى تحصیل اشکال یا سؤ الى از من شد در جواب
عاجز نمانم.
و این تلاش و کوشش در
حالى بود که به نوشته مرحوم شیخ الاسلام زنجانى وضع آخوند از حیث معاش در نهایت
سختى بود و تنها به وجه اندکى که از سوى بستگان او مى رسید اکتفا مى کرد. و خود
آن مرحوم مى فرمودند: در غربت سالیان درازى در نهایت تنگدستى تحصیل مى کردم و از
خیلى چیزها محروم بودم ، شبى در ایام زمستان مشغول مطالعه بودم که دیدم از طبقه
دوم مدرسه پوست هندوانه اى توسط برخى از طلاب به صحن مدرسه پرتاب مى شود و بوى
هندوانه در حجره مى پیچید وى یک قطعه کوچک از پوست هندوانه را برداشته مى شوید و
به دندان مى کشد تا به نفس خود پاسخ گفته باشد.
با این همه رنج فقر و
بى چیزى قادر نبود کمترین خللى در عزم استوار وى که پیمودن راه دشوار اجتهاد بود
بیفکند.
آن مرحوم همانگونه که
در تحصیل علم گرم و پرکار بوده در تزکیه نفس و روح و سلوک معنوى نیز کوشش بسیار
داشت.
اصولا دقت در زندگى حجه
الاسلام نشان مى دهد که وى در هر جبهه اى از جبهات نظرى و عملى که وارد مى شده
تلاش و پشتکارى شگرف همراه با شهامت و شجاعتى شگفت از خود نشان مى داد.
فى المثل در عصر پر
آشوب مشروطه که به تعبیر شیخ شهید، کودکان را جوان و جوانان را پیر مى ساخت ، از
انجام تکلیف شرعى که حکم استقبال از مرگ را داشت ، باز نایستاد و شهر زنجان و
حومه شاهد مبارزات سخت آن فقیه استوار و دور اندیش بود به یمن همین همت بود که
منطقه حساس ‍ زنجان را در کشاکش سخت مشروطه دست کم تا سقوط پایتخت از رخنه آنچه
که به زیان اسلام و ایران مى انگاشت حفظ کرد.
در باب لزوم جدیت طلاب
به تحصیل علوم تا مقام عالى اجتهاد و ضرورت یارى دیگران به آنان در رساله علمیه
خود فرموده اند:
بدان که اجتهاد در این
زمان ظاهرا واجب عینى شده به جهت اینکه اینقدر مجتهد نیست در این زمان که کفایت
مردم کند….
پس اکثر طلاب که در
خودشان صلاحیت استعداد را مى دانند لازم است که مساجد در تحصیل ننمایند و بلکه
بر دیگران از غیر مشتغلین هم لازم است که اعانت آنها نمایند در تحصیل علم که
آنها هستند حافظ دین و مروج شریعت. …. 








http://www.ghadeer.org/hekayat/mardan

                                                                                           



لینک منبع

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


Close